Careless Whispersچند روز قبل از کنکور برای جمع کردن وسایلم رفتم پانسیون و با سپیدهدم خداحافظی کردم.
این قسمتی که جای رژ لبم مونده، برام به منزلهی پیشونیِ میزه. موقع خداحافظی، خم شدم و پیشونی سپیدهدم رو بوسیدم، به پاسِ تمام لحظههایی که کنارش درس خوندم و روزایی که احساس خوشبختی میکردم و گاهی وقتا که سرم رو گذاشتم رو سینهش و دلم خواست بمیرم. به خاطر همهی اشکهایی که کنارش ریختم و لبخندهایی که گوشهی کتابها و جزوههام نقاشی کردم. و او تمام این مدت به من پناه داد.
Careless Whispersاینو روی میز مطالعهم هم نوشتهم. :)
شاید براتون جالب باشه که بدونید میزم اسم داره. اسمش رو گذاشتم «سپیدهدم»؛ چون اوایل که میرفتم پانسیون همیشه تقریباً موقع طلوع خورشید میرسیدم. صبحهای سرد و تاریک زمستون بود و من و سالن خالی و این میز مطالعه. دلیل دوم و مهمتر همین نوشتهی سهراب سپهریه که هر بار با یادآوریش انگیزه میگرفتم و لبخند میزدم. اسم میزم رو گذاشتم سپیدهدم تا یادم نره که «من به سپیدهدم خواهم رسید؛ مبادا بلغزم!»
خونه موندن واقعاً عقلم رو زایل میکنه. من نیاز به بیرون دارم، نیاز به نور، هوای تازه، انسانها! از این در و دیوارها مـــــــتـــــــنــــــــفـــــــرم.