به آقای راهنما گفتم اینجا بزرگ شدی؟ گفت نه چهار ساعتی شمال اینجا، گفتم چی شد که اومدی شهر به این کوچیکی و راهنمای دره نوردی شدی؟ گفت پدرم بچه که بودیم ما رو گذاشت و رفت. مادرم موند با یه شغل و چهار تا بچه. تنها چیزی که برامون مونده بود و مجانی بود طبیعت بود. مادرم مدام ما رو میبرد توی طبیعت و ماهیگیری و کمپینگ. خواهرم با یه مردی از اهالی اینجا ازدواج کرد. یک سال گذشت، مادرم رو راضی کردن سالهای بازنشستگی رو اینجا بگذرونه. یک سال دیگه هم گذشت، مادرم زنگ زد گفت پا شو بیا اینجا. تو عاشق طبیعتی, طبیعت اینجا بینظیره. گفتم شغلم رو چه کنم؟ گفت بیا توریستها رو توی طبیعت میگردونی، میشه شغلت. دیدم آرزوی بزرگتر از این ندارم. با زن و پسرم اومدیم اینجا. یازده ساله اینجاییم. گفتم چند بار در روز ملت رو توی درهها میگردونی؟ گفت از دیروز این هفتمین بارمه. در یازده سال گذشته تقریبا هر روز، روزی چند بار. تمام زمستونها رو هم کار میکنم.
هنوز از شوق انگار که بار اول بود دره رو میدید. این روز قشنگ رو به لطف اون خانم مادر داریم، که به قول خارجیها از لیمو لیموناد درست کرد، یا به قول ما ایرانیها کوکو رو برگردوند و شیشانداز کرد، یا هر چیزی که برای تغییر شرایط توی ذهنتونه. دم ایشون گرم.
خاطرات اوردرویلِ یوتا، آوریل ۲۰۲۵.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
Post #449
9.57K
- ❤ 451
- 👍 50
- 🔥 11
- 👏 11
- ⚡ 6
- 🤩 2