وآن نازنینپیالهٔ دلخواه را، دریغ
بر خاک ریختیم!
جان من و تو تشنهٔ پیوندِ مهر بود،
دردا که جان تشنهٔ خود را گداختیم!
بس دردناک بود جدایی میان ما،
از هم جدا شدیم و بدیندرد ساختیم.
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت،
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت.
وآن عشق نازنین که میان من و تو بود،
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!
با آن همه نیاز که من داشتم بهتو،
پرهیز عاشقانهٔ من ناگزیر بود.
من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی
هربار دیر بود!
اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب،
هر یک جدا گرفته رهِ سرنوشتِ خویش.
سرگشته در کشاکشِ طوفانِ روزگار،
گم کرده همچو آدم و حوّا بهشت خویش!
تهران، اردیبهشت ۱۳۳۶
هـ.ا.سایه؛ از کتاب چند برگ از یلدا
شعر: گریز، آینه در آینه، برگزیده شعر [سایه] به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، ص ۹۰؛ نشر چشمه، چاپ پنجم، تهران ۱۳۷۴
نقاشی: شب پرستاره (De sterrennacht) اثر ونگوگ (Vincent Willem van Gogh) نقاش هلندی، ۱۸۸۹؛ رنگ و روغن روی بوم، محفوظ در موزه هنر نیویورک
t.me/EftabeTe
