TGViewer
گفت و چای | فهیم عطار گفت و چای | فهیم عطار @fahimattar · 43K subscribers
Post #697 51.5K
روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجه‌آوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچه‌ی ده دوازده ساله را از این‌ور شهر ببرم آن‌ور شهر. با خودم فکر کردم احتمالا کار سختی نیست و بچه‌ها فرشته‌اند و گلی از گل‌های بهشت‌. توی راه برایشان جاستین بیبر پخش می‌کنم و بهشان پدرانه لبخند می‌زنم تا برسیم. ولی دلم الکی خوش بود. همه‌ی بچه‌ها فرشته نیستند. این چهار تا پسر هم که قطعا فرشته نبودند. دیو بودند. هیولا. گودزیلا. تجسم نیروی شر در سینمای آمریکا و هند.

سه تای آن‌ها نشستند عقب و یکی‌شان که مثل آنتن پیکان دراز بود نشست جلو. راه افتادیم. که کاش موتور ماشین همان‌جا منفجر شده بود و راه نیفتاده بودیم. هر چهار نفرشان همزمان با هم حرف می‌زدند. اصلاح می‌کنم. هر چهار نفرشان با هم فریاد می‌زدند. می‌خندیدند. بعد از توی جیب‌شان شکلات درآوردند و پرت کردند سمت هم. دوباره خندیدند. آنتن که جلو نشسته بود شروع کرد صندلی خودش را تا ته برد عقب و هیولای پشت سرش را پرس کرد. بعد همه هرهر خندیدند. کوفت. یکی‌شان از پشت خودش کشاند جلو و از لای دوتا صندلی رد کرد و شروع کرد با دکمه‌های کولر و بخاری ور رفتن. می‌خواستم بکوبم پشت دستش اما یادم آمد که دوران تنبیه و خشونت با بچگی ما تمام شده است. آرام با دست هلش دادم عقب.

افتادیم توی اتوبان. صدای بچه‌ها پرده صماخ و حلزون و گوش میانی‌ام را ترکانده بود. یکی‌شان از انتهایش بو تولید می‌کرد. از بس که می‌خندیدند. کابین ماشین بخار گرفته بود. پنجره را دادم پایین که هوای تازه بیاید داخل. که خب هوا سرد بود. دوباره پنجره را دادم بالا. رسیدم به مرز جنون. به سرم زد که بزنم کنار اتوبان و پرتشان کنم بیرون و بروم. یا دست و پا و دهن‌شان را ببندم و برشان گردانم خانه‌شان. کاش شب قبل لوبیا خورده بودم و مثل آن یکی عوضی که بو تولید می‌کرد، من هم همین کار را می‌کردم. بخاری را هم زیاد می‌کردم و پنجره‌ها را هم قفل می‌کردم تا بی‌هوش بشوند. اما من آدم هیچ کدام از این کارها نبودم.

سرعتم را زیاد کردم که لااقل این چهار چس‌فیلِ شلوغ و بی‌ادب را زودتر برسانم به مقصد. صدا و جنب و جوش‌شان کلافه‌ام کرده بود. با خودم گفتم به سیاق عملیات کامیکازی، ماشین را بکوبم به یکی از کامیون‌های توی اتوبان و خودم را خلاص کنم. شاید در جهانی دیگر آرامش به استقبالم می‌آمد. اما من از مرگ می‌ترسم. آن‌هم مرگ با این کیفیت پایین. فرورفته در نشیمن‌گاه یک کامیون حمل ذرت و در جوار چهار هیولای بودار. یک ماشین سواری کنارم بود و با سرعت می‌راند. یک زن و مرد توی آن نشسته بودند. یک بچه هم انگار روی صندلی عقب بود. واضح بود که حال‌شان خوب است. زن طوری می‌خندید و هشتاد و پنج دندان سفید و سالمش را نمایش می‌داد که انگار جلوی دوربین دارد برای خمیردندان تبلیغ می‌کند. مرد هم در خلسه‌ی خوبی بود. سرعت هر دو نفرمان زیاد بود و لای کامیون‌ها و ماشین‌های ریز و درشت لایی می‌کشیدیم.

همان‌جا بود که انگار کائنات یک حقیقت مهم را فرو کرد در حلقم. من و آن مرد هر دو نفرمان داشتیم توی آن اتوبان شلوغ با آن سرعت می‌راندیم و برای زنده ماندن فرمان را چپ و راست می‌چرخاندیم. اما یک فرق بزرگ بین من و آن عوضی وجود داشت. من دلیلی برای زنده ماندن داشتم و آن هم ترسم از مرگ بود و البته وظیفه‌ی رساندن آن چهار گودزیلا به مقصد. ولی آن مردک انگیزه برای زندگی داشت. انگیزه‌ای با هشتاد و پنج دندان سفید. بین من و آن بزرگوار فرق بزرگی وجود داشت. با این‌که هر دو نفرمان توی همان اتوبان کوفتی داشتیم می‌راندیم. یکی‌مان باید زنده می‌ماند و ادامه می‌داد و یکی‌مان می‌خواست زنده بماند. من زنده بودم و آن الدنگ زندگی می‌کرد.

خلاصه این‌طور. رفتیم و برگشتم. نیمی از سلول‌های خاکستریم مردند و چند چروک به صورتم اضافه شد. کائنات هم وسط اتوبان کشید پایین و حقیقت بزرگش را به من نشان داد. یک خط بزرگ گذاشت بین آن‌هایی که ملزم به زنده‌ماندند و آن‌هایی که انگیزه‌ی زندگی‌کردن دارند. این دو تا با هم فرق بزرگی دارند. فرقی به بزرگی فرق بین زنده ماندن و زندگی کردن.

قبل از بردن هیولاها، لوبیای خیس‌نکرده میل کنید. جدن.


#فهیم_عطار
@fahimattar
More from @fahimattar
  1. Oct 7, 2026امشب باز هم بی‌خوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیش‌تر باید ستاره‌ها و گوسفند‌ها را شم…
  2. Sep 12, 2026این را قبلا برای‌تان تعریف کرده‌ام که یک بار از روی دوچرخه افتاده‌ام و انگشتم شکست؟ بیایید…
  3. Sep 10, 2026اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده ا…
  4. Jun 27, 2026یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داری…
  5. Jun 18, 2026سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پنا…
  6. Dec 30, 2025در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جه…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →