روایت غوغای دل خاموش
بافت قدیمی شهر درگز دارای کوچه های تنگ و باریکی بودند که به اقتضا روزگار برای رفت و آمد ساکنین و عبور اسب و الاغ که با راه باریکه ای گذر می کردند و خرکار ، می توانست بارخود ازخشت و خاک و گچ و آهک وکاه را به مقصد حمل کند ساخته شده بودند.انوقتها از آهک برای سفید کردن نمای منازل و دیوار اطاق ها بخصوص مهمانخانه استفاده میشد و کاه برای درست کردن کاهگل ،پشت بام و مرمت دیوارها .واکثر منازل نیز در سطحی گودتر از کوچه،بنا شده واز سه و چهار پله که سرازیر میشدی به سطح حیاط که غالبا آجر فرش بودند، می رسیدی. با چشم انداز زیبا: حوضی در وسط وگلدانهای شمعدانی که دور حوض می چیدند و باغچه هایی که بآن « پل » می گفتن ودرفصول بهار وتابستان سبزی خوردن افراد خونه را تامین می کرد و در و پنجره اطاقها که به محوطه حیاط باز میشدند .و زیر زمین که با سرازیر شدن از چند پله وارد محیط نیمه تاریک و نمورانجا می شدی.درفصل گرما خنکی مطبوعی داشت ودرفصل سرما، گرمای محیطش دلچسب بود. و اینجا وانجای حیاط درختان مثل توت وبه کاشته شده بودند بخصوص نهال میم که در تابستان دیوارها را با شاخ و برگ می پوشاندند و شاخه های انگور مانند چلچراغ از تالارتعبیه شده در حیاط آویزان میشدند و گل وعطربوته های محبوبه شب که با تاریک شدن هوا عطر آن هر انسانی را مجذوب و هر هوشیاری را مدهوش خود می کرد. بواقع خانه ها ، با چنین طرح و رسمی ،با دست هنرمند، معماران سنتی، نقاشی شده بودند .تابلوی نقاشی که بردیوار موزه ای بنام شهر درگز، نصب و جلوه گری می کردند.با آدمهایی که درون این قاب، حیات داشتند با تمامی عواطف انسانی.
درهمسایگی ما عاقله مردی ، زندگی می کرد بنام ابوالقاسم و برخلاف عرف معمول که مردان موهای کوتاه وبه مدد ممداقا سلمانی و ابی سلمانی ودایی شیرازی و معروف و مقصود سلمانی مدل موی آلمانی داشتند .ابوالقاسم موهای انبوه و بلندی داشت تا حدی که گوشها را پوشانده واز پشت سر به شانه ها ،سائیده می شد.
نوجوان بودم و تازه نقشی از سبیل در صورتم دیده میشد وباصطلاح پشت لبم سبز شده بودو داشتم از عالم کودکی فاصله می گرفتم وبقولی دست چپ و راستم را می شناختم و برای حس بزرگ شدن یه چند بار یواشکی چند نخ سیگار اشنو ویژه وسیگار زر،از مغازه گرگو گرفتم و در خلوت وبدور از آشنایی ،دودکردم .
در آن عوالم با ابوالقاسم خوش وبش داشتم و هروقت سرخوش بود ومن را می دید می گفت : چطوری خوش تیپ!!!
ومن به تقلید فیلمهای سینمایی و نقش جاهلی آکتورهای سینما مخصوصا مرتضی عقیلی ،می گفتم چاکریم .و قهقهه ای می زد و می رفت .روزی مرا به خانه اش دعوت کرد. میگفت آشپز ماهریه و پرسید چی دوست داری بپزم .منم بی محابا گفتم قرمه سبزی .تو تابستونا از بس گوجه بادمجون می خوردیم که دیگه از این غذا زده شده بودم و یه جورایی حساسیت پیدا کرده بودم . یک روز ،دو روز ،نه هر روز «پامادور بادمجان».!!!
آنروز که وارد اطاق نشیمن شدم ،بو و عطر دلپذیر خورشت قورمه سبزی در حال پخت ،فضا را پر کرده بود واشتها را تحریک و معده را غلغلک میداد.وصدای رادیو بود که با بوی قرمه سبزی مخلوط شده و معجونی را تشکیل داده بود که در هیچ آبمیوه فروشی یافت نمی شد. برنامه گلها درحال پخش بود.صدای مخملین بنان همراه با پیانوی مرتضی خان محجوبی طنین انداز بود و بس دلنواز وغزل زیبای رهی معیری را می خواند و صدای موسیقی فاخر ، هوش و حواسم را برد و چیره شد بر عطر قرمه سبزی ،دلپذیر تر از آن . آنجا که بنان با جان کلام رهی معیری عاشق و شیفته ومفتون و با همراهی پیانو، آواز سرداد با دل بی پروا که :
همه شب نالم چون
نی که. غمی. دارم
دل و جان بردی اما
نشدی یارم
با ما بودی . بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی ؟
تنها ماندم . تنها رفتی.
ابوالقاسم مدتها بود با زنش که عاشقانه همدیگر را خواسته بودند و باعشق ازدواج کرده بودند ،اختلاف داشتند و پروین با لجاجت و یک دندگی قصد طلاق داشت و مدعی بود قاسم با دوستان ناباب نشست و برخاست می کند و بارها دیدم که از شیرکش خانه روضی خلی و عزیزعمی که این دونفر زن و شوهر بودند و با پذیرایی بافور از میهمانان ،کفاف خرج و مخارج زندگی بخور و نمیر خود را در می آوردند ، خارج میشه و با اینکه اداره جاتی بود و از مرحوم آذر خرداد که مفتش بود هم حساب می برد و زنش متوسل به مرحوم آذر خرداد شده بود تا به سر زندگی برگردد اما مثل اینکه معتاد شده بود ومثل قدیما نبود .تازه بچه دار هم نمی شد .رفته بودند پیش شا قدمی و او آنها را فرستاده بود نزد دکتر هوشمند و بیژن آقا هم اونها را معرفی کرده بود به دکتر زنان و نازایی در مشهد و معلوم شده بود عیب از ابوالقاسم است و شاید علت پناه بردنش به افیون همین موضوع بوده باشد والا اعلم .وساطت ریش سفیدان نتیجه نداده بود و آقای مهاجری مرد متین وتاجر و معتمد شهر نیز آب پاکی رو دستهای مرد ریخته بود که
Post #26863
363
Forwarded from ❤زادگاه من چاپشلو❤ (عموحیدر)
- ❤ 6