ورقهای رقعهای
بدون باد تاب خورد و قصهات
میان روز گرم، پشتِ پردهها
به گوش غصههای تو رسید
نور روز در زورِ چشمِ کور
کور در عمق سوز روز
درون دست مرگ گرم
بدون شرم، رام و خامِ خواب
به زندان تاریک هوس فتاد
طرههای طوفان نور
در تلاطم تورهای چشمکور
به دنبال راهی بر گریز
ز دست تاریکی و ستیز
اما ستیز و جنگِ او
کجای قصهی تو بود؟
کجای خوابهای تو
طعم نور زیر دندانِ غصه بود؟
او به جنگ هوس که رفت
میان جنگ سختِ بخت
نور چون خدا شکسته بود
در تهوتوی قصهات
رقصِ رقاص نور ز هم گسسته بود
طمع به ذات زار خود
درون مرگ راز نور
سرشت خود به روشنی نوشته بود
و رقصنور
بهدنبال مرگ کور
چرای ورقهای قصهی تو بود
نور تو خود در دام روشنایی شکسته بود
@Asuwotazunete
Post #18
101