بخش دوم و پایانی
در بخش اول این نوشته، این ایده مطرح شد که تعصب شاید بیش از آنکه یک «خطای شناختی» باشد، پیامدِ یک ناهمخوانی تکاملی است که ریشه در تاریخ گونۀ ما و نیاز انسان به تعلق اجتماعی دارد. اما تعلق به گروه تنها به پذیرفتن هنجارها و باورهای آن محدود نمیشود. آدمی همواره در معرض قضاوت دیگران است و برای حفظ و ارتقای جایگاه خود در گروه، ناگزیر از نشان دادن ویژگیهایی است که نزد دیگران ارزشمند تلقی میشوند.
این فضایی است که در آن افراد همزمان هم قضاوت میکنند و هم قضاوت میشوند. در این عرصه، افراد برای کسب احترام، تحسین و نفوذ اجتماعی با یکدیگر رقابت میکنند؛ رقابتی که مستلزم کسب ویژگیهای مورد پسند گروه و سپس «علامتدهی»(signaling) فعالانۀ آن ویژگیها به دیگران است. برای نمونه، در گروهی که ثروت مادی ارزش محسوب میشود، افراد از طریق مکانیسمهای نمادین علامتدهی—نظیر نمایش کالاهای تجملاتی—تمکن خود را ابراز میکنند. اما برعکس، در گروهی که ثروت مادی ضدارزش بوده و «قناعت» فضیلت تلقی میشود، افراد حتی در صورت تمکن، ثروت خود را پنهان کرده و قناعت را علامتدهی میکنند. از این رو، «مدیریت برداشت» (impression management) - یعنی کنترل نحوه ارزیابی دیگران از ما- به یکی از حیاتیترین فعالیتهای روزمره ذهن ما انسانها تبدیل شده است. البته ناگفته نماند که اگر شرایط مهیا باشد و دستمان رو نشود، خیلی وقتها ادعای داشتن ویژگیهای مثبتی را میکنیم که اصلاً نداریم و در عوض، ضعفها و صفات بد خود را پنهان میکنیم.
وقتی پای درک رفتارهای آشکار انسان به میان میآید، «حفظ ظاهر» کاملاً بدیهی به نظر میرسد. اما چیزی که چندان به چشم نمیآید این است که همین تلاش برای حفظ ظاهر، روی عمیقترین و درونیترین لایههای روان ما نیز اثر میگذارد و جهانبینی اصیل و شخصیِ ما را شکل میدهد. اغلب تصور میکنیم که باورهای ما، مدلهای ذهنی برای درک واقعیت اطراف ماست. اما این موضوع تنها بخشی از حقیقت است و نه تمام آن.
باورهای ما از جهتی شبیه لباسهایمان هستند. لباسها یک کارکرد عملی دارند (مثل گرم نگه داشتن ما)، و همزمان یک کارکرد اجتماعی (نشان دادن طبقه اجتماعی ما، مد روز بودنمان یا وفاداری به یک خردهفرهنگ). به همین قیاس میتوان گفت که باورهای ما نیز دارای کارکرد عملی و کارکرد اجتماعی هستند. باورها فقط مدلی ذهنی برای درک واقعیت نیستند، بلکه ما باورهایی را میپذیریم که ما را در چشم دیگران خوب جلوه دهند، ویژگیهای مطلوبمان را به نمایش گذارند و وفاداریمان را به گروههای خاص ثابت کنند. توانایی استدلالورزی نیز در انسان بیشتر برای توجیه اجتماعی باورها و حفظ موقعیت جمعی تکامل یافته است تا کشف بیطرفانه و عینی حقیقت. برخی باورها چنان در مرکز ثقل جهان و هویت ما قرار دارند که تغییر آنها صرفاً به معنای جایگزینی یک فکت با فکت دیگر نیست؛ بلکه رهایی از جهان اجتماعی و هویتی است که بر مبنای آن ساخته شده است.
برای مثال، پُل سیرایت، اقتصاددان انگلیسی، در کتاب خود «اقتصاد الهی» نمونۀ روشنگری میآورد. از نظر سیرایت، دین برای بسیاری از مؤمنان صرفاً تبیینی انتزاعی از جهان فیزیکی یا آخرت نیست؛ بلکه این افراد با شرکت در آیینها و پذیرش هنجارهای دینی، شبکۀ دوستی خود را میسازند، شریک زندگی خود را پیدا میکنند، کودکان خود را به مدارسی میفرستند که باورهای مشابهی را ترویج میکند، کار پیدا میکنند، تفریح میکنند و در نهایت امنیت روانی مییابند. بنابراین، برای یک فرد معتقد و باورمند، ابطال یا زیر سؤال رفتن گزارههای بنیادی آن باور، صرفاً یک تبادل فکری بیطرفانه نیست؛ بلکه به معنای کنار گذاشتن تمام چیزی است که شالودۀ هویت، روابط و امنیت زیستی او را تشکیل میدهد.
از لحاظ روانی، پذیرفتن واقعیتی مخالف دیدگاه گروه، برای فرد صرفاً به معنای تغییر یک باور نیست؛ بلکه میتواند به معنای فاصله گرفتن از جهان اجتماعی و هویتیای باشد که به او شکل بخشیده است. هرچند در جهان امروز، فرد پس از تغییر باور و جدایی از گروه همفکران، الزاماً شانس بقای خود را از دست نمیدهد، مغز ما برای چنین شرایطی تکامل نیافته است. از این رو، گسست از گروه میتواند همچنان با احساس طردشدگی و انزوایی همراه شود که در گذشته میتوانست برای اجدادمان پیامدهایی مرگبار داشته باشد.
کلید درک پدیدۀ تعصب دقیقاً در همینجاست. از آنجایی که باورهای ما شالودۀ هویت فردی و تعلق جمعی ما را میسازند، و چون در گذشتهی تکاملی، حفظ این تعلق و پیوند گروهی مهمترین شرطِ بقا محسوب میشد، مغز ما اصولاً برای ارزیابی منصفانه، بیطرفانه و حقیقتجویانه ایدهها تکامل نیافته است. وقتی باوری به مرکز ثقل هویت و پذیرش اجتماعی ما تبدیل میشود، ذهن انسان به صورت ناهوشیار، شواهد مخالف را نه به مثابۀ «دادههای جدیدی» که باید ارزیابی شود، بلکه به عنوان «تهدید هویتی و خطر طرد شدن از قبیله» بازتفسیر میکند. در این شرایط، تعصب و خشکمغزی و واکنشهای هیجانی، رفتارهایی کاملاً سازشی است؛ زیرا برای اجداد ما، حفظ پیوندهای جمعی و ماندن در آغوش گروه بسیار حیاتیتر بود تا کشف حقایق انتزاعی درباره جهان.
اینجاست که به جوهر اصلی مسئله میرسیم: تعصب و خشکمغزی، هرچند از منظر کشف حقیقت عینی ناکارآمد است، اما در گذشتۀ تکاملی ما یک «مزیت بقا» و سازوکار سازشی برای حفظ هویت و همبستگی گروهی بوده است. پدیدهای که امروز آن را به عنوان «خطای شناختی» یا «اختلال عقلانی» میبینیم و سعی در اصلاحش داریم، در واقع کارکرد طبیعی مغزی است که برای زیستن در گروههای کوچک تراشیده شده است. اما دنیای مدرن امروز - که نیازمند تفکر نقادانه، پذیرا بودن نسبت به شواهد جدید و ارتباط با جوامعی متکثر است - این سازوکار اجدادی را به یک ناهمخوانی تکاملی بزرگ تبدیل کرده است.
ما با مغزهایی که برای حفظ پیوندهای قبیلهای تکامل یافتهاند، قدم به دنیایی گذاشتهایم که بقای جمعی در آن، نیازمند فرارفتن از تعصبات قبیلهای است. درک همین ناهمخوانی تکاملی است که به ما نشان میدهد چرا تغییر باور انسانها، هرگز تنها با ارائۀ فکتها و استدلالهای منطقی اتفاق نمیافتد. باور انسانها زمانی تغییر میکند که ابتدا احساس امنیت و تعلق اجتماعی آنها تأمین شده باشد.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
Post #300
1.63K
- ❤ 23
- 👍 11
- 👌 3
- 👏 1