نامههایی به مارکو
مارکو خیلی وقت است برایت ننشوتم. آخرینبار شاید سالها پیش بود. شاید خودت هم یادت نباشد. اما من این روزها گاهی سرم پر از کلمات است. پر از حرفهای نگفته. تنم پر از زندگیهای نزیسته است. قدمهایم پر از راههای نرفته. دستهایم پر از نتهای نزده، هنرورزیهای نیاموخته. سراسر از جغرافیای نرفته. کتابها و مقالاتِ ننوشته. هنوز از دوردست به دانشگاهِ نرفته نگاه میکنم. دیگر حتی وقت این هم نیست. فرصت کم است. زندگی ما را قال گذاشت. روزگار ما را پیچاند. دور زد. بسیار بیشتر از چیزی که فکرش را میکردیم و فکرش را میکنیم. بگذار امروز هم تاریخی زیر این یادداشت بخورد و بماند. حتی اگر قرار نباشد کسی آن را بخواند. حتی اگر هیچکس هیچوقت آن تاریخ و روزنوشتش را نبیند. مارکو ما زیر سنگینی اینهمه تورم متورم شدیم. ما که تمام جوانیمان رفت برای دویدن و دویدنها و نرسیدنها. روی بزرگترین و پیشرفتهترین تردمیل تاریخ در این منطقهی نفرینشده دویدیم و پوستواستخوان شدیم. چیزی از ما باقی نماند. مارکو این روزها بیشتر از هر زمانی میترسم که مرگ ناگهان درب خانه را بزند و نگذارد چیزی باقی بماند. نگذارد حتی همین یک یادداشت کوتاه را هم برایت بنویسم. بگذارد کلی حرف نزده را در گوشهی این فضای نامحدود باقی بگذارم. مثل یادداشتی در یک تکه کاغذ یا تقویمی که برای سالها پیش بوده است. مارکو من به اندازهی نانوشتههایم محو میشوم. مارکو مرگ ناگهان از راه میرسد. بگذار بیشتر برایت بنویسم. حتی اگر هیچکس قرار نباشد آن را بخواند. بگذار از من همین چند کلام باقی بماند. شاید بعد از مردن همین کلمات تنها کالبد باقیمانده از من در جهان باشند. چیزی که روزی دوست داشتم باشم.
۱۶ تیر ۱۴۰۵
@EhsaneAzizi
Post #167
409
- ❤ 8