من راستشو اگر به شما بگم... اگر یک بار تو تاریخ باید راست گفت اون وقتیه که برای تاریخ حرف میزنیم... یعنی وقتی قرار باشه بخواد ثبت بشه... تنها چیزی که من میدیدیم ابراز نفرت بود... مثل آدم های گرسنه که دنبال یه پرنده یا گوسفندی میگردن تا بخورن... می گفتن اگر ساواکی چیزی پیدا کنیم انقدر میزنیم تا چشماش دربیاد... من رو ترسوند درواقع... یعنی اون حالت ناآگاهی که در خشونت نهفته بود... یعنی خشونت آگاهانه نبود که برای چی داری اعمال میکنی... من یادمه همون شب صحبت همین خمینی شد و اینا... و یکی از دوستان... سیروس... سخت به هیجان بود... که این مردِ ایران نیست... این مردِ کل آسیاست... این راه خواهد افتاد تو تمام این آسیا... و یه جور هنوز شور و شعف عجیبی نسبت به خمینی بود و خب معلوم نبود ماهیتش چیه... درحالی که اون منظره آخوند بازی که شروع شده بود ترس ایجاد کرده بود تو خودِ من... و من نگران این بودم که چپ سازمان نداره ...
برشی از مصاحبه مهدی خانبابا تهرانی
(از اعضای سابق حزب توده
از سازمان دهندگان جنبش دانشجویی در اروپا
از بنیانگذاران جبهه دموکراتیک ملی)
در گفتگو با پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد
@EhsaneAzizi
Post #38
152

- 👌 2