اصرار از من و سکوت مادر وپدر و نکاه خیره به همدیگر که چکار کنند. عاقبت کاته ننه پا پیش گذاشت و اسکناسی که به روسری اش گره زده بود را به من داد وگفت برو یک کیلو برنج خوب از سرافراز بخر.
مادر بزرگ خودش دست بکار شده بود و چدن نیکلای ماله، جهیزیه اش را که ان موقع ها از عشق اباد اورسیت اورده بودند. از صندوق بیرون اورده بود و مشغول شده بود به پخت قابلی شب چله. اون شب چه پلویی شده بود. انقدر خوردم که نمی تونستم نفس بکشم. روز بعد در دبستان داخل کیف من هم ته دیگ بود. ته دیگ قابلی پلو که روغن از ان می چکید.
ان روز من هم شده بودم پلو خور..
بقول بلقیس خلی: پلو خور اوغلم.
حسن دانایی✍️
1405/7/22
@chapeshloo_1
Post #26889
232
- 👏 6
- 🥰 4