TGViewer
❤زادگاه من چاپشلو❤ ❤زادگاه من چاپشلو❤ @chapeshloo_1 · 1.52K subscribers
Post #26564 438
❤زادگاه من چاپشلو❤ Hasan Danaei: قصه تماشای فیلم سینمایی، فریاد زیر آب سالهای ۵۵ ، ۱۳۵۶ بود ، باقتضای دوران ورود به سن جوانی، می خواستم اظهار وجود کنم .سالهای رنگی شدن برنامه های تلویزیون با تولید انبوه نشان تجارتی تلویزیون پارس و سال هایی که کفش «بلا» تبلیغ میشد وصندل های …
به در سینما که رسیدیم ، شیهه کشان ویورقه به طرف باجه بلیط هجوم بردیم .خوشبختانه بازار سیاه بلیط هم در کار نبود ،بلیط خریدیم .و چون سینما سیانسی بود و مثل سینمای درگز نبود که هر وقت اراده می کردی بلیط می خریدی و می رفتی داخل .
اونجا باید فیلم تموم میشد و سیانس بعدی که می خواست شروع بشه درهای سالن باز میشد و‌می رفتی روصندلی شماره دار می نشستی  و با شروع فیلم درها بسته میشد و محو تماشای فیلم و دنیای آرزوها و رویاها می‌شدیم  . ساعت ۴ عصر شد و با اضطراب و نگرانی که چطور بر گردیم رفتیم داخل سینما و تمام هم وغم من این بود که حالا چکار کنیم فیلم ساعت ۵ و نیم ویا شش عصر  تموم میشه تا بر گردیم شرکت اتوبوسرانی دیگه اتوبوسی نیست و با این فکر وخیالها هیچی از فیلم نفهمیدم فقط ترانه فریاد زیر آب که در متن فیلم بود را حریصانه با چشمان بسته انهم در سالنی که مخصوص تماشا ساخته شده ،  گوش دادم !و با خودم وتو هول وولا   سوال و جواب  میکردم چه بگم به آقاجان و مادر که کجا بودی تا حالا ؟.تازه اگه شب می‌رسیدم که نرسیدیم و مجبور شدیم بریم مسافرخانه و تو اطاق عمومی تختی اجاره کنیم .صبح که بیدار شدیم کاپشنامون را دزدیده بودند و همراه با اون پولهامون را نیز کش رفته بودند . اونجا بود که فهمیدیم اگه جوون هم باشیم و سواد دار و خودمون را فهمیده فرض می کردیم در هر صورت یه شهرستانی ساده و پشت کوهی ! بودیم .
پکر و دمق  با متصدی مفنگی مسافرخونه دست به یقه شدیم اما فایده نداشت نه کاپشنها برگشتنی بود و نه پول داشتیم و گرسنگی هم عذاب آور شده بود و دلهره که اصلا حرفشو نزن . من چون آدم محتاطی بودم و همیشه کمی تا قسمتی ! منفی نگر ، هر چند که در سرقت کاپشنها و‌پولهای داخل جیب زیپ داربغلی کاپشن که هردو جفت خریده بودیم ، غافل شده بودیم و بدون کاپشن که رنگ آبی اش را خیلی دوست داشتم، خنکای صبحگاهی آبان‌ماه اذیتمون می کردوسردمان شده بود. با این وجود من یه اسکناس بیست ریالی نو که  عیدی گرفته بودم  و اون را داخل جیب  گرمکن که زیر شلوار لی پاچه گشاد  چهل تیکه ام، که اون روزها مد بود، مخفی کرده بودم و با اون پول هزینه ساندویچ کالباس دونون وکرایه تاکسی رادادم و اومدیم دروازه قوچان و شرکت اتوبوسرانی ،  بامید دیدن دوستی و آشنایی . اما غافل بودیم که قد کشیده بودیم و سر ووضعمان عوض شده بودخصوصا با  موهای بلند مدل فرزان دلجویی  ، شناخته نمی شدیم و شده بودیم دو جوان غریبه . و خجالت هم می کشیدیم .به کی بگیم پول  نداریم ؟  و مجانی هم که نمی شد سوار اتوبوس شد .گوشه ای از نیمکت نشستیم و در انتظار و دو اتوبوس حرکت کردند و ظاهراً یک اتوبوس بیشتر نمونده بود که باید از درگز می‌رسید و دوباره مسافر می زد و حرکت می کرد روز جمعه بود و ما پنجشنبه اومده بودیم مشهد .اتوبوس که رسید و راننده وکمکش و در واقع شاگردش که پسرش بود را دیدیم گل از گلمون شکفت ،رفیق صمیمی خودم بود که اولین کاست که ترانه های ستار را داشت بهم هدیه داده بود ،هدیه با ارزش .قیمت یک کاست بیست تومان و پولی زیادی بود . موسی که مارا دید و حال و قضیه را شنید مدد کارمان شدو به همت موسی به درگز برگشتیم .البته در ردیف آخر صندلی اتوبوس که با اون جاده خاکی  حسابی گرد و خاکی شدیم طوری که یه لایه غبار خاک برموهامون نشسته بود و رنگ یک دست سیاه پرکلاغی را به خاکستری تغییر داده بود .
و شباهنگام اتوبوس در گاراژ توقف کرد و حسین نیزکه مثل من دل تو دلش نبود  بسرعت خداحافظی کرد و رفت  ومن ماندم با دلهره و دسته گلی که به آب داده بودم و مستاصل بودم  .اگه اقاجان  سوال می کرد از دیروز کدوم گور بودی چه جوابی می دادم واصلا جوابی داشتم که بدم! .با هزاران اضطراب به در خونه رسیدم زنگ زدم برادر کوچیکه درو باز کرد نه برداشت و نه گذاشت با حیرت پرسید کجا بودی ؟ از دیروز دنبالت می گشتیم . هیچ نگفتم سر بزیر وارد خونه شدم  .آرزو کردم همین الان زلزله بیاد تا کسی ازم نپرسه کجا بودم .رفتم تو اطاق  آقاجان به دیوار تکیه داده بود. و سیگار همیشگی هما بیضی میکشید .به من نگاه نکرد فقط گفت آمدی با سر به زیر انداخته که جرئت نداشتم بهش نگاه کنم مودبانه گفتم بله . و رفتم تو مهمونخونه و از وقتی که جوان شده بودم یکی ازاطاقها را برداشته بودم و اطاق مجزا داشتم با مقداری خرت و پرت و کتابهای درسی و غیر درسی و رادیو ضبط وکاستهایی که دوست داشتم و مرتب چیده بودم رو طاقچه . و بلافاصله کلید برق را خاموش کردم و تو تاریکی اطاق  سرمو زیر لحاف کردم و مادر وارد اطاق شدلامپ را روشن کرد متعرض شدم گفتم چراغ برق را خاموش کن  و نمی دونم‌ نصیحت کرد ،فحش داد یادم نیست اما جمله ذلیل شده تکیه کلامش را بخاطر دارم . به مادر به اندازه آقاجان و به حرفهاش اهمیت نمی دادم .
  • 🥰 4
  • ❤ 2
More from @chapeshloo_1
  1. Oct 17, 2026اصرار از من و سکوت مادر وپدر و نکاه خیره به همدیگر که چکار کنند. عاقبت کاته ننه پا پیش گذا…
  2. Oct 17, 2026این روایت: پسر پُلو خورم ما کودکانی هستیم که بزرگ شدیم ولی هنوز دل در دوران کودکی داریم...…
  3. Oct 17, 2026سلام گرم ۱۴۰۵/۷/۲۵
  4. Oct 17, 2026هنرمندان درگز اهنگ شاد درگزی👏👏😍 @chapeshloo_1
  5. Oct 16, 2026ضرب المثل به روایت تصویر ! @chapeshloo_1
  6. Oct 16, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →