Poems From A Non-Poetاین شکفتگی درون این آشفتگی ز خود گسسته است
چه کسی فالِ دلبستگی به شکستگی را برایم نوشته است؟
این تویی که قلم در دستان توست؟
یا این پای من است که قدم به سمت تو شکسته است؟
مرثیهام را میسازم دکلمهاش را میخوانم توهم اختیار را میشکنم تبلوری از طوفان تنم را میچینم درون معجزهی سقفی از عدم زندهام نفس به نفس درون سقف تنگ این تن زندهام پس مرا از تلاطم تنهایی ببر درون توهمی از پیدایی و در این پروا، چشم بینایم را ببر و کور کن که بِه است ز این رسوایی و من چون من و آینهاش در این همهمه در غبار پرتویی از نفس ماندهام چنان که خود، خدای خود از بهشت خود راندهام
پاسخ🪶 (چه انتخاب های زیبایی، با این یکی میشه شعر هم نوشت حتی) هر شب یک شمع روشن میکرد. نورش آنقدر نبود که تاریکی را شکست دهد، اما برای خواندن چند خط کافی بود. روی کاغذ، هر بار نامهای تازه مینوشت؛ نامهای که هیچوقت فرستاده نمیشد. آخرین خط را که تمام میکرد،…