«بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» آقای جورج واشنگتن گفته بود، در آن روزهای اول استقلال آمریکا و تشکیل قانون اساسی. آن زمان که ایده قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضاییهی مستقل تازه از مغز آقای مونتسکیو تراوش کرده بود و از مرگش سی سالی بیشتر نمیگذشت و کشور آمریکا تازه از زیر حکومت انگلستان درآمده بود و بزرگان جمع شده بودند که بر اساس یک نظریه محض قانون اساسی بنویسند، آقای جورج واشنگتن در جلسه اختتامیه قانون اساسی با آن قد بلندش ایستاد و سخنرانی غرایی کرد. یعنی همانقدر غرا که از مرد آرام و کمصحبتی چون آقای جورج واشنگتن انتظار دارید. آقای جورج واشنگتن از قانون اساسی جدید حرف زد و حرف زد و حرف زد، و آخر داستان گفت «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» و خب حضار که همه بزرگان گذشته و حال و آینده آمریکا بودند، آقای جفرسون و آقای همیلتون و آقای آدامز و سایرین نعرهها همیزدند. نعرهها همیزدند که هیچ، جامهها هم دریدند و در طی سالیان جمله را تبدیل به یکی از معروفترین جملههای آقای جورج واشنگتن کردند و سالها بعد از مرگش، در همه پاسپورتهای این مملکت چاپ کردند.
اینکه مفهوم حرف آقای جورج واشنگتن در زمان بردهداری و درباره اهالی بومی آمریکا و جنگ مکزیک و جنگ فیلیپین و جنگ جهانی اول و دوم و الی آخر تا روز ریاستجمهوری آقای ترامپ برقرار شد یا نه، بحثی است که قضاوتش با شماست. اما، یک واقعیت قشنگی در حرف آقای واشنگتن هست و آنهم اینکه مهمترین بخش زندگی آدمیزاد تعریف کردن معیار برای خودش است، یا برای تیمش، یا خانوادهاش، یا برای ایدهاش، یا برای فعالیتش. به این معنی، اینکه «من خیلی کمالگرا هستم»، حرف بیربطی است. اگر فعالیت شما جراحی مغز است، همان بهتر که معیار شما کمالگرا بودن باشد، ولی اگر همان جراح مغز بعد از عمل نشسته و گیتارش را دست گرفته و دو تا نوت مینوازد، دلیل خاصی برای کمالگرایی ندارد. بعد همان جراح مغز از اول تا آخر زندگی برای خودش معیاری تعریف میکند که من در زندگی انسانِ مثلا قابل اعتمادی خواهم بود، و برای تیمش معیار دیگری تعریف میکند که مثلاً موقع یک عمل جراحی طولانی قابل اتکا باشند، و اگر نتوانستند و نبودند، راهشان را بکشند و بروند.
در پاسپورت اهالی آمریکا فقط بخش اول جمله آقای جورج واشنگتن نوشته شده، ولی جمله بخش دومی هم دارد: «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود. بقیه دست خداست.» حرف آقای جورج واشنگتن زمانی گفته شده که هنوز زیگ زیگلر و آنتونی رابینز نیامده بودند به آدمها بگویند که «تلاش کنی حله» و «هرگز کوتاه نیا» و «آدمی یعنی قدرت اراده». هنوز هم آمریکا پیروز جنگ جهانی دوم نشده بود و فرهنگ فروتنی توی جامعه رواج داشت. از اعتقاد آقای جورج واشنگتن به وجود خدا بیخبرم، اما به طور خلاصه دارد میگوید که تمام کاری که آدمی میتواند بکند همین تعریف معیار است. تعریف خودش. اگر «هدف» به ما میگوید که کجا میخواهیم برویم، «معیار» به ما میگوید که چه کسی هستیم، و آخر قصه همین است. ما تعیین میکنیم که هستیم و سعی میکنیم در گرد و خاک و توفان وقایع این دنیا، به اصالت خودمان پایدار بمانیم. ما مسوول خودمانیم. آنچه دست ما نیست، نیست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
Post #448
13.5K
- ❤ 330
- 👍 68
- 👏 24
- 🤔 6
- 👌 5
- 💯 3
- 🦄 3
- 🤩 2
- 🆒 2
- 🥰 1