ازم میپرسی چرا راضیام از اینکه همهچیز رو در پررنگترین حالت خودش احساس میکنم؟ چون پس به دنیا اومدیم برای چی؟ یک عمرِ کوتاهه و عدمِ جاودانگی. هر لحظه ممکنه آخرین لحظه باشه. من تمامش رو میخوام. تمام زندگی رو؛ تمام «لحظه» رو. میخوام با همهی وجود لمسش کنم. میخوام در کمترین فاصله نسبت به خورشید باشم. مهم نیست اگر ممکنه خاکستر بشم. وقتی اینهمه بهش نزدیکم، یعنی تجربهش کردم. و همین مهمه: همین زیستن و سوختنِ بیپروا.
ماریانا، مادرم قلبهای ارغوانی را توی گلدانهای سفالی میکارد. من اسطوخودوسها را درون گلدانهای سفالی مینویسم. و از تمام این ماجرا شاید تنها همین کلمات بنفشِ کبود میماند. چرا که باد میوزد. و گلدان هر دوی ما میشکند. ماریانا، کاش به مادرم رفته بودم. کاش یک آدم واقعی بودم. ماریانا، خیالی که میبافم مرا گرم خواهد کرد؟
Careless Whispersاسم لیوانم رو گذاشتم «ماریانا». اول میخواستم اسمش رو بذارم «موبی دیک»؛ ولی احساس کردم به اندازهی کافی خلاقانه نیست و باهاش ارتباط نمیگیرم. درازگودال ماریانا اسم یه نقطه تو اقیانوس آرامه؛ جایی که عمیقترین نقطهی دنیاست. دوستش دارم.