آرتی و آترینارم بردم داشتم میگفتم بیاید بریم کتابا رو نشونتون بدم بعد اترینا بلند گفت چرا باید برم کتابای مسخرهی اینجا رو ببینم من گشنمه فقط غذا میخوام.
Poems From A Non-Poetرد تو روی شنهای معلق در هوا و من به هیچ صبری غرق نگاهِ تنهای مغروقِ در فنا فنایی از جنس ثنای این نوا نوای بیخواب سخت سنگِ بیثنا رد نوای من درون هیچ سنگی نیست چون تنم که کم ز رد جنگی نیست و حدِ درد من که کم ز ننگی نیست و خواب تو که جز رویای پر درنگی نیست...…
و این وهم زادهی مرگِ دردت نیست بلکه زادهی اولین گریهی سختِ دردت هست، نیست؟...
رد تو روی شنهای معلق در هوا و من به هیچ صبری غرق نگاهِ تنهای مغروقِ در فنا فنایی از جنس ثنای این نوا نوای بیخواب سخت سنگِ بیثنا
رد نوای من درون هیچ سنگی نیست چون تنم که کم ز رد جنگی نیست و حدِ درد من که کم ز ننگی نیست و خواب تو که جز رویای پر درنگی نیست...
و من درون جزء جزء این رویا میدهم فتوای زندگی را به مرگِ این دنیا و فتوای مرگت را به زندگی این رویا و میبارانم نعشم را به تگرگی از سنگهای این دریا سنگهایی که جدا از خوابِ خاطرات تو نیست... خوابی که درون وهم تو نشسته نیست و نشستی که در خاطر معلقِ من خاطرهایست