امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف میزند و گربهاش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچهبزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و اینها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع میشد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطرهی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سالها بعد تنها نشان باقیمانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یکروزهی نقشهها صداش رو برام کلفت کرد.»
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسیمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلاقی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Post #694
50.9K