روشنگری یا تسویهحساب سیاسی؟!
1 از 2
... و آنگاه که همهچیز را دریافتیم از همهچیز خواهیم گذشت...
فون میزس
مدتی است که باب شده، هرکه میخواهد خود را ایراندوست و برگشته از آرمانهای پنجاهوهفتیها جلوه دهد، علاوه بر لاپوشانی در وجه تشابه حکومت پهلوی با ج ا، یک لگدی هم به چپها میزند و قصور تمام مصائب جهان، ازجمله ایران در زمان پهلوی را نیز بر گردن حزب توده و عوامل آن میاندازد.
دعوای گفتمانهای سیاسی در این روزها، بهشکلی تداعیگر تنازعات گفتمانی و سیاسی قرن بیستم اروپاست. زمانی که کمونیستها پشت شعارهای برابریطلبانه، دشمنی و کینهی خود نسبت به دموکراسی را به فاشیسم فرافکنی میکردند و همزمان فاشیستها دموکراسی را مقدمهی بلشویسم میدانستند. زمانی که هردو مکتب، بهرغم تفاوتها و تنازعاتشان بایکدیگر، در نهایت یکدیگر را تقویت میکردند و همزمان هردو در جبههی مشترکی علیه دموکراسی مدرن در پی یکدستسازی جامعه و سرکوب بورژوازی بودند.
بدون آنکه بخواهم هیچ گروه و حزب و کنشگر و روشنفکری را به فاشیستی بودن متهم کنم، میخواهم یادآور شوم که مرز بین دفاع از لیبرال دموکراسی و هرزهگوییها و کینهتوزیهای تاریخی که میتوانند منجر به فاشیسم یا اشکال مختلفی از سرکوب شوند، گاه بسیار باریک است. نباید تصور کرد که هرکس منتقد چپ و کمونیسم و سوسیالیسم است، لزوماً مدافع دموکراسی یا لیبرال دموکراسی است. بخصوص در فضای رسانهایِ بیمار و مسموم کنونی در ایران، باید بین روشنگری و دریافتن علتها و زمینههای حماقتهایی که تاریخ معاصر ما را به خاک و خون کشید و اکنون زندگی چندین نسل را تباه کرده است، با کینهتوزیهای تاریخی و برگزاری دادگاه و تسویهحسابهای گروهی و حزبی و سیاسی تفکیک قائل شد. تاکنون ندیدهام این رویکرد نسبت به گذشته و تاریخ را کسی بهتر از فون میزس، به عنوان یک اقتصاددان (که دغدغههای تاریخی و سیاسی نیز داشته است) توصیف کرده باشد و دربارهاش هشدار داده باشد:
هیچچیز بیهودهتر از شکایت دربارهی خطاهایی که دیگر نمیتوانند اصلاح شوند نیست، هیچچیز پوچتر از تأسف خوردن نیست. ما نباید بهعنوان قاضیان سرزنشگر و ستایشگر یا انتقامجویانی در جستوجوی گناهکار، با گذشته روبهرو شویم. ما در جستوجوی حقیقت هستیم نه گناهکار؛ میخواهیم نحوهی وقوع چیزها را بدانیم تا به فهم آنها نائل شویم، نه اینکه احکام محکومیت صادر کنیم. هر آنکس که با تاریخ همچون بازرسی در مواجه با مدارک جرم مواجه میشود __تا مواد لازم برای محکومیت را بیابد__ همان بهتر که از آن دور بماند. وظیفهی تاریخ اطفای نیاز تودهها به قهرمانها و بزهای طلیعه نیست.¹
البته اینکه چپ هنوز نمیفهمد یا اسرار دارد که نفهمد را میتوان به حساب دیگری زد، اما همین واقعیت تلخ نیز نمیتواند سبب شود که در کلام و کردار ما، مانند آنها، اشکالی از خشونت و حذف و سرکوب بروز و ظهور کند. شوربختانه جامعهی ایران هنوز از سمت گروههایی دچار چنین خط و مشیهایی است و نقد چپ و ویرانیهایی که در پی داشت بیشتر شکلی از تسویهحساب سیاسی و تشکیلاتی است تا کاوش حقیقت و به پرسش گرفتن علت رخدادها. اکنون که به تعبیر آرون پایانِ عصر ایدئولوژی در ایران نیز رقم خورده است و اقبال عمومی به زندگی روزمره و جهان مادی بیشتر شده است، عدهای از کنشگران و روشنفکران در پی اتصال امروزِ ایران به گذشتهای هستند که یا هرگز وجود نداشته است یا دربارهی آن اغراقها و بزرگنماییها و تحریفهایی صورت میگیرد. این احساس تهوع نسبت به کمونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم نزد افکار افکار عمومی به این معناست که عموم مردم دریافتهاند که دیگر هیچ بستهی رهاییبخش وجود ندارد که بتواند سعادت انسان ایرانی را در پی داشته باشد. اما واقعیتِ تلخِ این پنج دهه و حذف و سرکوب امر ملی و احساس فقدان و چوب حراج خوردن به شأن و شرافت و دارایی و ملک و مملکت ایرانیان در سالهای اخیر، شرایط خطیری برای تداوم بازتولید دومینوی خشونت و حذف فراهم کرده است.
بازپسگیری و آبادانی ایران هدفی نیست که از مسیر خشونت و انتقامجوییهای نسلی و حزبی و سیاسی بگذرد، بلکه بهزعم من این مهم امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند پرسشگری، روشنگری و نقد لخت و عور تاریخ و هستی اجتماعی انسان ایرانی در [دستکم] دو سدهی گذشته است. بدون نور افکندن در دالانهای تاریک و حفرهها و گسلهای پنهانِ خشونت و حذف و سرکوب در ایرانِ درگیر مدرنیته، چگونه میتوان ماهیت خطاها و انحرافهایی که سرنوشت چندین نسل را تباه کرد را دریافت و مسیر آینده را طور دیگری ترسیم کرد؟!
@EhsaneAzizi