اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی که بیستودو سال پیش (۱۶ آذر ۱۳۳۲) آذرمان در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند.
این “سه یار دبستانی” که هنوز مدرسه را ترک نگفتهاند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافتهاند نخواستند-همچون دیگران-کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند اما این سه تن ماندند تا هر که را میآید بیاموزند، هر که را میرود سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند. آنها “شهید”ند. این “سه قطره خون” که بر چهرهٔ دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است. کاشکی میتوانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شدهام بپوشانم تا در این سموم که میوزد نَفْسُرَند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینهام نگاه دارم.
تلخیص از یک وصیتنامه ناتمام از برادر شهید علی شریعتی، اواخر ۱۳۵۴ یا اوائل ۱۳۵۵ خورشیدی
علی شریعتی، با مخاطبهای آشنا (مجموعه آثار ۱)، حسینیه ارشاد، ۱۳۵۶: ۲۵۶
t.me/EftabeTe
