بار اول که دیدمش فرانسه کنفرانس بودم. خوب صحبت کرد، و گفت موسس فلان موسسه هستم. گفتم ببینم داستان موسسه چیه و رفتم باهاش صحبت کردم. خوب حرف میزد و گرم بود. گفت که دو سال پیش از کارش خسته شده و اومده بیرون. فکر کرده وارد کدوم صنعت بشه و دیتاسنترها رو انتخاب کرده. یک سال و نیم با پول خودش هر چی کنفرانس بوده رفته و همهی آدمهای مهم این صنعت رو شناخته و بعد هم موسسهی خودش رو شروع کرده.
بعد از صحبت گفت با هم سلفی بگیریم، و سلفی رو کنار یک مجموعهی سلفیها گذاشت توی لینکدین و گفت امروز توی کنفرانس با این آدمها آشنا شدم و از آشناییشون خوشحالم. ما هم اظهار ارادت کردیم.
وقتی داشتم میرفتم وگاس کنفرانس، بهم پیغام داد که آقا حتما ببینمت. اومد و دیدم گرمتر از سری قبلیه. کلی گپ زدیم، و این دفعه دیگه همه رو میشناخت. شب توی مراسم شام اومد سر میز ما و با همه با گرمی صحبت کرد. به نفر کناریم گفتم من این آقا رو سه ماه پیش دیدم ولی انگار سالهاست که میشناسمش. نه چیزی از من میخواد، نه طلب و بدهی داره، صرفا رفیقم شده. گفت حالا در مورد من از سه ماه بیشتره، ولی قصه کلا همینه. ایشون جدیده توی این صنعت، هیچ کسی رو طولانیمدت نمیشناسه، ولی قدرت فوقالعادهای برای ارتباط برقرار کردن و صمیمیت با آدمها داره، و از همون هم استفاده کرده تا خودش رو جا کنه.
توی راه برگشت به این حرف آقای کناری زیاد فکر میکردم. طرف از قدرت استثناییش استفاده کرده و کلا وارد یه صنعت جدید شده. در ظرف یک سال و نیم یکی از پادکستهای معروف این صنعت رو زده و صدای آدمهاش شده. اگر فردا جهان کن فیکون بشه و لازم باشه در یک سال و نیم از صفر به جایی برسیم، قدرت استثنایی ما چه چیزیه؟ جواب یک کلمهای نیست، ولی خوراک فکریه. سوپرپاور آدمیزاد، نه برای پرواز، که برای از نو ساختن خویش.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
Post #459
9.89K
- ❤ 347
- 👍 78
- 👌 22
- 🤔 8