سلام علیکم تصویر جدیدتعالی ترین قسمتی از زندگیام را بیادم آورد سالهای ۱۳۷۸ سالی که در مهاجرت بودیم و مادرم از همینها استفاده میکرد قسمتی از زندگی ما بود پوشهای پلاستیکی آبمیوه را برای ما کیف درست میکردند ممنونم از اینکه خاطرات مان را زنده میکنی
عصیاندرگیر گرفتاری خودم بودم، امروز از کسی یا چیزی شکایت نداشتیم. خودم را مقصر میدانم؛ گرچه مدتی دیگران را مقصر میدانستم، اما امروز خودم را مقصر میدانم، چرا که این بیفکری خودم بود. امروز کسی را ملامت نکردم که چرا این اتفاق افتاده و حتی از خدا هم چیزی نخواستم.…
درگیر گرفتاری خودم بودم، امروز از کسی یا چیزی شکایت نداشتیم. خودم را مقصر میدانم؛ گرچه مدتی دیگران را مقصر میدانستم، اما امروز خودم را مقصر میدانم، چرا که این بیفکری خودم بود. امروز کسی را ملامت نکردم که چرا این اتفاق افتاده و حتی از خدا هم چیزی نخواستم. به خودم گفتم: "گریه کردم، چرا؟" دروغ نگفتم، خیلی سختی کشیدم تا خودم را به چیزی برسانم، اما نشد. فقط تلاش بیهوده بود.
عصیانهمانقدر که آدمها را دوست دارم و دردشان قلبم را به درد میآورد، دقیقاً به همان اندازه از آنها نفرت دارم و خلوتم را بهم میزنند. پا برهنه به افکارم میدوند، سوال پیچم میکنند. من نمیخواهم ناراحتشان کنم، ولی خودم را از آنها دریغ میکنم.
میخواستم بگویم من در خانهام هستم؛ از جهان بیرون خبری ندارم، از دنیای مجازی، احوالپرسیها، نه از دوستانم و نه از نزدیکانم، هیچ خبری نیست. نمیخواهم راجع به کسی چیزی بدانم. تنها کاری که این روزها به زندگیام اضافه شده، خیاطی کردن است، همین.
همانقدر که آدمها را دوست دارم و دردشان قلبم را به درد میآورد، دقیقاً به همان اندازه از آنها نفرت دارم و خلوتم را بهم میزنند. پا برهنه به افکارم میدوند، سوال پیچم میکنند. من نمیخواهم ناراحتشان کنم، ولی خودم را از آنها دریغ میکنم.
عصیانمیخواهم درباره خودم بنویسم؛ گرچه مدتها بود که درباره خودم نوشتهام، نه چیز دیگر. اما حالا در خانه هستم و حوصله بیرون رفتن را ندارم. وقتی در صفحات اجتماعی پیام دریافت میکنم، تمام غمها به سراغم میآید. نمیدانم چگونه به این آدمها جواب دهم. چند روز است گلهای…
ای وای عزیزانم، شما نمیدانید؛ مدادم، خودم با خودم. ای وای، باز هم خودم ناامیدم.
میخواهم درباره خودم بنویسم؛ گرچه مدتها بود که درباره خودم نوشتهام، نه چیز دیگر. اما حالا در خانه هستم و حوصله بیرون رفتن را ندارم. وقتی در صفحات اجتماعی پیام دریافت میکنم، تمام غمها به سراغم میآید. نمیدانم چگونه به این آدمها جواب دهم. چند روز است گلهای خانه حتی یک قطره آب هم ندیدهاند و خشکیدهاند؛ آن گیاههای بیچاره. حتی حوصله یک قطره آب دادن را هم ندارم. گاهی چند خط کتاب میخوانم و چای یا قهوه مینوشم. میتوانم روز را به شب برسانم و آن را مخصوص خودم کنم، اما کار خیلی سختی است. زندگی هم به سادگی میگذرد. خیلی خسته هستم و حوصله هیچچیز را ندارم. شاید کسی که برای بار دوم عمه میشود، خوشحال باشد، یا برای بار سوم خاله شدن من... حتی آمادگی اینها را هم ندارم. فقط میخواهم بدانم آینده با من چه میکند. نمیخواهم دیگر دستپا بزنم. احساس میکنم زیادی پیر شدهام. آرزوهایی که قبلاً داشتم و دلم امیدوار بود، حالا نمیدانم امید اصلاً چیست.