آنهم چه امدنی...
مگه کسی می توانست جلو او دوام بیاره. رگباری همه بچه ها را به فحش بست که نوه اش را هو کرده بودند اما با اینکه می دانست افاجان گوش نوه اش را کشیده لام تا کام حرفی نه از من زد نه از اقاجان عوضش، دق دلی را سر زرافشان خاله، خالی کرد که فلان فلان شده مگه نگفتم که دیگه پهن اسبتان را تو کوچه نبینم. اینها چیه. لامروت تابستان است، بچه ها دارند تو کوچه بازی می کنند هزار تا مگس دور اینها جمع شده. می یاد همین مگسها می ره تو دهن و چشم بچه های خودت و اون شوهر یک وجبی ات واز زرت مگس با اون همه امشی اش هم کاری برنمی یاد ... وبا اینکه زرافشان خاله خودش یه پا فرمانده بود و یه جورایی در غیاب زرو دیوانه ستاد فرماندهی جاسوسی، و ضد جاسوسی و کلاغ بازی و زاغ سیاه چوب زنی کوچه را دراختیار داشت. اما رو در رو درمقابل حرفهای خانم سلطان که هران امکان داشت فحشهای چاروداری را حواله اش کنه، لنگ می انداخت و کوتاه می امد و زیر لب می گفت حذر حذر از زن سلیطه حذر.و غلام این صدا دراوردن زیر بغل را کنار نگذاشت تا شبی که داشتیم طبق معمول از هر دری حرف می زدیم و حرفها گل انداخته بود از فیلمی که بیک ایمانوردی کشتی کچ می گرفت و بعضی از بچه ها می گفتن کشتی کچ اینها الکیه،نمایشی است وبعضی هم می گفتن حقیقت داره بابا می پرند رو سروکول هم وهمدیگه رو خرد وخاکشیر می کنند. در همین لحظه. باباعلی چراغ ساز که طبق معمول داشت می رفت سمت خونه شون و زیگزاگی!!! راه می رفت. از این نوع راه رفتن همه متوجه بودن که طرف سرش گرمه و لبی تر کرده، غلام ناخود اگاه رفت پشت سرش و از ان صدا های موالی با زیر بغل در اورد.و بچه ها زدن زیر خنده. ناگهان باباچراغ ساز وایستاد برگشت و غلام را دید سنگ برداشت و به سمت غلام پرتاب کرد سنگ به پشت غلام خورد و غلام از درد تقریبا زوزه کشید. بابا چراغ ساز که اختیار عقل از دست داده بود اینبار سنگ بزرگی برداشت به هدف کله غلام. خدا رحم کرد. تعادل نداشت وقبل از پرتاب سنگ، زمین خورد و همه بچه ها دو پاداشتن و دوپای دیگه قرض کردن و. د فرار...
شنیدیم که اقای بهبودی که در حال گذر بوده وضع را می بیند و زیر بغل بابا چراغ ساز را می گیرد و با ملایمت و جملات نصیحت گونه که بابا اینها بچه اند، او را می برد. شری بود که عاقبت به خیر گذشت و بعد ان کمتر دیدم غلام از این ادا ها در بیاره. اما غلام میراث گذاشته بود برای بقیه بچه ها و اونها داشتن تمرین می کردن. که مثل غلام بنوازند. وحتی این اپیدمی سرایت کرده بود یه جوری به زنها.!! خودم دیدم، کور بشم اگه دروغ بگم!!! طوبی خانم پسر ریقو چهار وپنچ ساله ای داشت و بچه اش که این حرکت غلام و سایر بچه ها را دیده بود او هم ای بفهمی نفهمی صدای از زیر بغل درمی اورد ومادرش هم تشویقش می کرد و شاهکار پسرش را به رخ زنان کوچه می کشید ومی گفت سعید مامان جان ماشا الله یه گوز بزن بارک الله و سعید هم دست زیر بغل می ذاشت و یه صدایی در می اورد و هرهر وکرکر زنها می پیچید توکوچه.
در عصر تابستانی که دور در خونه گوهر خاله را جاروواب پاشی کرده بودند و خنکی هوا طعم کاهگل گرفته بود ومخلوط می شد با عطر گلهای محبوبه شب که از دیوار سرک کشیده بود به داخل کوچه و بالا سر زنان کوچه نشین، عطر افشانی می کرد. گرما بود اما ان حرارت با قطره اب تگری دلها جنس دیکری داشت جنسی از بلور.کاسه بلوری بستنی ننی ممد کاکا.یخ بلور والاسکاهای به رنگ زندگی سرخوشانه، سبز وسفید وقرمز...
اکنون فقط حرارت تف داده هوا است
ایستاده ام رو به دریایی که
آبی در ان نیست.
حسن دانایی ✍️
@chapeshloo_1
میهمان من باشید به ترانه ای از ان زمان، دوستت دارم شاهرخ
Post #26597
561
- ❤ 5
- 👏 1