یکم، آقای منیر نصرویی نقاش ساختمان بود و خانم شیلا ابانا توی رستوران کار میکرد. مرد از مراکش و زن از گینه استوایی، در اسپانیا با هم آشنا شده بودند و ازدواج کرده بودند . ولی زندگی با نقاشی و کارگری به سختی میگذشت. مهاجرین گرفتار پرداخت اجاره خانه بودند که دو نفر به فریاد رسیدند و اجارهها رو براشون پرداخت کردند. اسم اون دو نفر لامین و یامال بود. پسر اول خانواده که به دنیا اومد، منیر و شیلا میدونستن اسمش رو چی بذارند: لامین یامال نصرویی ابانا.
دوم، آقای جوان پشت میز پذیرش هتل میپرسه «بار اوله اومدی بارسلون؟» جواب میدم «نه. شونزده سال پیش اومده بودم. همه اون زمان از مسی حرف میزدند». میگه «امروز همه از لامین یامال حرف میزنند. یک چیزهایی توی شهر ما عوض نمیشه.»
سوم، توی شهر قدم میزنم. امروز بازی ال کلاسیکو بین رئال مادرید و بارسلوناست. پیرهن لامین یامال تن نصف آدمهای شهر است. عکسهایش توی مغازههاست و عکس لبخندش جلوی درها. فکر میکنم بچگی است که نقش ژن و شانس و مدیر استعدادیابی باشگاه بارسلونا و هزار چیز دیگر رو نادیده بگیری، اما قصه این دو نفر رو هم نباید نادیده گرفت. خود لامین یامال قصه را نادیده نگرفته و هر بار که گل میزند با دستهایش کد پستی محله بچگی را نشان میدهد: لامین یامال هستم، هفده ساله، از محله روکافاندای شهر ماتارو، و شهر بارسلون به لطف نیکی آن دو نفر اسمشان را تا سالها فریاد خواهد زد.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
Post #454
10.1K
- ❤ 299
- 👍 31
- 👏 29
- 🔥 1