ماجراجویی در لبهجنگ: چه تهدیدهایی کارسازند؟
در فیلم «دکتر استرانجلاو یا: چگونه یاد گرفتم نگران نباشم و بمب را دوست بدارم» (۱۹۶۴)، ساختهی استنلی کوبریک، دکتر استرنجلاو مشاور رئیس جمهور آمریکا با لهجهی آلمانی غلیظش برای او توضیح میدهد که چطور باید برای دفع تهدید هستهای شوروی ابزاری به نام «ماشین روز قیامت» درست کنند که وقتی بهکار میافتد، دیگر چیزی جلودارش نیست و مجموعهای از انفجارهای هستهای را ترتیب میدهد که بشر را به کل از زمین محو میکند.
هدف از ساختن «ماشین روز قیامت» بازداشتن شوروی از حمله است. دکتر استرنجلاو توضیح میدهد که «هنر بازدارندگی این است که در ذهن دشمن ترس بیندازی تا حمله نکند.» اگر ماشین روشن شد، دیگر قابل توقف نیست. از نظر او، همین ترس کافی در دل دشمن میاندازد تا اقدام به حمله نکند.
کوبریک ایده را از مشورت با توماس شلینگ، اقتصاددان هاروارد و برنده جایزه نوبل (۲۰۰۵) گرفت. شلینگ بر مفهوم «سیاست دستهای بسته» تأکید داشت: اینکه تهدید وقتی بازدارنده است که نشان دهد در صورت تعرض دشمن، کشور تهدیدکننده دیگر دستش بسته است، اختیار و انعطاف ندارد و ناچار است واکنشی ویرانگر نشان دهد، حتی اگر به قیمت نابودی خودش تمام شود.
برای شلینگ، تهدید معتبر باید ترسناک و باورپذیر باشد. بهعنوان مثال، او سیاست «تلافی سهمگین» آمریکا در دهه ۱۹۵۰ را نقد میکند: تهدید به جنگ هستهای تمامعیار در برابر هر تعرض جزئی شوروی باورپذیر نبود، زیرا آمریکا بهخاطر یک حملهی محدود خودکشی نمیکرد. شلینگ پنج ابزار سنتی برای تهدید موثر را برمیشمرد:
۱. سیاستهای مخاطرهآمیز: ماجراجویی و کشاندن تنشها به لبهی پرتگاه، بلکه حریف کوتاه بیاید و از میدان به در شود؛ مثل بحران موشکی کوبا
۲. پیمانهای دفاعی: اتحاد و انعقاد پیمانهای حمایتی با دیگر کشورها برای استفاده از زور در برابر اقدامات دشمن
۳. استقرار نیروهای طعمه: استقرار گروهکوچکی از نیروهای نظامی در کشورهای متحد؛ البته نیروهایی که فینفسه تهدیدکننده نیستند، اما حضورشان حکم تله و طعمه را برای دشمن دارد
۴. رهبران بیکله: ادای دیوانهبازی و وانمود به بیعقلی توسط سران حکومت تا تهدیدهای غیرمنطقی باورپذیر شوند
۵. ماشینهای بیمهار: خودکار کردن تهدیدها و سپردن اجرای حمله متقابل به ماشینها، همان ایدهای که کوبریک در فیلمش دست میاندازد
اما دن ریتر، استاد علوم سیاسی دانشگاه اموری، در کتاب تازهاش نشان میدهد که هیچکدام از این ابزارها کارساز نیستند.
او با بررسی بحرانهای پس از ۱۹۴۵ میلادی میگوید دولتها در لحظهی تصمیمگیری همواره سیاست دستهای باز را ترجیح دادهاند. یعنی عملاً هیچ کشوری حاضر نشده اختیار خود را کاملاً ببندد و خود را در مسیر اجتنابناپذیر جنگ بیندازد. او شواهد تاریخی میآورد:
◆ در بحرانهای برلین، کوبا، یا جنگهای هند و پاکستان، قدرتها سطح تنش را حسابشده مدیریت کردند تا به جنگ ناخواسته کشیده نشود.
◆ پیمانهای دفاعی مثل ناتو هم همیشه بندهای مبهمی دارند تا کشورها بتوانند شانه خالی کنند. نمونهاش وقتی ترکیه در بحران سوریه خواست اعضای ناتو را به مداخله بکشاند و ناکام ماند.
◆ نیروهای طعمه گاه آسیب دیدهاند، اما دولتها از واکنش انتقامجویانه تمامعیار پرهیز کردهاند.
◆ رهبران ممکن است ادای دیوانهبودن درآورند، اما همه میدانند که در بزنگاهها منطقی عمل خواهند کرد.
◆ هیچ کشوری اختیار مرگ و زندگی را به ماشینها نسپرده است. به بیان دیگر، سیاستمداران ظاهراً دست خود را میبندند، اما در واقع همیشه روزنهای برای انعطاف باقی میگذارند.
ریتر نتیجه میگیرد که:
◇ تهدیدهای دستبسته معمولاً باورپذیر نیستند. دشمن میداند که کشورها در نهایت نمیخواهند خودشان را نابود کنند.
◇ دولتها فقط زمانی به سیاست دستبسته متوسل میشوند که بتوانند آن را به شکل حسابشده و محدود اجرا کنند.
◇ انعطافپذیری همیشه ترجیح داده میشود، چون هزینهی گرفتار شدن در جنگ بسیار سنگین است.
نکته مهم این است که تحلیل ریتر به حوزه سیاست خارجی مربوط میشود. در سیاست داخلی (مثلاً برخورد با مخالفان یا تدوین قانون اساسی)، دولتها ممکن است واقعاً ابزارهای بستن دست را بهکار گیرند، زیرا پیامدها متفاوت است.
شلینگ با نظریهی «دستهای بسته» تلاش داشت تهدیدها را معتبر کند، اما ریتر نشان میدهد واقعیت سیاست خارجی خلاف آن است: دولتها ترجیح میدهند دستهایشان باز بماند تا بتوانند در لحظه تصمیم درست را بگیرند، حتی اگر این کار تهدیدهایشان را کماعتبار کند. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14398/
@Daneshkadeh_org
Post #279
3.06K