نه پروین خانم نمی خواد باهات زندگی کنه و مرد با گریه می گفت: از روی عشق و علاقه حاضر شدم زنم را طلاق بدم . رفته بودن محضر حاجی خالصی و نصحیت حاجی برای اصلاح ذات البین فایده نکرده بود و نهایت اجرای صیغه طلاق و خلاص .و پیوندی که با طناب عشق، مستحکم بسته شده بود ،به آسانی پاره شده بود . اون موقع ها اینجور نبود که برای طلاق باید حکم قاضی دادگاه داشته باشی .مرد که راضی میشد و زن که مهریه اش را می بخشید و طلاق توافقی در نیم ساعت انجام میشد .و مرد می گفت و تکرار می کرد از روی عشق طلاق دادم .دیدم پروین راضی نیست و نمی خواستم بیش از این اذیت بشه و راضی به ناراحتی اش نبودم و طلاقش دادم و پروین از درگز رفته بود و ابوالقاسم تنها مانده بود و دیگر بوی گل را در خانه اش احساس نمی کرد و عطر قرمه سبزی نیز اثر و فایده ای نداشت !
و روز بروز نحیف تر و درد عشق و جدایی خانمانسوز و برای تسکین حالا دیگه دود تریاک هم جوابگو نبود و با اینکه اداره چی بود ،تریاک را شیره کرده و در قوطی مخصوص می ذاشت و حب می انداخت .وکافه شیرازی ابتدای خیابان لشگری پاتوقش بود و با گم و گور شدن کافه چی شیرازی ،این اخریها میرفت پایین دروازه کافه شاه اسماعیل و بعد از انقلاب هم توسط کمیته ظاهرا چند بار تو همون کافه شاه اسماعیل دستگیر شد و کارش به هیئت تخلفات اداری رسید و مدتی از کار معلق بود .شراره عشق پروین وجودش را تسخیر کرده بود و داشت او را از داخل می سوزاند ، و خاکستر میشد وقتی شنید که پروین در قوچان وبا مردی از روستای ناوخ ازدواج کرده ،شروع به هذیان گویی می کرداز پریشانی دل .اما ظاهراً پروین شانس نداشت و شوهرش را بجرم حمل تریاک دستگیر و اعدام کرده بودند وبار اول مطلقه و اکنون بیوه شده بود . و فرصت خوبی بود که این زن و شوهر سابق دوباره بهم برسند و با پادرمیانی خیرین و بزرگان شهر ،پروین بسر زندگی سابق خود برگشته بود .اما مرد با کمال تعجب از برگشت زن رضایت نداشت و این حرف را بعدها تو مجلس خصوصی و بعد از اینکه با دو سه پیک سرش گرم شده بود؛ واگو کرده بود و نادم بود و می گفت این پروین دیگه اون پروین سابق نیست .مهرومحبتی بینمان وجود نداره.به من بی اعتنایی میکنه ،کارش شده شستن رخت و لباس وپختن غذا همین .نه عشقی نه شوری و نه حرارتی و نه بگو و بخندی .کالبد سردو فضای زمستانی و رابطه یخزده بینشان حاکم شده و این سرما و برودت بحدی زیاده که بقول قاسم با گرمای عشق یک طرفه من باز شدنی نیست و می گفت خودم مقصرم که لعنت بر خودم باد .حین حکایت و درددل ابوالقاسم یاد شعر
ابوالحسن ورزی شاعر و ترانه سرا افتادم که در جفای معشوقه سروده بود
امد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را هستی رویا نبود.
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ،سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود ،اما مست وبی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین ،جز بامن رسوا نبود
درنگاه سرداو ، غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ازاتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را پایدار آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من ،فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من واو دیگری هم بود اما ای دریغ
اگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود.
آزردگی روحی مرد واحساسات لگد مال شده اش از سردی وبی اعتنایی زن که پروین علت را ناشی از اعتیاد مرد به افیون می دانست نهایت تصمیم به جدایی دوباره گرفتن و از بخت بد، من که ان موقع سن هیجده سال قانونی را داشتم. یکی از شاهدان طلاق و متارکه وگسست این عشق ناکام بودم و مرد که حالا با تنزل گروه و پایه اداری به حکم هیئت تخلفات اداری بازنشست شده بود . یکه و تنها و با خاطرات شیرین گذشته خود زندگی می کرد .هرچند آشپز قابلی بود و دستپختش حرف نداشت ،وبه همین تعریفها دلخوش بود اما درونش غوغا بود و روزها و شبها و فصلها را دوره می کرد وبسبب بالا رفتن سن نیازمند مواظبت و مراقبت دایمی بود و کسی را نداشت ،تنها مانده بود واجبارا دل از خاطرات خود گسست و از شهر درگز رفت نزد خانواده برادرش کرج و همانجا ماند و درخاک غریب دفن شد .
بقول خیام
پایان سخن نگر که مارا چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم .
پانوشت : از سرنوشت زن اطلاعی ندارم واسم شخصیت داستان مستعار است و روایت زایده خیالم است .
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1بامن همراه باشید به دوترانه جاودان کاروان و آمد اما، اشاره شده درمتن روایت با صدای مخملین شادروان بنان.👇🌸