خیلی سال پیش تیام برایم یک پیدیاف پنجاه صفحهای فرستاد از اکتاویو پاز در باب «تنهایی». اسمش دیالیکتیک تنهایی بود. گمانم تا حالا پنج بار آن را خواندهام. به هر حال اگر از طعم قرمهسبزی و رد شدن نور غروب پاییز از لای کرکره و لالهی گوش لیلای زندگی صرفنظر کنیم، «تنهایی» از آن چیزهایی است که حال عجیبی به من میدهد. خیلی دلم میخواست یک خاطره و روزمرهای ته مغزم پیدا کنم و وصلش کنم به ماجرای تنهایی. که هرچه گشتم پیدا نکردم. همین شد که مجبورم گزارشطور چهار خطِ خشک و بیروح بنویسم جهت ثبت برای خودم. درست مثل معصومینژاد از رم.
من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکردهام. هنوز نمیدانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار میکنم. نه اینکه لزوما از تنهایی بدم میآید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم میآید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر اینطور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آنها تنها محسوب میشود، صرفنظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیهی تنهاییها، انتخابی است. آدمی که سر لبهی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازیاش، هواست. قبول؟
پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیعی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتلها آدمهای خطرناکی هستند و هر کاری میتوانند بکنند. اما وقتهایی هم هست که تنهایی، دوستداشتنی میشود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیادهروی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آنجا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف میزنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم میزدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل میدید، قطعا فکر میکرد دیوانهام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آنطرفها نخورد و فضای دونفرهمان را به هم نزد.
گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم میآید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقتها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقتها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چالهی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چالهی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنهی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگتر باشد.
خلاصه به این شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش میگیرد. لااقل بهتر میتواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومینژاد از رم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Post #693
47.1K