روح شب میلغزد
دست اهریمن، سرد
به سرم میرقصد
دید من میچرخد
به نگاهی باز میافتد
سوی میخانه و غم
اشک
چون که بیخانه شود
جوشش شربِ مدام
خانهاش را لب پرد
سخن در سوز زمان
بر بلندای خزان
میخزد از دستم
چون که بیآوا شوم
جوشش شرب مدام
سینهام را پر کند
پس به اندوه سپردم
تا بشیند و بپرسد
تا بفهمد که «چرا؟»
چرا دستها را سربسته؟
چرا پاها سرشکسته؟
چرا نور از چشمها رفته؟
گر چنین راه به انجام؛
سرانجام کجا باری بسته؟
از آن پس
آینهها بشکست
و به دنیا پیوست
اندوه به درازا بنشست
گفت:«این هیاهو برای
اینهمه درد کم است.
پس در این درد برقص.
و در این خون، بنوش.»
چونکه
این سرانجام برای اینهمه درد کم است
@Wh4t33
Post #15
26