(تصویر: رابرت تریورز در کنار هوی نیوتن (راست))
هاپلو دیپلوئیدی و تکامل حشرات اجتماعی (۱۹۷۶)
تریورز در حال آماده کردن یک سخنرانی برای دانشجویان لیسانس درباره نظریه همیلتون بود که با محاسبه درجات خویشاوندی حشرات اجتماعی، متوجه خطاهایی در مقاله معروف همیلتون شد و در نامهای به او، این خطاها را گوشزد کرد. اما تریورز پس از اصلاح ریاضیات، به یک نقص بزرگتر پیبرد: در زنبورها و مورچهها، یک کارگرِ ماده با خواهرش ۳/۴ اما با برادرش تنها ۱/۴ اشتراک ژنتیکی دارد. بنابراین، میانگین اشتراک او با خواهران و برادرانش همان ۱/۲ است (دقیقاً معادل اشتراکش با فرزندان خودش). پس چرا کارگران باید از تولیدمثل دست بکشند؟
تریورز استدلال کرد که کارگران برای اینکه نفع ژنتیکی ببرند، باید نسبت سرمایهگذاری کلنی را به نفع خواهرانشان تغییر دهند. این موضوع یک تضاد منافع را میان اعضای کندو به وجود میآورد: ملکه میخواهد نسبت سرمایهگذاری بین نر و ماده ۱:۱ باشد، اما کارگران (که قدرت اجرایی و پرورش لاروها را در دست دارند) تلاش میکنند این نسبت را به ۳:۱ به نفع مادهها تغییر دهند. تریورز برای آزمایش این نظریه با ادوارد ویلسون همکاری کرد و با وزن کردن مورچههای بالدار در طبیعت، دریافت که نسبت سرمایهگذاری دقیقاً ۱:۳ به نفع مادههاست. پیروزی بزرگتر تریورز زمانی بود که نشان داد در مورچههای بردهدار (که کارگران برده با ملکه غریبهاند و نفعی در تغییر نسبت ندارند)، ملکه پیروز میدان است و نسبت سرمایهگذاری دقیقاً همان ۱:۱ میشود.
فریب و تکامل خودفریبی (۱۹۷۶)
رابرت تریورز ایده انقلابی خود درباره «خودفریبی» را برای نخستین بار در سال ۱۹۷۶، در مقدمهای که بر کتاب مشهور ژن خودخواه نوشتۀ ریچارد داوکینز نوشت، به جهان علمی معرفی کرد. تا پیش از آن، درک متعارف تکاملی این بود که انتخاب طبیعی باید سیستمهای عصبی و مغزهایی را به وجود بیاورد که تصاویر و درک هرچه دقیقتری از واقعیت پیرامون ارائه دهند. اما تریورز این دیدگاه را سادهلوحانه دانست و استدلال کرد که از آنجا که «فریب دادن» نقشی بنیادین در ارتباطات جانوران و انسانها دارد، انتخاب طبیعی مکانیزمهای قدرتمندی را برای تشخیص فریب در دیگران به وجود آورده است.
در پاسخ به این تواناییِ تشخیص، موجودات برای اینکه بتوانند فریبکاران بهتری باشند، به «خودفریبی» روی آوردند. منطق تریورز بسیار هوشمندانه و دقیق است: هنگامی که شما آگاهانه به فردی دروغ میگویید، معمولاً دچار استرس میشوید و این استرس خود را در نشانههای فیزیکی ظریفی مانند حرکات غیرطبیعی چشم، تغییر کیفیت صدا، و عرق کردن کف دست نشان میدهد. دیگران با مشاهده این علائم متوجه دروغ شما میشوند. اما اگر ذهن خودآگاهِ شما اصلاً نداند که در حال دروغ گفتن است، این نشانههای فیزیکی و استرس از بین میروند. بنابراین، تریورز استدلال کرد که ما تکامل یافتهایم تا اطلاعات درست و حقیقی را در «ناخودآگاه» خود پنهان کنیم و اطلاعات غلط اما سودمند را در «خودآگاه» خود نگه داریم، صرفاً به این دلیل که بتوانیم دیگران را با اعتمادبهنفس کامل و بدون بروز علائم فیزیکی فریب دهیم.
تریورز در مقالات و نوشتههای بعدی خود، تجلیات و اشکال مختلف این خودفریبی را در زندگی روزمره و تکامل انسان دستهبندی کرد (به ویژه بنگیرید به این کتاب). تریورز معتقد بود که هرچند خودفریبی برای گول زدن دیگران تکامل یافته، اما هزینه اصلی آن «قطع ارتباط با واقعیت» است که میتواند منجر به فجایع بزرگی شود. او به همراه هیوئی نیوتون مقالهای درباره سقوط پرواز شماره ۹۰ ایر فلوریدا نوشتند. آنها با بررسی مکالمات کابین خلبان نشان دادند که خلبانِ اصلی دچار خودفریبی و اعتمادبهنفس کاذب بود و نشانههای خطر (یخزدگی بالها و هشدارهای دستگاهها) را کاملاً انکار میکرد. در مقابل، کمکخلبان که ارتباط بهتری با واقعیت داشت، متوجه خطر بود، اما به دلیل سلسلهمراتب قدرت نتوانست بر خودفریبی خلبان غلبه کند و هواپیما به رودخانه پوتوماک سقوط کرد.
تریورز این مفهوم را به گروهها و نهادها نیز بسط داد و معتقد بود در مقیاس بزرگترخودفریبی یکی از عوامل اصلی راه انداختن جنگهای فاجعهبار است. در زمان جنگ، مکانیزمهای خودفریبی باعث میشوند رهبران و ملتها بیش از حد به خود مطمئن باشند، توانایی دشمن را دستکم بگیرند، دادههای سازمانهای اطلاعاتی و واقعیات میدانی را نادیده بگیرند و در نتیجه منابع انسانی را به شکلی احمقانه هدر دهند. تریورز هشدار میدهد که دقیقاً در زمانِ تفکر درباره جنگ است که باید بیش از هر زمان دیگری مراقب تلههای خودفریبی باشیم.
Post #293
3.21K

- ❤ 27
- 👍 8
- 👏 1