مصطفی!
هفتههاست که ننوشتهام. سالهاست که برای تو ننوشتهام. نمیدانم چه شد که دست از نوشتن برایت برداشتم. الان هم قرار نیست بنویسم. نه برای تو و نه برای خودم یا هیچ کس دیگری. فقط خواستم دو خط یادداشت بنویسم برای اینکه یادم بماند که یک روز از اینها برایت مفصل حرف بزنم و بنویسم. همان نخ قرمزی که آدم فراموشکار به انگشت اشارهاش گره میزند تا یادش بماند سر راه برگشت به خانه، ماست چکیده بخرد که با شام بخورد. یادم بیانداز تا از صفحههای سفید کاغذی بنویسم که گذر هیچ قلمی به آنجا نمیخورد. کاغذهای آماده برای نگاشته شدن اما فراموش شده. از این خالی بودن. از آسمان شب، ثانیهی بعد از خاموش شدن ستارهی دنبالهدار. از امیدهای واهی که یک جای آن را روشن میکنند و دوباره تاریکی را به یاد ستارههای سوخته میاندازد. از راهروهای تاریکی که چراغ و پنجره ندارند و حتی کف دست خودش را هم آدم نمیتواند پیدا کند. جایی که محور مختصات گم میشود. شمال و جنوب و جلو و عقب و نزدیک و دور همه مفاهیمی استعاری میشوند. مثل فضانوردی که از ایستگاه فضاییاش بیاید بیرون تا در فضا قدم بزند و خانهاش را گم کند. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ راه نزدیک شدن از کدام طرف است؟ اصلا مقصد کجاست؟ همان گم شدن در یک انباری بزرگ و تاریک. یا برایت از سربازی بگویم که فشنگ ندارد. یا حتی آن سربازی که فشنگ دارد اما دشمنی ندارد که او هدف بگیرد. یا پرچم سوختهای که نمیشود آن را در هیچ قلهای فرو برد. یا مومنی که خدایش مرده باشد. یادم باشد یک روز همهی اینها را برایت مفصل تعریف کنم. خب؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
Post #691
41.9K