عزیزِ دور از جهان من، نمیدانم آدمها از چه زمانی یاد گرفتند که باید برای خسته بودنشان دلیل بیاورند. نمیدانم چه کسی نخستین بار به آنها گفت باید از هر اندوهی چیزی یاد بگیرند، از هر شکستی قویتر بیرون بیایند و از هر زمستان، بهاری برای تعریف کردن بسازند. با اینهمه سال در خاک زندگی کردن، هنوز نفهمیدهام چرا کسی به آدمها نمیگوید گاهی میتوانند فقط خسته باشند و حتی نیاز نباشد خستگیشان را به چیزی زیبا تبدیل کنند. شاخههایم را میبینی؟ تا نزدیکی زمین پایین آمدهاند اما کسی نمیداند با اینحال، شاخههای من، روح من، نه شکسته است و نه تسلیم شده. فقط شکل دیگری از رسیدن به جهان را انتخاب کرده. اگر روزی از همهچیز خسته شدی، لازم نیست خودت را بلند کنی تا شبیه درختهای دیگر به نظر برسی. شبیه دیگران شدن آنقدرها هم جالب نیست. من از تو نمیخواهم دوباره به آدمها اعتماد کنی یا به خاطر روزهایی که هنوز نیامدهاند، امروزت را تحمل کنی. اگر نمیتوانی مثل گذشته دوست داشته باشی و بعضی احساساتت آنقدر دور شدهاند که برای به خاطر آوردنشان باید مدتها به خودت خیره بمانی، یا اگر از شنیدن صدای خودت در حال توضیح دادن زخمهایت خستهای، سکوت کن. سکوت همیشه به معنای خالی شدن نیست، عزیزم. گاهی تمام چیزهایی که دیگر نمیتوانند در زبان جا بگیرند، به سکوت پناه میبرند. من هر پاییز برگهایم را از دست میدهم، بیآنکه از خودم بپرسم کدامیک را بیشتر دوست داشتهام. نمیتوانم همه را نگه دارم. نمیتوانم از هر برگی بخواهم بیشتر بماند فقط چون روزی، سایهاش برایم عزیز بوده. بعضی چیزها باید از من جدا شوند، حتی اگر هیچوقت ندانم چرا درست در همان روزی که به آنها احتیاج داشتم، از شاخههایم افتادند. اما گوش کن. من هرگز برای نگه داشتن برگهایم، از ریشههایم متنفر نشدهام. تو هم مجبور نیستی برای آنچه از دست دادهای، از آنچه هنوز در تو باقی مانده بیزار شوی. من فکر میکنم آدمها گاهی از خودشان هم خسته میشوند، یا مراقبت از زخمهایی که انگار هر بار در لباس تازهای برمیگردند. انگار هیچ پناهی وجود ندارد که بتوانند در آن، برای مدتی نگهبان خودشان نباشند. اگر روزی به چنین خستگیای رسیدی، مرا به خاطر بیاور. ریشههای من در تاریکیاند. هیچکس آنها را نمیبیند، هیچکس از آنها عکس نمیگیرد و بهخاطر پنهان ماندنشان سرزنشم نمیکند. بااینحال، تمام آنچه از من میبینی به همان قسمتهای نادیده وابسته است. من برای زنده ماندن مجبور نیستم همیشه در معرض نور باشم. شاید تو هم حق داشته باشی قسمتهایی از خودت را از جهان پس بگیری. نه برای همیشه و نه برای اینکه دیگر هرگز کسی نتواند به تو نزدیک شود. فقط تا وقتی که بودن در معرض نگاه دیگران، بیشتر از توانت از تو چیزیرا میگیرد. و اگر در این فاصله هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد، اگر کتابی نخواندی و چیزی ننوشتی، یا حتی صدای باران هم نتوانست تو را به زندگی برگرداند، خودت را سرزنش نکن. قرار نیست هر چیزی که دوستش داریم، همیشه بتواند ما را از جایی که در آن گیر افتادهایم بیرون بکشد. گاهی درخت فقط درخت است و ما هنوز اندوهگین. عزیزِ دور از جهان من، تو لازم نیست قهرمان هر داستانی باشی. لازم نیست برای روزهایی که فقط دوام آوردهای، پایان خوشی اختراع کنی. همهی راهها قرار نیست درست در لحظهای که به آنها احتیاج داریم، نام خودشان را به ما بگویند. منهم سالها کنار آب ایستادم و هرگز نخواستم مسیرش را برایم توضیح دهد. آب گاهی آنقدر بیقرار است که تصویر آسمان را در خودش خرد میکند. حتی من هم گاهی تصویر خودم را در آن نمیشناسم اما، هیچوقت خیال نکردهام که برای دوباره دیدن آسمان باید آب را مجبور کنم آرام بگیرد. من اصلاً چیزی از تو نمیخواهم. فقط اگر روزی از کنارم گذشتی بدان، که سایهام برای آدمهای خوشحال ساخته نشده است. میتوانی زیر شاخههایم بنشینی و هیچ نگویی. شاید که روزنههایم فقط یک چیز را، در گوش ریشههایت زمزمه کنند. تو حتی به خاطر تمام روزهایی که نتوانستی زندگی را دوست داشته باشی هم، بازنده نیستی و هنوز میتوانی سهمی از جهان داشته باشی، حتی وقتی نمیدانی با آن چه کنی. هنوز هم میتوانی درختی را دوست داشته باشی، بیآنکه از او چیزی بخواهی و هنوز، میتوانی روزی را به پایان برسانی، بدون اثبات آنکه ارزشش را داشته است. و اگر هیچکدام از اینها را هم نتوانستی، عزیزم، امشب فقط شب را به پایان برسان. من اینجا میمانم. من اینجا میمانم چون درخت بودنم به ماندن شبیه است، و تو لازم نیست برای برخورداری از سایهام، چیزی از خودت به من بدهی. بعضی چیزها با یک شب خوابیدن از بین نمیروند. اما شاید روزی ببینی که دیگر تمام آسمانت را نگرفتهاند. تا آن روز عزیزِ من، لازم نیست شکوفه بدهی. من هم در تمام فصلهایی که برگ نداشتم، هنوز درخت بودم.
حانا