Someone, Somewhereدرسته یونگ رو کاملا قبول ندارم ولی دیدگاهش نسبت به جنسیت خیلی برام جالبه چون واقعا از زمان خودش جلوتر بوده. برخلاف چیزی که بنظر میاد اینطوری نیست که توی این متن بگه مرد باید بخش زنانهش و زن بخش مردانهش رو تقویت کنه، بلکه داره زنانگی و مردانگی رو به تمسخر…
خیلی عجیبه که یکی به خودش بگه فمنیست بعد بگه مردای امروزی پرنسس شدن. منظورم اینه توی یه رابطهی عاطفی یا یه رابطهی دوستانه و هرچیزی که بخوایم بگیم، دوطرف باید تلاش کنن به یه اندازه مایه بذارن و رابطه باید دوطرفه باشه. نه اینکه فقط یه نفر براش تلاش کنه. جدا این درگیری زیاد با "زن" بودن و "مرد" بودن رو نمیفهمم.
تعادل جسمی و روانیتو، ای مرد، نباید سراغ زنانگی را از زنان بگیری، بلکه باید آن را در خودت جستجو کرده و باز شناسی؛ چنانکه گویی خودت هستی. تو، ای زن، نباید مردانگی را از مردان طلب کنی، بلکه باید مردانگی درونت را خود بعهده بگیری، چرا که از ابتدا آن را داشته ای. اما شنیدن این…
درسته یونگ رو کاملا قبول ندارم ولی دیدگاهش نسبت به جنسیت خیلی برام جالبه چون واقعا از زمان خودش جلوتر بوده. برخلاف چیزی که بنظر میاد اینطوری نیست که توی این متن بگه مرد باید بخش زنانهش و زن بخش مردانهش رو تقویت کنه، بلکه داره زنانگی و مردانگی رو به تمسخر میگیره. من نمیگم مرد و زن باهم فرقی ندارن، دارن. اما ما ویژگیهایی منصوب به مرد و ویژگیهایی منصوب به زن نداریم و هرانسانی باید تلاش کنه تا بتونه خودش رو به تعادل برسونه نه اینکه توی دیگری دنبال چیزی که نداره بگرده. زن و مرد برای من مکمل نیستن میدونید چرا؟ چون دو تا نقص کی همدیگه رو کامل کردن؟ دو تا نقص فقط تبدیل به یه نقصان بزرگ میشن. دونفر فقط میتونن توی مسیر زندگی بهم کمک کنن نه اینکه همدیگه رو کامل کنن. بنظرم اینجا یونگ داره میگه ما باید قبل از زن و مرد بودن انسان باشیم تا بتونیم زندگی رو درک کنیم نه اینکه خودمون رو محدود چیزهایی که بقیه تعیین کردن کنیم.
تو، ای مرد، نباید سراغ زنانگی را از زنان بگیری، بلکه باید آن را در خودت جستجو کرده و باز شناسی؛ چنانکه گویی خودت هستی.
تو، ای زن، نباید مردانگی را از مردان طلب کنی، بلکه باید مردانگی درونت را خود بعهده بگیری، چرا که از ابتدا آن را داشته ای. اما شنیدن این تو را حیرت زده می کند و سرگرم بودنت با زنانگی آسان تر است، بنابراین مرد تو را تحقیر می کند، از آنجا که زنانگی خودش را حقیر می شمارد... اما اگر نیک بنگری خواهی دید که مردانه ترین مرد، روحی زنانه دارد و زنانه ترین زن، روحی مردانه. هر چه مردانه تر باشی، آنچه که واقعیت یک زن هست، هم آنقدر برایت دورتر و ناشناخته تر است، چرا که زنانگی درون خودت بیگانه و سرخورده است. اما اگر مدتی چون خود در خلوتت با خود باقی بمانی، انسانیت ات را به خاطر خواهی آورد. در رفتارت نسبت به زن، نه فی نفسه چون یک مرد، که همچون یک انسان خواهی بود، چنان که اگر جنسیت ات با او یکسان می بود ، زنانگی ات را به یاد می آوری... برای مردی به شدت مردانه، پذیرفتن زنانگی اش تلخ و دردناک است. شما بردهء آنچه در روحتان نیازمندید هستید. مردانه ترین مرد، نیازمند زنان است و در نتیجه بردهء آنهاست. خودت به یک زن مبدل شو و از بردگی و خدمت گذاری زنان، آزاد خواهی گشت. برایت بد نیست اگر یک بار لباسهای زنان را بر تن کنی: مردم به تو خواهند خندید اما بواسطهء زن شدنت، به آزادی از زنها و سلطهء شان دست می یابی. پذیرفتن زنانگی به اتمام «خود» می انجامد. هم این برای زنی که مردانگی اش را بپذیرد صدق می کند.