TGViewer
گفت و چای | فهیم عطار گفت و چای | فهیم عطار @fahimattar · 43K subscribers
Post #700 46.6K
یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داریم. صدایش می‌کنم ممد. ده سال است که من را می‌رساند سر کار. صبحانه‌ و عصرانه را توی ممد می‌خورم. برایم هایده و گارفونکل و سخایی پخش می‌کند. برای راننده‌های خاطی و بی‌شعور که بد رانندگی می‌کنند، بوق می‌زند. در عوض من هم هفته‌ای یک بار به ممد بنزین می‌دهم. سالی یک بار هم روغنش را عوض می‌کنم و زیر درخت چنار پارکش می‌کنم که آفتاب پوستش را نسوزاند. هر دو ماه یک بار می‌برمش کارواش که ردِ گهِ کلاغ‌های ساکن همان درخت چنار را از روی تنش پاک کنم. در این ده سال رابطه‌ی من و ممد، رابطه‌ی سالم و ساده‌ای بوده است. با یک دکمه روشن می‌شود و حرکت می‌کند و می‌برد و می‌آورد. لااقل در ذهن من همه چیز ساده و راحت بوده‌است.

تا دو روز پیش که وسط رانندگی و هایده و بوق و لایی کشیدن، یک‌هو ممد داد زد و چراغ قرمزش روشن شد که روغن ترمز تمام شده و امکان دارد ترمز کار نکند و تهدید پشت تهدید. من کلا نمی‌دانستم ممد چراغ خطر ترمز هم دارد. با خودم فکر کردم که ترمز شوخی ندارد و باید درستش کنم. زنگ زدم به رفیقم که تعمیرگاه دارد. ماجرا را برایش گفتم و گفت «ممد رو بیار اینجا که ببینمش». بعد از ده سال پایم باز شد به تعمیرگاه. ممد را گذاشت روی جک و دو متر بردش بالا. من تا حالا زیرِ ممد را ندیده بودم. زیر ممد مثل پالایشگاه نفت بود. لوله و سیم‌های در هم تنیده و روغن و کثافت و چربی و الخ. رفیقم یک چیزی مثل آنتن پیکان گرفت دستش و شروع کرد به اشاره کردن به امحا و احشای ممد.«این کالیپر ترمز نشتی داره. این میل فرمون لق شده. چرخ‌ها سابیده شده. زیر موتور روغن می‌ده. این سیم که از این‌جا می‌ره، فلان ممد رو فلان می‌کنه و ممکنه تو رو هم بالاخره فلان کنه. این چارشاخ گاردنه. این حلبی این جا رو به اون‌جا وصل می‌کنه. این دو تا سیم شاهراه حیاتی زندگی تو و ممده.»

خلاصه‌ی کلام، رفیقم سر فرصت از رادیاتور تا اگزوز ممد را برایم تشریح کرد و علمکرد هر بخش را برایم مفصل توضیح داد. همان‌جا فهمیدم که رابطه‌ی من و ممد اصلا ساده و سالم نیست. ممد یک سیستم کاملا پیچیده و درهم تنیده است که من از سر ندانستن، فکر می‌کردم رابطه ما در دکمه‌ی استارت و دکمه‌ی هایده خلاصه می‌شود. اما نه. رابطه‌ی ما از هم‌آغوشی با یک پالایشگاه نفت هم پیچیده‌تر است. رفیقم یک لیست بلند بالا از قطعه‌هایی که باید عوض بشوند را داد دستم و گفت زندگی‌ات به این لیست بند است. هزینه‌ی این اصلاحات و تعمیرات هم سر به فلک می‌زد. گفتم اجازه بده بهش فکر کنم و سوار شدم و برگشتم. اما انگار یک چیزی عوض شده بود. رابطه‌ی سالم من و ممد تبدیل شده بود به یک رابطه خصمانه. ممد دائم تهدید می‌کرد که الان ترمز خالی می‌کنم و مغز می‌برمت توی باسن وانت جلویی. دائم به روغن‌های ریخته شده به پالایشگاه زیر و پایم فکر می‌کردم. به این‌که هر آینه ممکن است یکی از آن میله‌ها و لوله‌ها ول بشود و جاده بپیچد و ممد نپیچد و با کله برویم در مرغزارها و دره‌های کنار جاده.

حالا هم نشسته‌ام کنار پنجره و چای می‌خورم و به ممد که بیرون زیر درخت چنار پارک شده و دارد دوشِ گهِ کلاغ‌ می‌گیرد نگاه می‌کنم. چه کار کنم؟ این همه پول تعمیر بدهم؟ چه ضمانتی وجود دارد که دو روز دیگر زرت ماشین از جای دیگری در نرود؟ ماشین کهنه و تعمیر ناپذیر است؟ یا اصلا ماشین را بفروشم و یکی دیگر بخرم؟ قید همه‌ خاطرات شمال و هایده‌ و نان و پنیر صبحانه‌ها و سیب‌هایی که پشت فرمان گاز زده‌ام را بزنم؟ سخت است. این ماشین اسم دارد. ممد. یعنی از حالت عام به حالت خاص تغییر کرده است. ممد دو سمت دارد. یک کابینِ پر از خاطره که ده سال از زندگی‌ام را پر کرده است. اما سمتِ زیرش همان است که قرار است بالاخره من را کله پا کند. با این تناقض چه کار باید کنم؟ کل سمت زیر ماشین را عوض کنم؟ کابین را بردارم و بگذارم روی یک زیرِ سالم؟ گرفتار شده‌ام؟ چقدر باید هزینه بدهم؟ کاش اصلا ماشین‌ها زیر نداشتند و فقط کابین خاطرات داشتند. کاش اصلا یک ماشین بهتر و تعمیرشدنی داشتم. کاش اصلا محل کارم کوچه‌ی بالایی بود و پیاده می‌رفتم سر کار. نه خاطره‌ای نه هایده‌ای نه صبحانه‌ای. هیچ. زندگی‌ای پوچ اما بی‌دغدغه.
#فهیم_عطار
@fahimattar
More from @fahimattar
  1. Oct 7, 2026امشب باز هم بی‌خوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیش‌تر باید ستاره‌ها و گوسفند‌ها را شم…
  2. Sep 12, 2026این را قبلا برای‌تان تعریف کرده‌ام که یک بار از روی دوچرخه افتاده‌ام و انگشتم شکست؟ بیایید…
  3. Sep 10, 2026اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده ا…
  4. Jun 18, 2026سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پنا…
  5. Dec 30, 2025در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جه…
  6. Dec 17, 2025روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجه‌آوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچه‌ی ده دوازده ساله…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →