فردا
هيچکس حق ندارد خسته شود. آنقدر چشمهای مظلوم به در و ديوار دوخته است که فرصتی برای ماندن و خميدن نيست. کودکی پنجساله، هنوز اميدوار است که پدرش از قاب عکس بيرون بيايد و او را بغل کند. دخترکی شيرينزبان نمرههای بيست کارنامهاش را زير فرشهای نخنما نگه داشته است.
جنازهها را تشييع کن، بغضهايت را بشمار، براي همسايهها آش نذري ببر، برگهای زرد باغ را به صدا درآور، ديوان حافظ را از آخر به اول بخوان و هر کاری ديگر را که دوست داری، بکن، ولی خسته نشو.
من فردا را میبينم. فردا روز ما است، و روز ما فردا است؛ روزی که خورشيد دانايی، چشمکزنان از پشت کوههای غرور و نادانی، بيرون میآيد. من به اين فردا يقين دارم، اگرچه نيستم تا زير آسمان آبیاش آواز بخوانم. فردا که بر مزار ما میايستيد، سنگهای سرد ترکخورده از سرمای زمستان، بر پای شما بوسه میزنند. زوزهٔ باد گورستان، ترجمهٔ صدای خفه در سينهٔ تنگ اين سنگها است كه میگويند: ما زهر زندگی را قطرهقطره نوشيديم تا شمايان شراب زندگی را بادهباده سر کشيد.
رضا بابایی
چو تخته پاره بر موج
هجده فروردین ۱۴۰۵، ششمین سالگرد درگذشت استاد رضا بابایی
Post #194
26
Forwarded from یادداشتها
- ❤ 2