TGViewer
گفت و چای | فهیم عطار گفت و چای | فهیم عطار @fahimattar · 43K subscribers
Post #687 82.5K
این نوشته صرفا برشی از رنج دو ساعت گذشته‌ی من است و هیچ نتیجه‌ی اخلاقی به دنبال ندارد.

دارم می‌روم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم می‌آید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک زن و شوهر نشسته‌اند با یک بچه‌ی ده ماهه. سایز و اندازه‌ی بچه خیلی بزرگ‌تر از ده ماه را نشان می‌دهد. تنومند است.

دقیقه‌ی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچه‌ام. خیلی حرف می‌زند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال ‌می‌پرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد می‌جود.
دقیقه‌ی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی می‌کند و او را بالا و پایین می‌اندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ می‌زند‌. هدفون‌ها را آن‌قدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمی‌رسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟

دقیقه‌ی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف می‌زند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوه‌ی دم کردن چای ایرانی را می‌پرسد. نمی‌دانم به کجا داریم می‌رویم. کاش اجازه بدهد چشم‌هایم را ببندم.

دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد می‌زند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیف‌های جلو. یکی گفت آخ. می‌ترسم.

دقیقه‌ی پنجاه پرواز: پستانک فرو کرده‌اند توی دهنش. بچه همان‌طور که با غیظ پستانک را گاز می‌زند، با خشم من را نگاه می‌کند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس می‌کنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسی‌شان را برایم تعریف می‌کند. کنار دریاچه‌ای پر از قو‌های سفید. خوابم می‌آید.

دقیقه‌‌ی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد می‌زند. چقدر دندان دارد. بچه‌ها چقدر زود دندان در‌می‌آورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینه‌ام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و می‌شد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.

دقیقه‌ی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقه‌ی پدرش را گرفته و دارد جر می‌دهد و سمت من لگد پرت می‌کند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی‌ است که لنت‌هایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمی‌دهد؟ چرا نمی‌رسیم؟ کاش سقوط کنیم.

دقیقه‌ی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشین‌شان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.

دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنه‌ی پیچیده‌ای کنارم دارد رخ می‌دهم. سکانسی از سخت‌ترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکی‌اش را می‌کند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر می‌آ‌ورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.

دقیقه‌ی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپایی‌اش تو دهنش است و دارد آن را گاز می‌زند. بچه‌ی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. ران‌هایش من را یاد هادی چوپان می‌اندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را می‌شنوم.

دقیقه‌ی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچه‌شان اندکی بد‌قلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلی‌مان مثل سینماهای دهه‌ی چهل پر بود از آشغال. خوابم می‌آید.

پیاده شدم. سهمیه‌ی معاشرت یک‌سال‌ام را دریافت کرده‌ام. خسته‌ام.

#فهیم_عطار
@fahimattar
More from @fahimattar
  1. Oct 7, 2026امشب باز هم بی‌خوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیش‌تر باید ستاره‌ها و گوسفند‌ها را شم…
  2. Sep 12, 2026این را قبلا برای‌تان تعریف کرده‌ام که یک بار از روی دوچرخه افتاده‌ام و انگشتم شکست؟ بیایید…
  3. Sep 10, 2026اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید. هیچ چیزی برای گفتن نمانده ا…
  4. Jun 27, 2026یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داری…
  5. Jun 18, 2026سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پنا…
  6. Dec 30, 2025در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جه…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →