TGViewer
❤زادگاه من چاپشلو❤ ❤زادگاه من چاپشلو❤ @chapeshloo_1 · 1.52K subscribers
Post #26888 106
این روایت: پسر پُلو خورم

ما کودکانی هستیم که بزرگ شدیم
ولی هنوز دل در دوران کودکی داریم...

شاید دلمان هنوز جایی در گوشه‌ی همون اتاق‌هایی که پنجره هاشون به کوچه رفاقت ها باز میشد، جا مانده
بین بشقاب‌های گلسرخی جهیزیه مادر  یا در صندوق  قدیمی پر از خرت وپرت، افتابه، ولگن که با امدن نوع پلاستیکی انها از دور خارج شده اند. کفگیر وملاقه و دیگ مسی، برای بار گذاشتن پلو. ازاین عید به ان عید. سالی کمتر از تعداد انگشتان دست. غذای اصلی، نان بود. شکم باید سیر می شد. همین کافی بود وچه بهتر از شوربا واشکنه وآش. تازه خیلی ها هم همین را نداشتن و اگر صاحب گاو وگوسفندی بودن نانی که در تنور خانگی می پختن  با قدری ماست خشک، قوت لایموت بود.
تابستانها نون وانگور، نون وخربزه و نون تریت در آبدوغ خیار.و پامادور بادمجان، همه شون شکم سیر کن بودند.اسم پلو،اب دهن راه می انداخت...
برنج را اقاجان از روی ناچاری به  اجبار مادرو با غرولند،  از مغازه سرافراز می خرید. و ما بچه ها قانع بودیم به انچه سر سفره بود. همون دوسیر گوشت هر روزه وبار آبگوشت ما را بس بود. خودم انقدر به غذا اهمیت نمی دادم. بی اشتها بودم. تریت آبگوشت را به گوشت کوبیده ان که چند برابر گوشت، سیب زمینی ونخود داشت، ترجیح می دادم. زمستونها، مادر داخل قابلمه ابگوشت که روی چراغ سه پلته ای بار می ذاشت، گوجه فرنگی خشک شده، می ریخت وبا ادویه وترشی گوجه فرنگی، اب گوشت، لذیذ وخوردنی می شد.
قاسم با من و کمال روی یک نیمکت می نشست. هر سه نفرمان کیف داشتیم. که از مزیتهای دانش اموزی بود. اکثر بچه های کلاس که از روستاهای اطراف می امدند و در اتاق های اجاره ای زندگی می کردند، داشتن کیف برایشان ارزو بود. اینکه چگونه وبا چه نوع خوراکی شکمشان راسیر می کردند، بماند. تغذیه رایگان با بیسکویتهای معروف به خشتی، به داد خیلی ها رسید.
زنگ تفریح حدود ساعت ۱۰ صبح که می شد. قاسم از داخل کیفش یه دستمال که داخلش ته دیگ بود بیرون می اورد وبا اشتها ودر برابر نگاه ما می خورد طوری که در هر گازی که به ته دیگ می زد، آب دهان قورت می دادیم. انقدر که دهانمان خشک! می شد. و مجبور بودیم با شکم خالی از لوله ابخوری دبستان، اب بخوریم. و از این اب خوردنی که عطش نداشتیم، حالمون بهم می خورد. یه بار هم در زنگ تفریح اول، من از کلاس خارج نشدم وتکلیف شب قاسم را نوشتم و در زنگ تفریح بعدی، قاسم اجازه داد یه گاز از ته دیگش بگیرم. ان طعم ته دیگ انگار مزه تمام خوشی ها، بود که بلعیدم. ظهر هنگام نهار، غرولند کردم که باز آبگوشت، ابگوشت. خسته شدم از اینهمه تریت و یه مزه تکراری. یه بار هم پلو بپزید. مادر بروبر نکاهم کرد و گفت خوبه خوبه، خداتو شکر کن که همین را هم داریم. ببین همکلاسیهات که از صفرقلعه اومدن و از مرجان خلی، اتاق کرایه کردن، چی می خورن. حلوا ارده با نون. ماست شیرین بانون. اگر گوشت به دهنشون خورد، ای توبه. مادر راست می گفتم،بارها دیده بودم. و توصیه خانم معلم درس دینی ام خانم خداپرست را بیاد می اوردم که بارها تکرار می کرد: باید این نعمتی که خداوند به من وخانواده ام داده شکر گذار باشم. دردلم  شکر گذاری میکردم. اما انصافا خوردن پلو یه چیز دیگری بود.
وضع مالی خانواده قاسم نسبت به بقیه بچه ها خوب بود. پدرش خان بود و زمین کشاورزی وباغ و« دووار» داشت. وخونه شون هم نسبتا بزرگ بود با اتاقهایی  دور تا دور حیاط وپنجره هایی که رو به حوض وسط حیاط باز می شدند. خونه شون جون می داد برای برگزاری عروسی. و پلو خوردن هم یه نوع فخری بود که بلقیس خانم مادر قاسم به ان می بالید وهر وقت در کوچه بی خودی و یا به بهانه ای  دعوی وکتک کاری می شد،مادر قاسم وارد معرکه میشد و می گفت باز چی شده. چرا با پسر پلو خورم! دعوی می کنید. جوری پسر پلو خورم را می گفت که یعنی ما از شما بالاتریم و پلو خوری را نشانه بزرگی می گرفت. از نظر من هیج چیزش هم بالا نبود. مفت خور و ناز نازی و یه حیف نون به تمام معنی بود. یبار بهش گفتم حیف نون. و بلافاصله جواب داد خوب حیف نون را به خودت و این بچه های صفر قله وچقر و گلریز که اومدن اتاق اجاره کردن، بگو. خودت که شاهدی من پلو خور هستم. و من جوابی نداشتم که به او بدم ودر دلم حق را به او می دادم.  بوی خوش ته دیگ داخل کیف مدرسه اش، گواه بود.
شب چله نزدیک بود و من پایم را در یک کفش کرده بودم که الا وبلا، شب چله ای باید پلو بخوریم. ان سال از بدبختی من عروسی هم دعوت نشده بودیم که دلی از عزا دربیاورم.پلو خوری عروسی یه چیز دیگه ای بود. انقدر خوشمزه بود که می خواستم دوری  مسی اش را هم بخورم. هرچند که به ما بچه ها گوشت درست وحسابی مثل قلم وماهیچه نمی دادند. مثل مجلس زنانه، لپشکه گوشت! جلویمان می ذاشتن. همون اب روغن برایمان بس بود. مزه ان پلو ها هنوز هم دردهانم مزه مزه می کند.
  • ❤ 2
More from @chapeshloo_1
  1. Oct 17, 2026اصرار از من و سکوت مادر وپدر و نکاه خیره به همدیگر که چکار کنند. عاقبت کاته ننه پا پیش گذا…
  2. Oct 17, 2026سلام گرم ۱۴۰۵/۷/۲۵
  3. Oct 17, 2026هنرمندان درگز اهنگ شاد درگزی👏👏😍 @chapeshloo_1
  4. Oct 16, 2026ضرب المثل به روایت تصویر ! @chapeshloo_1
  5. Oct 16, 2026video post
  6. Oct 15, 2026همشهری عزیز مقیم مشهد تاجر کشمش آقای توحید کدخدا زاده 🍇کشمش آفتابی درگز🍇 مشهد✨️ادرس بلوا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →