Post #2101
188
میخواهم درباره خودم بنویسم؛ گرچه مدتها بود که درباره خودم نوشتهام، نه چیز دیگر. اما حالا در خانه هستم و حوصله بیرون رفتن را ندارم. وقتی در صفحات اجتماعی پیام دریافت میکنم، تمام غمها به سراغم میآید. نمیدانم چگونه به این آدمها جواب دهم. چند روز است گلهای خانه حتی یک قطره آب هم ندیدهاند و خشکیدهاند؛ آن گیاههای بیچاره. حتی حوصله یک قطره آب دادن را هم ندارم. گاهی چند خط کتاب میخوانم و چای یا قهوه مینوشم. میتوانم روز را به شب برسانم و آن را مخصوص خودم کنم، اما کار خیلی سختی است. زندگی هم به سادگی میگذرد. خیلی خسته هستم و حوصله هیچچیز را ندارم. شاید کسی که برای بار دوم عمه میشود، خوشحال باشد، یا برای بار سوم خاله شدن من... حتی آمادگی اینها را هم ندارم. فقط میخواهم بدانم آینده با من چه میکند. نمیخواهم دیگر دستپا بزنم. احساس میکنم زیادی پیر شدهام. آرزوهایی که قبلاً داشتم و دلم امیدوار بود، حالا نمیدانم امید اصلاً چیست.
- ❤ 5
- 🕊 2