کتاب راستین همان است که پا به تنهایی ما میگذارد.
ناشناس 🌱 @unknownxxx_bot
rubika: @bookteria
Post #946
131
کت @bookxteria

داستانی علمیتخیلی و ضدآرمانشهری دربارهی جامعهایه که در آن کتابها ممنوعاند و آتشنشانها بهجای خاموش کردن آتش، کتابها را میسوزانند.
داستان دربارهی گای مونتاگ، یکی از همین آتشنشانهاست. او در ابتدا زندگیاش را کاملاً عادی و مطابق قوانین جامعه میگذراند، اما برخورد با یک دختر متفاوت و کنجکاو باعث میشود کمکم دربارهی شغل، زندگی خودش و دنیایی که در آن زندگی میکند سؤالهایی برایش شکل بگیرد.
کتاب بیشتر از اینکه فقط دربارهی ممنوعیت کتاب باشد، دربارهی سانسور، کنترل فکری، از بین رفتن کنجکاوی و تفکر مستقل، و تأثیر سرگرمیهای سطحی بر انسانهاست.



در طول روز پر حادثه ای که در کتاب روایت می شود، این مردان جوان متفکر و آگاه که به آخرین لحظات زندگی خود نزدیک می شوند. صادقانه درباره ی سرنوشت و خشم خود از ناعادلانه بودن تقدیرشان گله می کنند و در پی یافتن پاسخی به آن هستند. آن ها با صراحت تمام درباره ی معنی زندگی و زنده بودن بحث می کنند. آنها آخرین لحظات زندگیشان را با بحث درباره سرنوشت، علت زندگی و زنده بودن می گذرانند. تا زمانی که دوستی کوتاه آنها معنایی عمیق پیدا می کند.

در پنجم سپتامبر، درست کمی بعد از نیمهشب، از طرف قاصد مرگ با متیو تورز و روفوس امتریو تماس گرفته میشود تا خبر بدی به آنها بدهند. آن دو قرار است امروز زندگی را به پایان برسانند.
متیو و روفوس با هم آشنایی ندارند اما به دلایل گوناگون و متفاوتی هر دو در روز آخر زندگیشان به دنبال پیدا کردن دوست تازه ای هستند و این شروعی برای یک پایان پر از ماجراجویی و هیجان است..

کتاب عاشقانه ای درباره ی دختریست که دانشجوی دکتراست و برای این که دوست صمیمی اش با دوست پسر سابق او که علاقه ای هم به او نداشته قرار بگذارد، به طور صوری با استادش که به سختگیری و سنگ دلی مشهور است، به مدت محدود شروع به گذاشتن قرار می کند؛ البته با تعیین قوانین سفت و سخت قبل از شروع ماجرا! اما آیا این قرارهای صوری تا روز آخر صوری باقی می مانند یا بالاخره هردو درگیر آن می شوند؟

لئا شانزدهساله است. او استعدادی بینظیر و رؤیایی برای تحقق دارد. پدرش که درعینحال بهترین دوست اوست مربی و الگوی زندگیاش است. لئا با راهنمایی پدرش بهسمت آیندهای مطمئن و از پیش تعیینشده حرکت میکند.
آنتونی هفدهساله است. او مجبور است جای خالی پدر و برادرش را در خانه پر کند. پدرش آنها را ترک کرده و برادرش در زندان است. او خیلی وقت است که دیگر رؤیاپردازی نمیکند.
آنها یک بار تصادفاً یکدیگر را ملاقات کردهاند و قرار نیست دیگر هیچوقت همدیگر را ببینند.
اما زمانی که زندگی لئا از هم میپاشد، آنتونی تنها کسی است که میتواند به او کمک کند تا از جایش بلند شود..
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram