⭕️ نقد مستند «پرزیدنت اکتور سینما»: تعبیر وارونه یک رؤیا
✍ محمدامین سلیمانی
مستند «پرزیدنت، اکتور، سینما»: روایت یک پیروزی بدون جنگ، دارای روایتی منسجم، آمیخته با لحن تراژدیک و طنزآلود و نتیجهگیری تلویحی است؛ بدون آنکه بهصراحت بخواهد در قالب یک جمله یا عبارت، راهکار سیاسی مدنظر خود را جمعبندی کند. در حالی که این مستند مخاطب را جذب روایت منسجم و دادههای تاریخی خود میکند، چند خطای اساسی دارد که ناشی از تقلیل سیاسیون ساکن کرملین به احمقهای ایدئولوژیک و ارتقای سیاسیون کاخ سفید به دلهدزدهای نابغه است:
۱. مستند، ماشین فرهنگی شوروی و بلوک شرق را بهطور کامل منفعل، نامحبوب و زنگزده نشان میدهد؛ ماشینی که در برابر تهاجم بیامان بلوک غرب، شانسی برای سبقت گرفتن ندارد. اندکی آشنایی با هنر و ادبیات بینالملل کافی است تا نامهایی پرآوازه مانند «ماکسیم گورکی»، «کارلوس پوئبلا»، «میخائیل شولوخوف» و «سیلویو رودریگز» را به خاطر بیاوریم. با وجود گذشت بیش از سه دهه از فروریختن آوار بلوک شرق، هنوز هم در اقصی نقاط جهان و حتی در خاک آمریکا، موسیقیهایی چون «پولیشکا پولیه» و «کاتیوشا» زبانزد خاص و عاماند. لذا نگرش یکسویه این مستند به انفعال فرهنگی شوروی و رسوایی ایدئولوژیک آن، با شمار بسیاری از مصادیق تاریخی/هنری سازگار نیست؛ مصادیقی که خود، هر یک، مثال نقضی بر بازنمایی این مستند از واقعیتاند.
۲. مستند قادر به تعمیم و مشابهتسازی دقیق وضعیت روز ایران با شوروی نیست (البته باید به تاریخ ساخت مستند در اواسط دهه نود توجه داشت). تماشای یک مستند با دغدغه دهه نودی، در فضایی که یک دهه از طرح آن دغدغه گذشته است، به معنای نادیده گرفتن بالاترین مسئله و فوریترین ضرورتی است که طی یک سال گذشته بر ایران عارض شده است: تهدید و تهاجم نظامی.
اگر در دوره ریاستجمهوری «حسن روحانی» و «سید ابراهیم رئیسی»، حاکمیت بر سر دوراهی «جنگ» (اقتصادی/نظامی) یا «مذاکره» قرار داشت، طی یک دهه گذشته و بهویژه پس از عملیات طوفان الاقصی، حرف ربط «یا» به «و» بدل شده است. اکنون مسئله، انتخاب «چماق» یا «هویج» نیست؛ بلکه تراژدی بر سر انتخاب همزمان «چماق» و «هویج» است...
آنچه قرار بود با وعده سازش، تحریم را حلوفصل کند، اکنون یک قدم به عقبتر رفته و بقای طرف سیاسی مذاکره، یعنی جمهوری اسلامی، را تحتالشعاع قرار داده است. لذا تماشای سادهلوحانه «پرزیدنت، اکتور، سینما» به معنای زدن عینکی است که ضرورت را نادیده میگیرد و انتخاب را به جای آن مینشاند.
۳. مستند قادر به طرح درست مسئله و تبارشناسی دقیق آن نیست... از نظر سازنده، گورباچف متهم ردیف اول ماجراست. گو اینکه گورباچف، به جای آنکه بتواند راهحلی برای مسئله بغرنج شوروی باشد، خود یک مسئله اساسی بود. و جالب اینکه پس از تماشای مستند، بهواسطه مشابهتسازیهای تلویحی که سازنده با سیاسیون ایرانی انجام میدهد، انگشت اتهام را به سوی فیگورهای شاخص اصلاحطلبی در آن دوران، یعنی «حسن روحانی»، «محمدجواد ظریف» و «عباس عراقچی»، نشانه میرود.
در حالی که برآمدن گورباچف، سکانسی گلچینشده از یک تریلر کوتاه نبود. انتخاب گورباچف، ناشی از فساد سازمانیافته و اصلاحطلبی نافرجامی بود که یوری آندرپوف در صدد آن برآمد. در واقع، انباشت عظیم یک بوروکراسی فاسد، برنامهریزی ناکارآمد مرکزی و یک الیگارشی حزبی، فرایندی بود که از حدود نیم قرن پیش از گورباچف شتاب گرفته و دستآخر به گزینش او بهعنوان میخ آخر تابوت انجامید.
البته شایان ذکر است که برای کسانی که عمیقتر به دشواره شوروی و مسئله اقتصاد مارکسی نگاه میکنند، موضوع از این هم عمیقتر است؛ مسئلهای که قدمتی به دیرینگی نقد «کارل منگر» به مارکس و مناظرات محاسبات اقتصادی (Socialist Calculation Debate) در اوایل قرن بیستم دارد.
لذا اگر مستند خواهان طرح صحیح مسئله و مختصات دقیق سیاسیون وقت ایران میبود، چاره کار نه در تقلیل و مسخ ابرمسئله رابطه ایران/امریکا در کالبد سیاسیون اصلاحطلب، که در تبارشناسی این رابطه در اثنای تاریخ معاصر و شرح مجموعه زد و خوردهایی بود که به برآمدن اصلاحطلبی و ترند شدن ایده مذاکرات و سازش با غرب انجامید.
در نهایت، «پرزیدنت، اکتور، سینما» با تقلیل فروپاشی شوروی به تصمیم چند سیاستمدار، تصویری سادهشده از یک بحران تاریخی پیچیده ارائه میدهد. قیاس ایران و شوروی نیز بدون توجه به تفاوتهای تاریخی، اقتصادی و امنیتی، ناقص است. مسئله اصلی، تمایز میان انتخاب سیاسی و ضرورتهای ساختاری و تاریخی است.
Post #1500
244