شاید هم خودکار هیچوقت تموم نشه، فقط من خسته بشم از نوشتن یا از واژههایی که قرار بود درمان باشن ولی فقط باعث یادآور شدن دردن هر کلمهای که مینویسم یه تکه از خودمه، یه تکه که نمیدونم قراره گم بشه یا نجات پیدا کنه بعضی شبا حس میکنم کاغذ داره ازم انتقام میگیره چون بیشتر از اونکه بنویسم، بهش خیره میمونم.
کلی حرفای نانوشته دارم، نتونستم بنویسم یعنی نمیدونستم چجوری بنویسم فقط یجا میشستم و به کارای نکرده و کردم یا هر چیز مسخره ای که میتونه سردرد اور باشه فکر میکنم؛ شاید چیزایی که تو ذهنمه قابل نوشتن نباشه یا حتی توضیح دادنش اسون نباشه ولی اگه یه خودکار بتونه نجاتم بده پس نیازی ندارم دست کسیو بگیرم، بستگی داره کی خودکار تموم شه.
من نمیدونم این دیوارایی که بن بست ساخته باعث شده تو به چی فکر کنی نمیدونم کجای قصهت بودم اما این داستانی که نوشتیم برای تو تموم شده اما اون کسی که سطر به سطرشو میخونه و دست بردار نیست منم و بله دلم نمیخواد کتاب جدیدی رو شروع به خوندن کنم.
شاید الان مجبور نبودم اینهمه با "اگه" زندگی کنم شاید شبها قبل خواب خاطرههام مثل زخم باز سراغم نمیاومدن شاید هنوز جایی بود که اسمش خونه باشه نه فقط یه نقطه امن توی خیال شاید هنوز کسی بود که بدون قضاوت حالم رو بپرسه,که نگاهم کنه و تو چشمام دنبال اشتباه نگرده،دنبال من بگرده. شاید هنوز میتونستم باور کنم قابل دوست داشتن ام، نه فقط قابل تحمل اما واقعیت اینه که من آسیب زدم و این فکر مثل سایه ولم نمیکنه نه میذاره فراموش کنم، نه میذاره ببخشم خودمو هر روز با خودم مرور میکنم که کجا میشد ساکتتر باشم، مهربونتر باشم، کمتر خراب کنم کاش میشد برگردم و فقط یه بار دیگه درست انتخاب کنم کاش میشد نشون بدم که من فقط اشتباههام نیستم، که پشت این همه گناه، یه آدم خستهست که بلد نبود بهتر باشه
وقتی به نسخه چهار سال پیش خودم نگاه کردم حتی نتونستم بشناسم که این واقعا کیه فهمیدم خیلی وقته خودمو گم کردم خیلی وقته اون احمقی که آدمای مهمی داشت،خانواده داشت رو نمیشناسم. انگارتو این سالها، لایهلایه عوض شدم نه به خاطر رشد، به خاطر خودم، هر بار که چیزیو شکستم، یه تیکه از خودم رو جا گذاشتم و ردشدم به خودم گفتم قویتر شدم ولی راستش فقط سردتر شدم الان که برمیگردم نگاه میکنم میبینم چقدر از چیزایی که برام مقدس بود، آروم آروم بیاهمیت شد. چقدر یاد گرفتم کمتر حس کنم کمتر بگم، کمتر اعتماد کنم انگار زندهام، ولی شبیه قبل نفس نمیکشم دلم برای همون نسخهای تنگ شده که بلد بود شاد باشه بیدلیل که اشتباه میکرد ولی هنوز به خودش ایمان داشت، که فکر میکرد دنیا با همه بدیهاش ارزش دوست داشتن رو داره نمیدونم کی و کجا گمش کردم فقط میدونم دلم میخواد یه روز دوباره پیداش کنم؛ حتی اگه کامل مثل قبل نشه، حتی اگه فقط یه تیکه کوچیکش برگرده همونقدر که یادم بندازه من هنوز میتونم خودم باشم، نه فقط کسی که از دردهاش و آسیب هایی که خودش ایجاد کرده ساخته شده.
وقتشه باورکنم که حق با اون بود وقتی بهم گفت بیشتر اوقات مثل گرگهای وحشی یهچیزیو با دندونهام تیکه پاره میکنم و وقتی به خودم میام میبینم اون عزیزترین چیزی بود که داشتم و کنارش دراز میکشم و با پشیمونی سعی میکنم تیکه پارههاش رو بهم وصل کنم و از اول بسازم و درمانی باشم برای دردی که خودم ساختم