یک سگ برلینی و یک مهاجر ایرانی
در روزهای اول ورودم به برلین، مردی آلمانی روی نیمکتی کنار پیادهرو نشسته بود.
شکوه و هیبت یک پادشاه را داشت.
در دست راستش یک بطری و یک لیوان بود و در دست دیگرش یک بند چرمی قهوهای و مرغوب. در انتهای آن بند چرمی و زنجیری ظریف، سگی نشسته بود.
من و سگ با نگاه به هم سلام کردیم.
او تنها موجود زندهٔ خیابان بود که ارتباط مستقیمی با یک آلمانی داشت و من میتوانستم کمی با او گفتوگو کنم.
با خودم فکر کردم:
این بیچاره حتماً مثل من هیچچیز از زبان آلمانی نمیفهمد.
من و سگ دوستانه به هم نگاه کردیم. هر دو ساکت بودیم. بدون گفتن حتی یک کلمهٔ آلمانی، وسط برلین و وسط آلمان با یکدیگر گفتوگو میکردیم.
ناگهان مرد آلمانی مرا صدا زد.
این اولین بار بود که یک آلمانی اصلاً به من توجه میکرد! آنهم نه هنگام بازجویی در یک اداره، بلکه همینطور در خیابان و جلوی چشم دیگران.
با خودم گفتم:
بالاخره! مرا دیدند! یک آلمانی میخواهد با من حرف بزند!
مرد لبخند زد و با صدای بلند مرا صدا کرد. از حرکت دستش فهمیدم چه میخواهد.
من تقریباً دو سه متر با او و سگش فاصله داشتم. مرد آلمانی همچنان با صدای بلند با من حرف میزد.
بهطرفش رفتم و سعی کردم پیش از رسیدن به این آقای آلمانی مهربان و قدرتمند، جملهای سرهم کنم.
تمام حواسم، فکرم و عقلم مشغول آمادهکردن اولین جملهٔ آلمانی برای گفتوگو با یک آلمانی واقعی بود.
وقتی به او رسیدم، گفتم:
«من کمی میفهمم، ولی نمیتوانم صحبت کنم.»
مرد آلمانی خندید. بلند خندید!
بعد سگش را نشان داد و قهقهه زد.
گفت:
«دقیقاً مثل سگ من! او میفهمد، ولی نمیتواند جواب بدهد!»
و دوباره خندید.
آنوقت متوجه اشتباهم شدم:
این سگ آلمانی، زبان آلمانی را بهتر از من میفهمید!
مرد هنوز از ته دل میخندید و من و سگ به یکدیگر نگاه میکردیم.
سگ احتمالاً فکر میکرد:
این دیگر چهجور آدمی است که حتی نمیتواند حرف بزند؟
و من فکر میکردم:
خوش به حالش! زبان آلمانیاش از من بهتر است!
✍️یوسف اکبرزاده
🕰 برلین
Post #1244
327
- ❤ 4
- 💔 3
- 👍 1