اول، وسط شام کاری هستم و حرف از گوگرد پارسی به چین بردن و کاسه چینی به روم آوردن. طرف دارد میگوید که آرزو دارد که شرکتشان را به بهترین محل برای کار تبدیل کند. آدمها شاد بروند و شاد بیایند و وقتی کارشان تمام شد، فکر کنند که یک چیزی به زندگیشان اضافه شده. گفتم رفیقی دارم که کارش اینست و در کارش سرآمدِ همهی آنها که تا به حال شناختهام. هر بار از زندگی حرف زدهایم، آنقدر یاد گرفتهام که نشستهام و نوشتهام. آن زمان که زیاد مینوشتم، بخش زیادی از نوشتهها حاصل صحبت با این رفیق بود. ناگهان طرف در میآید که جدی؟ این رفیقت حاضر است با من کار کند؟ معرفی میکنی؟ دو خط دیگر از کارهای رفیق تعریف میکنم، علاقهمندتر میشود. میگویم معرفی با بنده.
دوم، حتی یک لحظه قصد استخدام کردن رفیق را نداشتم، صرفا داشتم سر شام قصه تعریف میکردم ولی داستان جدی شد. میرسم دم خانه و از توی همان خیابان به رفیق زنگ میزنم. رفیق حالش بد بود و من بیخبر بودم. وسط داستان «تعدیل نیرو» گیر افتاده بود و احساس میکرد که کسی ارزشی برای استعداد و توان و سالها تجربهاش قائل نیست. فکر میکرد که به جای پایان زندگی کاریش با یک حرکت قشنگ و یک درخشش فوقالعاده، باید صبر کند تا اخراجش کنند. حال بدی است و حس مزخرفی. برای بهبود حال، رفیق دوستش را دعوت کرده بود تا یک شب کنار هم لبی تر کنند و گپی بزنند، که از قضای روزگار شرکت آن دوست هم همان هفته تعدیل نیرو کرده بود و دوستِ اخراجشده با حال نزارتر از رفیق ما رفته بود مهمانی و با هم دور خمره اشک ریخته بودند. بعد بیخبر از همهجا، منی که داشتم سر شام قصه میگفتم رسیدم و گفتم فلانی، دوست داری با یکی صحبت کنی و اوضاع شرکتش را بهتر کنی؟ از این طرف تلفن لبخند زدن رفیق را میدیدم.
سوم، صبحانه کاری دارم و باید شش از خانه بزنم بیرون. از چهار غلت میزنم و نگران که خواب بمانم. بالاخره تسلیم میشوم و تلفن را برمیدارم. وسط شب تار از رفیق یک پیغام رسیده: «از زنگت ممنون. نشستم اینجا و فکر میکنم معجزه یعنی همین تلفن تو بعد از اون شبنشینی پر از درد». از این به بعد سر شامهای کاری بیشتر قصه تعریف میکنم. آدمیزاد قصهگوست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
Post #455
7.71K
- ❤ 427
- 👍 52
- 👏 10
- 👌 7
- 😍 4
- 😁 3
- ✍ 2
- 🥰 2
- 🏆 2
- 🔥 1
- 🤣 1