تظاهرات، بخشی عادی از حیات سیاسی جهان معاصر است و تقریبا هر روز در نقطهای از جهان اتفاق میافتد؛ اما در طول تاریخ بهندرت اتفاق افتاده که جمع کثیری از تظاهراتکنندگان توسط حکومت قتلعام شوند.
اینکه چرا و در چه لحظهای دولتها تصمیم میگیرند به روی شهروندان خود آتش بگشایند، پاسخ سادهای ندارد. الکسی آنیسین، استاد علوم سیاسی، با بررسی تطبیقی ۷۶ مورد قتلعام تظاهرات در خلال سالهای ۱۸۱۹ تا ۲۰۱۷ نشان میدهد این خشونتها تصادفی نیستند؛ قتلعامها معمولاً در لحظهای رخ میدهند که حکومت احساس میکند «تهدید سیاسی» به سطحی خطرناک رسیده است.
دانشکده در بررسی این دادهها تنها ۶ مورد را یافت که تعداد کشتهشدهها بیش از هزار نفر بوده است. دادههای گردآوری شده نشان میدهد که حتی اگر کمترین آمار کشتهشدگان در تظاهرات اخیر ۱۹-۱۸ دیماه ایران را فرض قرار دهیم (آمار حدود ۳هزار نفری که دولت ایران مدعی آن است و البته به مراتب کمتر از آمار اعلامی نهادهای حقوقبشری است) همچنان این تظاهرات میتواند خونینترین در تاریخ کشتارهای تظاهرات در سراسر جهان از قرن نوزدهم میلادی تا کنون محسوب شود. تا پیش از آن بیشترین تعداد کشتهها مربوط به تظاهرات میدان تیانآنمن چین در سال ۱۹۸۹ بود که تخمین زدهمیشود نیروهای حکومت بیش از ۲هزار نفر از معترضان را کشتند.
اما قتلعام تظاهرات شکل متفاوتی از خشونت دولتی است؛ پدیدهای مدرن که نه در میدان جنگ، بلکه در شرایط صلح و در مواجهه با اعتراضهای سازمانیافته یا خودجوش شهروندان رخ میدهد. این نوع کشتار از نظر مفهومی با نسلکشی یا جنایت جنگی تفاوت دارد: اینجا دولت، نه دشمن خارجی، بلکه معترضان داخلی را هدف میگیرد.
قتلعام تظاهرات زاییدهی دولت-ملت مدرن است؛ یعنی زمانی که ظرفیتهای امنیتی دولت برای اعمال خشونت افزایش پیدا کرد و همزمان توانایی جامعه برای بسیج سیاسی و به چالش کشیدن قدرت مرکزی گسترش یافت. در چنین شرایطی این تقابل میتواند به نقطهای برسد که دولت برای مهار تهدید، به خشونتی مرگبار متوسل شود. این پدیده نه محدود به رژیمهای اقتدارگراست و نه منحصر به جغرافیایی خاص؛ هم در دموکراسیها رخ داده و هم در حکومتهای استبدادی.
بر خلاف تصور رایج، دادهها نشان میدهد قتلعامها الزاماً واکنشی به شورش مسلحانه نیستند. در ۴۴درصد موارد، تظاهرات کاملاً مسالمتآمیز بودهاند. در ۲۳درصد موارد، تنها تنشهای محدود مانند بستن راهها یا درگیریهای پراکنده گزارش شده است. ۱۶درصد موارد شامل خشونت غیرمسلحانهای چون پرتاب سنگ بوده و تنها در ۱۸درصد موارد معترضان به سلاح گرم یا سرد متوسل شدهاند. این توزیع نشان میدهد سطح خشونت معترضان بهتنهایی توضیحدهندهی واکنش مرگبار دولت نیست.
عامل تعیینکننده در بسیاری از قتلعامهای تظاهرات، نه میزان خشونت خیابانی، بلکه سطح تهدید سیاسی است؛ چنانکه در ۵۸درصد موارد، اعتراضها مستقیماً رأس حکومت را هدف گرفته و مشروعیت یا بقای آن را به چالش کشیدهاند. از این منظر، قتلعام تظاهرات زمانی محتملتر میشود که اعتراضها از مطالبات محدود عبور کرده و به مطالبهی تغییر قدرت تبدیل شوند؛ جایی که نزاع از سطح سیاست روزمره به سطح بقا یا زوال ارتقا مییابد.
منطق تشدید خشونت را میتوان از طریق دو مفهوم کلیدی توضیح داد: قانون پاسخدهی قهری و وحشت پیشرونده.
هرچه چالشهای مخالفان برای حکومت دردسرسازتر شود، احتمال توسل حکومت به ابزارهای سرکوب نیز افزایش مییابد. وقتی تنش طولانی میان حکومت و معترضان به نقطهای بحرانی میرسد و یکی از طرفین نشانهای از ضعف نشان میدهد، سد مهار فرو میریزد. در این لحظه، دشمن از یک رقیب سیاسی به تهدیدی وجودی و حتی غیرانسانی بدل میشود، و خشونت نهتنها ممکن، بلکه برای عاملانش موجه و قابلتحمل جلوه میکند.
قتلعام معترضان نوعی متمایز از جنایت دولتی در عصر مدرن است و برخلاف تصور رایج، بیشترین قربانیان آن نه شورشیان مسلح، بلکه معترضان مسالمتجو هستند. تنها در ۱۸درصد از موارد قتلعام تظاهرات، معترضان به سلاح گرم یا سرد متوسل شده بودند. این نشان میدهد که پاسخ بسیار خشن حکومتها لزوما تناسبی با میزان خشونت به کار رفته در تظاهرات ندارد.
آنیسین نتیجه میگیرد که بر خلاف تصورات رایج، حتی نافرمانی مدنی هم میتواند با پاسخ مرگبار مواجه شود. کنش غیرخشونتآمیز در برخی بسترهای سیاسی همچنان پرخطر است؛ بهویژه در نظامهایی با نهادهای اقتدارگرا یا دموکراسیهای رو به افول، جایی که مرز میان مهار و قتلعام، گاه تنها به اندازهی احساس تهدید برای شخص اول است.
چکیدهای از نکات مهم این پژوهش به همراه آمار مرتبط را در لینک زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14941/
@Daneshkadeh_org
Post #292
2.65K