این نوشته صرفا برشی از رنج دو ساعت گذشتهی من است و هیچ نتیجهی اخلاقی به دنبال ندارد.
دارم میروم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم میآید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک زن و شوهر نشستهاند با یک بچهی ده ماهه. سایز و اندازهی بچه خیلی بزرگتر از ده ماه را نشان میدهد. تنومند است.
دقیقهی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچهام. خیلی حرف میزند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال میپرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد میجود.
دقیقهی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی میکند و او را بالا و پایین میاندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ میزند. هدفونها را آنقدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمیرسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟
دقیقهی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف میزند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوهی دم کردن چای ایرانی را میپرسد. نمیدانم به کجا داریم میرویم. کاش اجازه بدهد چشمهایم را ببندم.
دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد میزند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیفهای جلو. یکی گفت آخ. میترسم.
دقیقهی پنجاه پرواز: پستانک فرو کردهاند توی دهنش. بچه همانطور که با غیظ پستانک را گاز میزند، با خشم من را نگاه میکند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس میکنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسیشان را برایم تعریف میکند. کنار دریاچهای پر از قوهای سفید. خوابم میآید.
دقیقهی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد میزند. چقدر دندان دارد. بچهها چقدر زود دندان درمیآورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینهام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و میشد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.
دقیقهی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقهی پدرش را گرفته و دارد جر میدهد و سمت من لگد پرت میکند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی است که لنتهایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمیدهد؟ چرا نمیرسیم؟ کاش سقوط کنیم.
دقیقهی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشینشان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.
دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنهی پیچیدهای کنارم دارد رخ میدهم. سکانسی از سختترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکیاش را میکند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر میآورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.
دقیقهی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپاییاش تو دهنش است و دارد آن را گاز میزند. بچهی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. رانهایش من را یاد هادی چوپان میاندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را میشنوم.
دقیقهی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچهشان اندکی بدقلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلیمان مثل سینماهای دههی چهل پر بود از آشغال. خوابم میآید.
پیاده شدم. سهمیهی معاشرت یکسالام را دریافت کردهام. خستهام.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Post #687
82.5K