TGViewer
گفت و چای | فهیم عطار گفت و چای | فهیم عطار @fahimattar · 43K subscribers
Post #701 24.4K
اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده است. همه‌ی گفتنی‌ها و کشیدنی‌ها و کردنی‌ها و زدنی‌ها را اسلاف ما به بهترین شکل ممکن انجام داده‌اند و افتخار آن را به شکل مدال بر سینه‌های فراخ‌شان آویزان کرده‌اند. چیزی برای ما باقی نگذاشته‌اند. لب آب روان نشسته‌اند و تمام شعر‌های زیبا و مفاهیم عمیق را در هم تار و پود کرده‌اند و کون و مکان را به هم بافته‌اند. انگار که به اندازه‌ی یک خاور ده تن گیلاس باشد و پیشینیان ما افتاده‌ باشند به جان آن و حالا که نوبت به ما رسیده است، فقط دم گیلاس‌ها مانده و هسته‌های سخت و غیر قابل جویدن‌شان. من هسته‌ی گیلاس را می‌خواهم چه کار؟  من سهمم را می‌خواهم از رمزگشایی از این جهان فانی. که خب، دیر رسیدم و چیزی برای ما باقی نمانده است.

تشنه‌ی نوشتنم. اما به همان دلیلی که آن بالا نوشتم، چیز در خوری برای نوشتن باقی نمانده است. مثلا باید از جوراب بنویسم. امروز صبح یک درخت شصت متری افتاده بود وسط خیابان و راه را بند آورده بود. تا اره بیاورند و کامیون بیاید و درخت را شرحه شرحه کنند، دو ساعت طول کشید. دو ساعت توی ماشین علاف شدیم و با سرعت یک حلزون زخمی جلو رفتیم. ماشین  جلوی من یک وانت پکیده بود که یک لوله پلیکای دراز بار زده بود. لابد داشت می‌برد یک جایی خاکش کند. لوله‌ از جلو شبیه به لوله‌ی تانک، سیخ شده بود رو به بالا. از پشت هم سرریز کرده و آویزان شده بود. راننده برای این‌که ماشین‌های پشت سرش لوله‌ را ببینند و نکوبند بهش، آن را کرده بود توی حلق یک لنگه جوراب سفید. جوراب از کمر تا شده بود و آویزان بود و با هر حرکت ماشین بالا و پایین می‌شد. وظیفه‌ی لُنگ قرمز را انداخته بودند گردن لِنگه جوراب. همین جوراب دو ساعت همدم من بود. چون پیشینیان ما اتم‌ها را قبل از ما شکافته‌اند، خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را سروده‌اند، پس سهم من از فکر کردن همین یک لِنگه جورابِ آویزان است. تنها داستان نگفته‌ی جهان پیرامونم. نمی‌دانم جورابِ توی پای خوزه که الان پشت فرمان وانت بود احساس خوشبختی بیشتری می‌کرد یا جورابی که یک لوله‌ی پولیکا به آن فرو رفته و آویزان است. اصلا لنگه دوم جوراب حالا کجا بود؟ یک جایی ته کمد خوزه؟ یا او هم وصل شده به یک تیرآهن هجده و آویزان وسط اتوبان؟ اهمیتی ندارد. مهم این است که من دو ساعت از زندگی‌ام را صرف فکر کردن به لنگه‌ی گم شده‌ی جوراب  کردم. جورابی که اصلا مال من نبود. بی‌اهمیت‌ترین موضوع جهان. تنهایی یک لنگه‌ی جوراب که لوله‌ای قطور در آن فرو رفته است. آن‌قدر سرمان باریده است که ذهنم ناخودآگاه از هر چیزی تراژدی و دراما می‌سازد. از تنهایی جوراب. از لوله‌ی قطور فرو رفته درآن. از آینده‌ی مبهمش. از جفتش که حالا معلوم نیست کجاست. شاید اگر نروژ چشم به جهان گشوده بودم، این جوراب را شکل دیگری می‌دیدم. جوراب به مثابه یک بچه‌ی تخم جن که از لوله آویزان است و بالا و پایین می‌رود و با دهان گشادش می‌خندد. شب هم قرار است برگرد خانه توی کمد خوزه. ولی من که نروژ چشم به جهان نگشوده‌ام.

چیزی برای نوشتن نمانده است. بجز از لنگه‌ی جوراب آویزان از لوله پولیکا. گفتنی‌ها را نیاکان ما گفتند. آنقدر تکرارشان کردیم که دیگر از چشم‌مان افتاده‌اند و دیگر اهمیتی برای‌مان ندارند. ما فعلا طعم گیلاس به مذاق‌مان خوش نمی‌آید و فقط با جوراب‌های آویزان سرگرمیم. ببینیم آیند‌گان چطور ما را قضاوت می‌کنند.
 
#فهیم_عطار
@fahimattar
More from @fahimattar
  1. Oct 7, 2026امشب باز هم بی‌خوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیش‌تر باید ستاره‌ها و گوسفند‌ها را شم…
  2. Sep 12, 2026این را قبلا برای‌تان تعریف کرده‌ام که یک بار از روی دوچرخه افتاده‌ام و انگشتم شکست؟ بیایید…
  3. Jun 27, 2026یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داری…
  4. Jun 18, 2026سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پنا…
  5. Dec 30, 2025در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جه…
  6. Dec 17, 2025روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجه‌آوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچه‌ی ده دوازده ساله…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →