این را قبلا برایتان تعریف کردهام که یک بار از روی دوچرخه افتادهام و انگشتم شکست؟ بیایید فرض کنیم که تعریفش نکردم و فکر کنید من همان عموی فراموشکارتان هستم که هر خاطره را هشت بار به عنوان خاطرهی دست اول فرو میکند توی چشمتان. یک بار رفتم دوچرخهسواری. زمین صاف بود. هوا صاف بود. باد نبود. باران هم نبود. اصلا ایستاده بودم و هنوز راه نیفتاده بودم. آمدم رکاب اول را بزنم که چرخ جلو گیر کرد به یک سنگِ چغر. اندازهی سنگ قطعا از سر من کوچکتر بود اما ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم دادند و همان تکه سنگ من و دوچرخه را بلند کرد و دو متر آنطرفتر گذاشت زمین. انگار افتاده باشم زیر دست مرحوم عبداله موحد و فن اشکلگربه را روی من اجرا کرده باشد. اول خودم با صورت خوردم زمین. بعد دوچرخه با زین افتاد روی من. تمام حلقم پر شد خاک و سنگ و چوب و برگ. پاشدم و مثل سرباز تیر خورده خودم را کشاندم کنار درخت و خیره ماندم به عبداله. شب کارم رسید به درمانگاه. عکس گرفتند و انگشت کوچک دست راستم را آتل بستند و تا یک ماه استکان چای را مثل ملکه الیزابت با انگشت سیخ شده و با احتیاط بلند میکردم. چهار سال از آن ماجرا میگذرد. هیچوقت فرم انگشتم به حالت قبل برنگشت و مثل پسر نوح ناخلف ماند. زمستانها اگر خیلی سرد باشد زقزق میکند. خیلی تحمل فشار ندارد و خلاصه خسته و ملول و تنبل است و رنجم میدهد. همهی این رنج را از سر همان سنگ بیکار نشسته بر راه میدانم. فکر کنید که این سنگ احتمالا از دوران پارینهسنگ چرخیده و چرخیده تا رسیده اینجا و انگار رنج را خواسته فرو کند در من. اصلا همین است. یادتان هست شعر ژو بوسکه را؟ همان که میگوید: «جراحتم پیش از من زنده بود، من زاده شدم تا تندارش کنم». این دقیقا ماجرای من است. رنج من اینجا در دلِ این سنگ آماده بوده تا من تندار و مجسمش کنم.
یا همان درخت بلوط پیر و مریض پشت خانهمان که خاطرهاش را هشت بار فرو کردم توی مغزتان. همان که از پشت پنجره اتاق خوابم، مردنش را تماشا می کردم. یحیی -که خیلی درختها را میشناسد- یک بار بهم گفت «کمِ کمِ، صد سالشه». یعنی خیلی سال قبل از من به دنیا آمده است. درخت را میگویم. حالا من از پشت پنجره، تمام شدن درخت را تماشا میکنم و رنج میکشم و تحلیل رفتنش عذابم میدهد. میبینید؟ این رنج قبل از من زنده بود و من زاده شدم تا مجسمش کنم. بدون من این رنج وجود نداشت. تا من نباشم مردنِ درخت بلوط فقط یک اتفاق است و این منم که تندار رنجش هستم. بار هستی روی دوش من است.
تازه من میتوانم از ژو بوسکه بزنم جلو و این تندار شدن را به خیلی چیزهای دیگر تعمیم بدهم. منصف باشیم. مثلا یک بار رفته بودم ماموریت کاری وسط دشتهای فلان. موقع برگشت خوردم به شب. ماشین را زدم کنار که از صندوق عقب فلاسک چای را بیاورم تا با کیک یزدی بخورم که پشت فرمان خوابم نبرد و نروم قاتی باقالیها. که آسمان را دیدم. آنقدر ستاره داشت و آنقدر آمده بودند پایین که آدم میخواست آنها را بچیند (حس میکنم این نوشته مطلوب کتابی برای کانون پرورش فکری دارد میشود.) رفتم روی سقف ماشین و دراز کشیدم و آسمان را نگاه کردم. ستارهها چند هزار سال است که آن بالا برای خودشان الکی سوسو میکنند؟ خیلی بیشتر از سن من. اما این من بودم که تندار زیباییشان شدم. عامل رنج و شادی مثل گرد و غبار از ازل در هوا بوده است. فقط یک ریه میخواهد که آنها را جذب کند و بهشان زندگی ببخشد. پایهی مبل اتاق پذیرایی ما شاید دویست سال عمرش باشد. خیلی قبلتر از ما به دنیا آمده و نهال و درخت شده تا بالاخره سرنوشت پای آن را به خانهمان باز کرده. یک نیمه شب تابستانی که از رختخواب بیرون میآییم تا برویم سر یخچال آب بخوریم، انگشت کوچک پایمان میخورد بهش و تندار رنج میشود. لعنت به تمام پایههای مبل در نیمهشب تابستان.
خلاصه، از مرحوم موحد رسیدیم به کجا. دقیقا نمیدانم دلم میخواهد درخت باشم یا آدم. سنگ باشم و عامل ایجاد رنج یا مردی که مثل آکواریوم قرار است تندار ماهیهای رنج و عشق و شادی و ملال و ذوق و زخم باشد. حالا انگار که حق انتخاب دارم. من مجبورم از روی دوچرخه بیفتم زمین. نگران افتادن درخت بلوط باشم. عاشق چیزهایی باشم که قبل از من مثل یک سفره پهن روی زمین آمادهی تندار شدند. چارهای ندارم. اگر کسی ما را زایید، دیگر کارمان همین است. تا نسیم به صورت من نخورد، وجود خارجی ندارد. تا من از خشک شدن رودخانه اشک نریزم، رودخانه خشک نمیشود. وظیفهی من تندار کردن رنجها و شادیهایی است که پیش از زاده شدن من، منتظر من بودهاند.
پینوشت کنم: آدم خودپسندی هستم که تصور میکنم بدون حضور من، رنج و عشق و زیبایی تجسم بیرونی پیدا نمیکنند. به توهم خودم آگاهم و آن را به رویم نیاورید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Post #702
26.6K