Post #630
251
Careless Whispers چند روز قبل از کنکور برای جمع کردن وسایلم رفتم پانسیون و با سپیدهدم خداحافظی کردم.
این قسمتی که جای رژ لبم مونده، برام به منزلهی پیشونیِ میزه. موقع خداحافظی، خم شدم و پیشونی سپیدهدم رو بوسیدم، به پاسِ تمام لحظههایی که کنارش درس خوندم و روزایی که احساس خوشبختی میکردم و گاهی وقتا که سرم رو گذاشتم رو سینهش و دلم خواست بمیرم. به خاطر همهی اشکهایی که کنارش ریختم و لبخندهایی که گوشهی کتابها و جزوههام نقاشی کردم. و او تمام این مدت به من پناه داد.
- ❤ 18
- 💘 2