مرثیهام را میسازم
دکلمهاش را میخوانم
توهم اختیار را میشکنم
تبلوری از طوفان تنم را میچینم
درون معجزهی سقفی از عدم زندهام
نفس به نفس
درون سقف تنگ این تن زندهام
پس مرا از تلاطم تنهایی
ببر درون توهمی از پیدایی
و در این پروا، چشم بینایم را
ببر و کور کن که بِه است ز این رسوایی
و من چون من و آینهاش در این همهمه
در غبار پرتویی از نفس ماندهام
چنان که خود، خدای خود از بهشت خود راندهام
Post #1202
15
Forwarded from Poems From A Non-Poet