نوری از چشم به چشم میتابد
عنکبوتی از سراسوی سکوت
تاری از تن به تنم میتابد
تپش سرد در این سوز
میکند زمزمهای بیسر و سو
میکند زمزمه
و سوگ به لبها دارد:
«راز تن چیست و چرا
واهمه در سر دارد؟»
نقشی از شعر و هوس
میتندش در تارش
نیشی از شور و شعف
میبردش در گورش
نقشی از بود اما
میبردش در ماتم
من چرا بودم و هستم؟
و چرا بیدارم؟
پس آلوده و خواب
نیشی از درد به خود
میتنم و
تاری از مرگ به تن
میزنم و
در سراسوی سما
میدوم
گرچه، خوابم...
@biganeaj
Post #8
29