TGViewer
Channel Public Channel
سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان

سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان

@bibalan_com

این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Subscribers
298
Photos
27
Videos
7
Links
353

Showing posts older than #224 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #223 285
سواد مالی

پیش‌گفتار
:
یادم هست زمانی که کتاب «بابای دارا و بابای نادار» از انتشارات فرا را به پیشنهاد یکی از دوستان خریدم، قبل از خواندن کتاب،‌ آن را جلد کردم به‌گونه‌ای که عنوان روی جلد کتاب دیده نشود. از یک سو، نگران آن بودم که پدران و فرزندان کتاب را ببینند و نام کتاب احساس ناخوشایندی به آنها منتقل کند. از سوی دیگر، برای ما که در روزگار کودکی و نوجوانی و حتی جوانی تنها پاسخ قابل قبول برای پرسش «علم بهتر است یا ثروت»، چیزی نبود جز «علم»، داشتن چنین کتابی به نوعی پشت پا زدن به تعلیم و تربیت گذشته بود که آن هم صورت خوشی هم نداشت! تنها دلیل من برای خواندن کتاب این بود که دوستی که آن را معرفی کرده بود، «دانا و عاقل» بود و می‌دانستم که باید آن را بخوانم.

اگر درست به خاطر بیاورم،‌ در تایید «علم بهتر است از ثروت»،‌ نویسندگان کتاب‌های درسی هم سعدی شیراز را به یاری گرفته بودند:
«حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یکبار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است، هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.»

اما چه بهتر می‌بود که به ما می‌آموختند که بخشی از این هنر، هنر مالی است! و ای کاش این حکایت گلستان را هم در ادامه می‌آوردند که:‌
«پارسازاده‌ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت. فی‌الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد. باری به نصیحتش گفتم: ای فرزند! دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.

چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن که می‌گویند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی

عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری.»

امور مالی شخصی (Personal Finance):
امور مالی شخصی، کاربردی از مبانی علم مالی در تصمیم‌گیری‌های پولی یک فرد یا یک خانواده است. این موضوع به چگونگی درآمدزایی، بودجه‌بندی، پس‌انداز و خرج کردن منابع مالی توسط افراد یا خانواده‌ها با در نظر گرفتن ریسک‌ها و رخدادها در زندگی آینده، می‌پردازد. [ویکی پدیا]. همان طور که از تعریف هم برمی‌آید این حوزه، «کاربردی» است از «علم مالی» و در نتیجه مانند هر «کاربرد» دیگری نیازمند یادگیری و تجربه است. پیشنهاد می‌کنم اگر تاکنون آن را نیاموخته‌اید، با یک عزم عالی و برنامه‌ای مناسب، آن را هر چه زودتر بیاموزید.

کتاب باز و سواد مالی:
در یکی از قسمت‌های برنامه‌‌ی زیبای «کتاب باز»،‌ آقای سروش صحت با آقای دکتر کمیل رودی استاد دانشگاه تهران گفتگویی درباره‌ی سواد مالی داشتند که برای من دلنشین بود. این گفتگو از این جهت برای من دلنشین بود که مفاهیم مالی شخصی با زبانی ساده توسط آقای دکتر رودی بیان می‌شد و از سوی دیگر آقای سروش صحت با پرسش‌هایی به‌جا، مهمان برنامه را به چالش می‌کشید؛ از آن دست پرسش‌هایی که بسیاری از افراد جامعه برایشان مطرح است.
پیشنهاد می‌کنم نیم ساعت از وقت باارزش‌تان را به دیدن و شنیدن این گفتگوی جذاب اختصاص دهید. امیدوارم که این گفتگو انگیزه‌ای باشد برای شروع یا ادامه‌ی سوادآموزی مالی.



آدرس گفتگو در یوتیوب:‌ اینجا (https://youtu.be/yohZIIrjSwE)
آدرس گفتگو در آپارات:‌ اینجا

گزیده:
شما ناچارید بر پول‌ خود کنترل داشته باشید وگرنه فقدان آن تا ابد شما را کنترل خواهد کرد. دیو رمزی


https://www.bibalan.com/?p=3692
https://t.me/bibalan_com



.
YouTube کمیل رودی استاد دانشگاه و مدرس سواد مالی،مهمان کتاب باز قسمت 68 کتاب‌باز در قسمت شصت و هشتم از برنامه میزبان دکتر کمیل رودی ، استاد دانشگاه و مدرس سواد مالی خواهد بود. بخش کارشناسی برنامه در کنار مسعود فراستی خواهیم بود . 🔴🔵🟡🟢🔴 عنوان کتاب های معرفی شده در برنامه امشب: هفت عادت مردمان موثر، نویسنده استفان کاوی، مترجم…
Post #222 247
سلام ری‌را جان،

حال همه‌ی ما خوب است!

.
.
.

از نو برایت می‌نویسم

حال هیچ کدام ما خوب نیست!

باور کن ری‌را!

پ.ن.
امروز مادر یکی از دوستان عزیزم به دلیل کرونا از دنیا رفت! روح‌شان شاد!
ای داد بیداد!
Post #221 282
کانبان کاربردی: باغ میوه!

مقدمه: چیدن میوه از باغ
در اینجا باغ‌های میوه‌ای هست که شما اجازه دارید وارد آنها شوید، با دستان خود میوه‌ها را بچینید و در پایان پس از پرداخت قیمت آن به باغدار، میوه‌ی دست‌چین‌شده‌ی خودتان را بردارید و ببرید. تا جایی که یادگرفتم به این باغ‌ها، U-Pick می‌گویند. چند روز پیش و بعد از مدت‌ها خانه‌نشینی به دلیل کرونا، فرصتی شد تا یکی از این باغ‌ها را از نزدیک ببینم. برای من که دار و درخت بخشی از زندگی‌ام بوده است، چنین تجربه‌ای یک حس نوستالژیک به همراه داشت و مرا یاد بی‌بالان می‌انداخت. درب ورودی باغ میوه‌ای که رفته بودیم شبیه شکل زیر بود.

https://tinyurl.com/4rxw67e8

شما از سمت راست اتاقک وارد باغ می‌شوید، بعد از چیدن میوه از سمت چپ اتاقک از باغ خارج می‌شوید. طبیعی است که ترازو در سمت چپ اتاقک قرار داشته باشد و صندوق هم که در شکل دیده می‌شود وسط اتاقک و نزدیک‌تر به ترازو قرار گرفته است.

موقع ورود به شما یک سطل فلزی شبیه سطل‌های آب قدیمی داده می‌شود تا میوه‌های چیده‌شده را داخل آن قرار دهید. این سطل‌ها علاوه بر دسته‌ی فلزی، یک قلاب فلزی هم دارند که برای آویزان کردن آنها از درخت طراحی شده است. این سطل‌ها را در شکل زیر و در سمت راست اتاقک می‌توانید ببینید.

https://tinyurl.com/2fmh5dpz

وقتی وارد باغ می‌شوید یک سری سه‌پایه و نردبان هم وجود دارد که می‌توانید از آنها برای چیدن شاخه‌های بالاتر استفاده کنید. در بدو ورود، یکی از کارکنان باغ به شما آموزش می‌دهد که میوه‌ها چگونه از درخت جدا کنید که آسیب کمتری به درخت وارد شود. موقعی هم که خواستیم از سه‌پایه استفاده کنیم یکی دیگر از کارکنان باغ آمد و روش درست استقرار سه‌پایه را توضیح داد! می‌خواستم خدمتشان عرض کنم که من نیاز به سه‌پایه و نردبان ندارم، اگر اجازه بدهید از درخت بالا بروم 🙂
تجربه‌ی آشنایی بود!

مدیریت ظرفیت خدمات:
تا اینجای بازدید ما همان طور که گفتم خیلی آشنا بود و چیدن پرتقال شبیه‌ترین موردی بود که به یادم آمد.
موقع ورود به باغ، یک خانم محترم و مسن که از کارکنان باغ بود، ما را راهنمایی کرد که سطل‌ها را برداریم و به باغ برویم. ما که چند نفر بودیم به خانم گفتیم که فقط یکی از سطل‌ها برای ما کافی است و نمی‌خواهیم بیش از یک سطل، میوه از باغ بچینیم. خانم محترم با خوشرویی گفت: اوه! آره فهمیدم! ولی این سطل‌ها فقط برای چیدن نیست! ما از اون‌ها برای شمارش تعداد افرادی که در باغ هستند استفاده می‌کنیم!

جا خوردم! وای! چه کار جالبی! مدیریت ظرفیت پذیرش باغ به کمک سطل‌ها! وای! چه کلاس آموزشی شگفت‌انگیزی!

یادم افتاد که دیوید جی اندرسون در مقدمه‌ی کتاب کانبان خود مثالی از باغ‌های سلطنتی توکیو آورده بود. او نوشته بود که کارکنان موزه از یک سیستم کانبانِ ساده‌ ولی کارا برای مدیریت بازدیدکنندگان استفاده می‌کنند. آنها موقع ورود به هر بازدیدکننده یک کارت (شبیه به کارت بازی یا کارت دانشجویی) می‌دهند و موقع خروج، آن را بازدیدکننده پس می‌گیرند. هر وقت این کارت‌ها تمام می‌شد (ظرفیت داخل باغ تکمیل می‌شد)، بازدیدکنندگان باید پشت درب ورودی منتظر بمانند تا کارت‌ها برگردانده شود. چقدر شگفت‌انگیز!

پس‌گفتار:
با خود فکر می‌کنم که دنیا پر است از آموختنی‌ها! می‌توانم از هر پدیده و از هر فردی یاد بگیرم، حتی از بازدیدِ یک باغ میوه! امیدوارم که شاگرد بااستعدادی باشم.

گزیده:
“کانبان نه یک متدلوژی توسعه‌ی نرم‌افزار است و نه رویکردی برای مدیریت پروژه.” دیوید جی اندرسون

منابع:
عکس اول، عکس دوم


https://www.bibalan.com/?p=3677
https://t.me/bibalan_com
Post #220 245
کلاس درس استاد علی کسمایی و منوچهر اسماعیلی

برای همه‌ی آنهایی که عاشق یاددادن هستند پیشنهاد می‌کنم گفتگوی اساتید به نام دوبلوی ایران، استاد علی کسمایی و استاد منوچهر اسماعیلی را با دقت ببینند. اگر فرصت کافی ندارید حتما بیست دقیقه ابتدایی و پنج دقیقه‌ی پایانی آن را ببینید. یک استاد، یک شاگرد و یک دنیا درس برای یادگیری.
من از مفصل این نکته مجملی گفتم؛ تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

برای مشاهده ویدیو اینجا کلیک کنید. (https://youtu.be/FIrnPtnNf10)

بخش‌هایی از صحبت‌های این دو استاد را در ادامه آورده‌ام.

استاد علی کسمایی:
فکر نمی‌کنم من درحدی باشم که این چیزها رو درباره‌ی من بگن. این بزرگواری دوستان من و پاداشی است که به کوشش من در راهنمایی اون‌ها دادن. … و امیدوارم این برنامه‌هایی که برای بزرگداشت من گرفتن، برای نسل بعد از من و نسل‌های بعد از من، این در یادشون باشه که هیچ وقت کوشش اون‌ها در راه راست، در راه درست، فراموش نمی‌شه.

استاد منوچهر اسماعیلی:
یکی از خصیصه‌های ایشون [استاد علی کسمایی] دادن فرصت بود، یاد دادن بود، و یاد دادن که چیزی رو که یاد گرفتی پیش خودت نگه ندار، به دیگری بده. و این باعث ماندگاری نام علی کسمایی و دوبلاژ شد.
[رو به استاد کسمایی] استاد، من حاصل عمر توام.
صدا معرفت می‌خواد. صدا معرفت نداشته باشه، مثل آش رشته می‌مونه!

گزیده:
استاد علی کسمایی در دفتر موزه سینما نوشت: «اینک حاصل زندگی‌ام را، از نوشته‌ها، سروده‌ها، کتاب‌ها، لوح‌های تقدیر، فیلمنامه‌ها، نوارها و … به موزه‌ی سینمای ایران پیشکش می‌کنم، تا از گزند پراکندگی و نابودی در امان باشند و باشد که برای آیندگان به کار آید بر پیشینیان است که‌ با کوشش خستگی ناپذیرتری، این مرزوبوم کهنسال پرافتخار را، آبادتر و توسعه یافته‌تر و افتخار آمیزتر و موزه‌اش را پربارتر به آیندگان پیشکش کنند.» [مرجع]

پ.ن:
از احمدآقای عزیز که این ویدیو را برایم ارسال کردند، بسیار سپاسگزارم.


https://www.bibalan.com/?p=2680
https://t.me/bibalan_com
YouTube منوچهر اسماعیلی & علی‌ کسمایی
Post #219 205
Post #218 224
الگوی ایجاد نرم‌افزار: عقد قرارداد
پیش‌گفتار:
مدتی است که با خود می‌اندیشم تجربیات‌م را در حوزه‌ی نرم‌افزار در اینجا بنویسم، هم ماندگار خواهد شد و هم شاید به دوستی کمک کند. نمی‌دانم “الگوی ایجاد نرم‌افزار” عبارت مناسبی هست یا نه، ولی تا یافتن عبارت مناسب‌تر از آن استفاده خواهم کرد.

قرارداد:
قرارداد یا عقد یا پیمان یا کنترات یک توافق الزام‌آور میان اشخاص است که حقوق و تکالیف طرفین آن را تعیین می‌کند. در تعبیر حقوقی به توافق دو یا چند اراده در جهت ایجاد یک اثر حقوقی گویند. [ویکی پدیا]
همان طور که از متن تعریف بر می‌آید قرارداد، “حقوق” و “تکالیف” طرفین را تعیین می‌کند. برای نمونه در قرارداد پروژه بین پیمانکار و کارفرما تعیین می‌شود که پیمانکار چه “تکالیف” و چه “حقوقی” دارد و همین طور کارفرما چه “تکالیف” و “حقوقی” دارد. برای مثال در یک پروژه‌ی نرم‌افزاری، پیمانکار مکلف است تا پایان ماه اول، پروتوتایپ سیستم را به کارفرما تحویل دهد و تحویل پروتوتایپ در پایان ماه اول، حق کارفرماست. برای انجام پروتوتایپ، کارفرما مکلف است تا مستندات تعیین‌شده را در اختیار پیمانکار قراردهد (تکلیف کارفرما).

به زبان ساده‌تر:
– کار: تهیه پروتوتایپ
– تکالیف کارفرما: تحویل مستندات تعیین‌شده به پیمانکار
– تکالیف پیمانکار: تحویل پروتوتایپ در مدت یک ماه

قراردادها در برنامه‌نویسی:
تا جایی که می‌دانم هر سیستم نرم‌افزاری از مجموعه‌ای از عناصر یا المان‌ها تشکیل شده است. این عناصر می‌توانند اجزایی مانند تابع (function)، کلاس (class) یا رویه‌ها (procedure) باشند. این عناصر با مکانیزم‌هایی می‌توانند با همدیگر تعامل کنند. یک تابع می‌تواند تابع دیگری را صدا کند و آن تابع نیز به نوبه‌ی خود می‌تواند تابع بعدی را صدا کند. این زنجیره‌ی تعامل یعنی کنش و واکنش بین اجزای سیستم، رفتار آن را شکل می‌دهد.

اجازه بدهید در ساده‌ترین حالت ممکن بحث را ادامه بدهیم. فرض بفرمایید دو تابع f و g وجود دارند. تابع f برای انجام کاری تابع g را صدا می‌کند. کار مورد درخواست را هم محاسبه ریشه‌ی دوم یک عدد طبیعی (1,2,3,…) تعریف می‌نماییم.
در این حالت می‌توانیم فرض کنیم که تابع f مانند کارفرما و تابع g مانند پیمانکار عمل خواهند کرد. نتیجه:
– کارفرما: تابع f
– پیمانکار: تابع g
– موضوع قرارداد: محاسبه ریشه‌ی دوم یک عدد طبیعی

حالا بیایید کمک کنیم تا بین تابع f و g قراردادی منعقد شود:
– کارفرما مکلف است که فقط اعداد طبیعی را ارسال کنید
– کارفرما محق است که ریشه‌ی دوم عدد ارسال شده را به صورت یک عدد با دو رقم اعشار دریافت کند
– پیمانکار مکلف است که ریشه‌ی دوم عدد را به دو رقم اعشار گرد کند (round)
– پیمکانکار محق است که عدد طبیعی دریافت کند در غیر این صورت مکلف است خطا یا استثناء (Exception) را گزارش نماید.

حالا که قرارداد بین کارفرما و پیمانکار منعقد شد، می‌توانیم پیاده‌سازی تابع g را شروع کنیم. پیاده‌سازی را می‌توان به سه بخش تفکیک کرد:
– بخش اول: تابع g ابتدا باید کنترل کند که عددی که دریافت کرده، یک عدد طبیعی (صحیح و بزرگتر از صفر) است. طبق قرارداد، اگر عدد دریافتی، یک عدد طبیعی نباشد، تابع g باید خطا یا استثناء را گزارش کند (بازگرداندن کد خطا یا پرتاب استثناء (Throw Exception)).

– بخش دوم: تابع g باید روشی برای محاسبه ریشه‌ی دوم یک عدد طبیعی پیاده‌سازی کند. برای انجام این کار، می‌توان از “تقریب” در ریاضیات استفاده کرد.

بخش سوم: مطابق قرارداد، نتیجه‌ی به دست آمده در مرحله‌ی قبل باید به دو رقم اعشار گرد شود و به کارفرما یعنی تابع f بازگردانده شود.

تمام!

پس‌گفتار:
این شیوه‌ی نگاه به اجزای نرم‌افزاری در قالب یک کارفرما، یک پیمانکار و یک قرارداد، روشی ساده، مفید و کاربردی برای طراحی و پیاده‌سازی در نرم‌افزار است. ایده‌ی اصلی این الگو از روش “طراحی با قرارداد” (Design By Contract) است. این روش که توسط برتراند مایر ابداع شده است در دنیای شیءگرایی بسیار معروف و جاافتاده است.

https://tinyurl.com/z5fhu95v

نکته‌ای که در این الگو به آن افزوده شده این است که با در نظر نگرفتن شی‌گرایی و انتقال این ایده به عناصری مانند تابع (function)، این الگو برای زبان‌هایی که ماهیت شی‌ءگرایی هم ندارند قابل استفاده است از جمله پایتون و جاوا اسکریپت.

امیدوارم که قراردادهای بسیار باارزشی منعقد کنید!

گزیده:
اگر می‌خواهید سریع‌تر پیش بروید، اگر می‌خواهید سریع‌تر کارها را تمام کنید، اگر می‌خواهید نوشتن کد برای‌تان آسان و راحت باشد، کاری کنید که خواندن کدتان آسان و راحت باشد.
رابرت سی. مارتین

https://www.bibalan.com/?p=3659
https://t.me/bibalan_com
Post #216 237
برگردیم به طراحی!

پیش‌گفتار
:
مانند هر انسان دیگری، از دیرباز یک سری پرسش‌ در ذهن‌ام نقش بسته است، و از آنجا که پاسخ‌های یافته‌شده قانع‌ام نکرده، هر از گاهی دوباره فرصتی پیدا می‌کنند و خودشان را به سر صف می‌رسانند و فرصتی پیدا می‌کنند تا بخشی از ظرفیت مغزم را به خود اختصاص دهند. من هم به مانند بسیاری از انسان‌ها هم از سر علاقه و هم از سر ناچاری برای رضایت آنها، کمی دنبال منابع جدید می‌گردم و آنها را مطالعه می‌کنم و هم از دوستان باتجربه‌ام کمک می‌گیرم شاید به نقطه‌ی قابل قبولی برسم.

https://tinyurl.com/ny5b8477

پرسش‌ها:
دیروز از چند تن از دوستانم که در جمعی حاضر بودند خواهش کردم که به سه پرسش زیر فکر کنند و به آن پاسخ بدهند.

پرسش اول: اگر پیاده‌سازی یک ویژگی جدیدِ سیستم به شما سپرده شود، چگونه و طی چه گام‌هایی آن را به کد تبدیل می‌کنید؟ (تاکید روی بخش طراحی است)

پرسش دوم: اگر قرار باشد راهنمای یک برنامه‌نویس باشید تا ویژگی جدید را پیاده‌سازی کند، مراحل انجام این کار را در قالب چه گام‌هایی به او خواهید آموخت؟ (تاکید روی آموزش طراحی حین کار است)

پرسش سوم: اگر قرار باشد پیاده‌سازی یک ویژگی جدید را در یک کلاس آموزشی به شاگردان آموزش دهید، آموزش شما شامل چه بخش‌هایی خواهد بود؟ (تاکید روی آموزش عمومی طراحی است)

گزیده:
اعمال یک تغییر در کد ممکن است منجر به ایجاد زنجیره‌ای از تغییرات در نرم‌افزار شود که دلیل آن، وجود وابستگی (coupling) بین اجزای نرم‌افزاری است. در نتیجه هزینه‌ی این تغییر برابر است با جمع هزینه‌ی کل این تغییرات. از سوی دیگر، کاهش یا حذف وابستگی بین این اجزای وابسته (decoupling) نیز نیازمند صرف هزینه‌ است.
از این رو به عنوان برنامه‌نویس همواره ناچارید بین هزینه‌ی تجمیعی زنجیره‌ی تغییرات ناشی از وابستگی (coupling) و هزینه‌ی لازم برای جداسازی آنها (decoupling)، یکی را انتخاب کنید (trade-off).
کنت بک

https://www.bibalan.com/?p=3648
https://t.me/bibalan_com
Post #215 252
مهندسِ فیلسوف!
[…] یکی از دوستان محبوب من است که سال‌هاست او را ندیده‌ام و چند سالی است که در کشور دیگری زندگی می‌کند. او بیشتر از آن که مهندس باشد، فیلسوف است. نگاهی متفاوت به دنیا دارد. این تفاوت نگاه در کنار دوستی خالصانه و گفتار بی‌رنگ و لعابش باعث شده تا گفتگو با او همواره برای من آموزنده همراه با حس خوب باشد.
او یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگ است. پس از انتشار مطالب اخیر وبلاگ، این پیام‌ها را از او دریافت کردم. آن قدر دلنشین بود که با کسب اجازه از او و با کمی تغییرات، آن را در اینجا آورده‌ام.
در این پیام‌، او به یک کار مشترک، یک دوست مشترک و یک خودروی پراید اشاره می‌کند. ما با هم چند کار مشترک انجام دادیم. برای انجام یکی از این کارها، دوست دیگرمان که خودروی پراید داشت، مانند سرویس مدرسه، یکی یکی ما را از درب منزل سوار ماشین می‌کرد تا به محل انجام کارمان برسیم. تفاوت این سرویس با سرویس مدرسه در این بود که سرویس مدرسه‌ی ما صبح روزهای تعطیل کار می‌کرد. یادش به خیر!

https://tinyurl.com/j6xb8jcw

متن پیام:
مهندس مهرداد گل سلام..
کمی قبل داشتم نوشته هاتون رو می‌خوندم.. از گرمای هوا و به افتخار هانیه.
روز قبل وارد ۳۸ سالگیم شدم. هر از چند گاهی فکر می‌کنم به این راهی که توی این سال‌ها رفتم و سفر زندگی خودم و برخی دوستانم رو مرور می‌کنم.
اگه می‌تونستم برگردم عقب و به […] ۲۵ ساله یه پیغام بدم اون این بود که “کلا مهم نیست. زیاد زندگی رو، دلخوری‌ها رو، شکست‌ها و موفقیت‌ها رو جدی نگیر“.
اگه بر می‌گشتم عقب، به جای اینکه به این فکر کنم که کی کار […] تموم می‌شه، بیشتر سعی می‌کردم از دورهمی‌هامون توی پراید […] لذت ببرم. به جای اینکه به موفقیت محض و کار کردن توی بهترین شرکت‌ها تمرکز کنم، بیشتر سعی می‌کردم از تک‌تک لحظه‌های با هم بودن‌مون لذت ببرم.
بیشتر سعی می‌کردم از حال و هوای صبحونه‌ای مادرم و نونی که پدرم می‌خرید لذت ببرم.
تخته وایت برد هانیه رو دیدم و یادم افتاد اون وقت‌ها چند تا از این نمودارهای بازدهی کشیده بودم. اگه عقب بر می‌گشتم سعی می‌کردم بیشتر لحظات ساده‌تر رو زندگی کنم.

مهندس جان دارم شهرم رو عوض کنم و جا به جا می‌شم.
می‌رم به یه شهر دیگه.. یه شهر آروم‌تر هست. اینجا […] مثل نیویورک می‌مونه. قلب قاره […]. همه در حال رقابت و در حال رسیدن به هدف‌ها. یه شهر ایده‌آل برای آدمی مثل من.
چند ماه قبل فرصتی پیش اومد که برم به یه شهر شمالی. جایی که از این رقابت‌ها خبری نیست. دیدم ای بابا، زندگی جریان داره بدون رقابت، بدون هوش مصنوعی، بدون دویدن دنبال هدف‌های بزرگ، بدون کار کردن توی بزرگترین شرکت‌های دنیا. هیچ کم و کسری هم نیست. مردم […] خواب ندارن. در واقع مشکل خواب دارن. استرس دارن. فقط و فقط واسه اینکه شب می‌خوابن با هدف اینکه فردا برن و یه هدف دیگر رو هم بزنن.

به سماموس فکر کن. مردم زندگی می‌کنن، هیچ کم و کسری هم ندارن بدون هوش مصنوعی و داشتن ۱۰۰ هدف. واسه همین تصمیم گرفتم برم به یه شهر آرام‌تر.

گزیده:
هرچه از عمرتان بیشتر می‌گذرد، کمتر تلاش می‌کنید تا ثابت کنید فرد خوبی هستید. والا افشار

https://www.bibalan.com/?p=3635
https://t.me/bibalan_com
Post #214 324
آن قضیه کنسل شد!

به نقل از کانال تلگرامی آقای مهدی معارف؛ با سپاس فراوان از احمد آقای عزیز.

شکسپیر، حافظ، و تولد دوباره!

▫️پدر من اصولا هیچوقت با مقوله ی مهاجرت میانه ی خوبی نداشت. حرف حسابش این بود که بچه جان! تو با پول مالیات این مردم دانشگاه دولتی درس خواندی. بمان همینجا و با خوب و بدش بساز و به این مردم خدمت کن. هفته ی آخر، یک شب حسابی بحثمان بالا گرفت (از این بحثها که با قربان صدقه شروع میشود، با داد و بیداد ادامه پیدا میکند و دوباره با قربان صدقه تمام میشود). بهش گفتم که مهاجرت یک چیزی شبیه تولد دوباره است. سی سال اول را با فرهنگ و زبان این گوشه ی دنیا درگیر بودی، سی سال دوم را میروی سراغ فرهنگ و زبان یک نقطه ی دیگرِ دنیا. نصف عمرت را از خواندن حافظ لذت بردی، نصف دیگرش را با شکسپیر خواندن کیف میکنی. اینطوری انگار مفت و مسلم دوبار عمر کردی! این حرفها را تند تند پشت سرهم ردیف میکردم و خودم بیشتر از همه از کشفیاتم هیجان زده بودم. حدس میزنم که چشمانم موقع قرائت این سخنرانی حسابی برق میزده. البته توی قیافه ی پدرم هم یک “این چی داره میگه” ی خاصی کاملا مشهود بود.

▫️حالا سه چهار سالی از مهاجرت میگذرد و صدای من را از زندگی دومم میشنوید. اوضاع تحت کنترل است. از دانشجوها حساب و کتاب پس میگیرم و به استاد حساب و کتاب پس میدهم. اصولا آدمیزاد را اگر وسط مریخ هم ول کنی بعد از چند سال میتواند گلیم خودش را از آب بکشد بیرون (به شرط وجود آب و گلیم در مریخ البته). اما بگذارید اعتراف کنم که آن قضیه ی فرهنگ و اینها زیاد مطابق برنامه پیش نرفت. این فرهنگ، هرچه که هست انگار توی کودکی و نوجوانی آدم شکل میگیرد و متاسفانه آدمیزاد یک بار بیشتر توی عمرش کودک و نوجوان نیست. یعنی همان روزهایی که نبش کوچه ی شهید آتوت، توی بلوار اباذر، عصرها با بچه های محل یک شوت یک ضرب بازی میکردم و رفقای آمریکایی داشتند مسابقات گلف و راگبی را دنبال میکردند. حالا دست روزگار مارا گذاشته کنار هم و داریم با کمک هم خودروی هوشمند طراحی میکنیم، اما نه من از اهمیت زاویه ی برخورد چوب بیسبال به توپ اطلاع چندانی دارم، نه آنها میدانند گل کوچیک با تیردروازه ی آجری و توپ دولایه کلا یعنی چه! دفعه ی بعد هرجای این کره ی خاکی پدرم را ببینم بی برو برگرد بهش خواهم گفت که ما که مهاجرتمان را کردیم و شکر خدا زندگی هم خوب و بد میگذرد، اما آن قضیه ی تولد دوباره و شکسپیر و حافظ و اینها بود؟ آن قضیه کنسل شد…

https://www.bibalan.com/?p=2946
https://t.me/bibalan_com
Telegram سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Post #212 477
نمونه آموزنده‌ای از بازسازی کد
مقدمه: بازسازی کد
بازسازی کد یا refactoring، یک واژه‌ی تخصصی است که معنی آن، بهبود کیفیت کد یک سیستم است بدون آن که تغییری در رفتار خارجی آن ایجاد شود. مشابه غیرنرم‌افزاری بازسازی کد، بازسازی داخلی یک خانه است که بدون آن نمای خارجی خانه دچار تغییر شود، اجزای داخلی آن مانند تاسیسات و چیدمان وسایل تغییر می‌کنند.
حالا اگر بهبود کیفیت کد منجر به خطاهای جدید یا تغییرات در رفتار سیستم گردد، آیا چنین کاری، بهبود یا بازسازی کد است؟ مسلما خیر! پاسخ این پرسش از این بابت اهمیت دارد که هر تغییری در کد، بازسازی محسوب نمی‌شود ولی بازسازی حتما با تغییر کد همراه است: هر گردی گردو نیست!

در بازسازی کد، بهترین رویکرد، اعمال تغییرات هدفمند و کوچک است. برعکس رویکرد ایجاد تغییرات بزرگ و گسترده، بازسازی کد اقدامی درازمدت و پیوسته است (آهسته و پیوسته). دلیل چنین رویکردی این است که اعمال یک‌باره‌ی تغییرات بزرگ و گسترده، موجب ریسک بیشتر و نیازمند زمان طولانی‌تری است.
رهرو آن نیست
که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن اسـت که آهستـــــه و پیـــوسته رود

بدیهی است که یکی از مزایای بازسازی کد این است که وقت گذاشتن پیشاپیش و تدریجی برای افزایش کیفیت کد باعث افزایش سرعت تیم در آینده می‌شود.

پرسش:
به تازگی، نمونه‌ی آموزنده و جالبی از بازسازی کد خواندم که در اینجا با شما در میان می‌گذارم. ابتدا صورت پرسش را مطرح می‌کنم تا آن را بررسی نمایید.
آیا پیشنهادی برای بازسازی کد زیر دارید؟ قبل از ارائه پیشنهاد، چه پرسش‌هایی برای شما مطرح است؟ لطفا با پاسخ‌های پیش‌فرض خود، کد زیر را بازنویسی نمایید و اگر دوست داشتید آن را اینجا به اشتراک بگذارید.

if(user.role === "admin" && user.isActive && user.permissions.some(p => p === "edit")) {
// Do stuff
}
گزیده:
حرف زدن که هزینه نداره، کدت رو نشون بده! 🙂
برایان کرنیگان
https://tinyurl.com/yrra2knb

پ.ن.
شاید ترجمه بهتر این باشد: حرف زدن که مالیات نداره، کدت رو نشون بده!
شهرت برایان کرنیگان در کنار دنیس ریچی به دلیل کتاب معروف برنامه‌نویسی C است.
منبع کد: کتاب Refactoring TypeScript نوشته‌ی James Hickey

https://www.bibalan.com/?p=3606
https://t.me/bibalan_com
  • 👍 1
Post #211
Channel photo updated
Post #210 220
Post #209 196
قضاوت اسمی (بخش پایانی ) :

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی

خوشحال هستم که این یادداشت را به وبلاگ اضافه کرده‌ام شاید کمکی باشد به بقیه‌ی عزیزانم که در دام چنین قضاوت‌هایی گرفتار نشوند و هشداری باشد برای خودم.

پ.ن:
خوش‌بختانه “یوسف” را اینجا خیلی درست و دقیق‌ بیان می‌کنند! 😀 و خوش‌بختانه ناچار نیستم برای ارتباط با جامعه، نامی که مادر و پدر برای من انتخاب کرده‌اند را تغییر بدم!

https://www.bibalan.com/?p=3358

https://t.me/bibalan_com
Telegram سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Post #208 195
قضاوت اسمی (بخش اول):

پیش‌گفتار
:
داشتم نوشته‌های لینکدین را می‌خواندم نوشته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. در یکی از بحث‌ها که به مهاجرت اشاره می‌کرد، یکی از طرفین نوشته بود: “خیلی خامی. حالا حالاها مونده تا بزرگ بشی و به پختگی برسی. همه این چیزها رو تو یکسال و نیم فهمیدی؟ البته از آدم بی هویتی که ظرف یکسال اسمش رو عوض می کنه شعور بیش از این هم انتظار نمی ره” (تا جایی که فهمیدم مخاطب اسمش را از دانیال به دنیل تغییر داده بود و انگار یک سال و نیم بود که در کشور دیگری زندگی می‌کرد). به خاطر آوردن یک سری از واژگان از شما پوزش می‌خواهم اما دلیل‌ش را جلوتر متوجه خواهید شد!

خاطره از نوجوانی:
یادم افتاد وقتی که نوجوان بودم یکی از آشنایان کشور دیگری را برای زندگی انتخاب کرده بود و به آنجا نقل مکان کرده بود. یکی دو سال بعد از رفتن ایشان، با یکی از دوستان درباره ایشان صحبت می‌کردیم گفت: آره، شنیدی فلانی اسم‌ خودش رو به مایک تغییر داده؟! هم در ذهن من و هم در ذهن دوستم تفسیر این ماجرا به این شکل‌ها بود: “فلانی گذشته‌اش را فراموش کرده؛ می‌خواهد از گذشته‌اش فرار کند؛ در جامعه‌ی جدید حل شده است؛ نمی‌خواهد کسی از ایرانی بودنش باخبر شود”، البته با تفکر نوجوانی بیان‌اش به این شکل می‌شد “فلانی خارجی شده دیگه”! و “دیگه نمی‌خواد مثل ماها باشه”!

خاطره از جوانی:
در طول سال‌ها که دوستان و آشنایان برای زندگی یا تحصیل به کشور دیگری می‌رفتند، با پدیده تغییر نام به کرات روبه‌رو بوده‌ام. تغییر اسامی از “بهداد” به “بن”، از “افشین” به “اش”، از “دانیال” به “دنیل”، از “محمد” به “مو”، “بهنام” به “بن” و از “مژگان” به “مگی”. این بار تفکر نوجوانی “خارجی شده و نمی‌خواد مثل ماها باشه” کمی تعدیل شده بود و آن این بود که پذیرفته بودم نام افراد بخشی از موضوع شخصی آنهاست و افراد باید به هر نامی که دوست دارند صدا شوند.

خاطره از بزرگسالی:
بعد از این که تحصیلم را در اینجا شروع کردم و برای زندگی به این شهر انگلیسی زبان آمدم، یکی از اولین چیزهایی که یاد گرفتم این بود که به خاطر تفاوت زبان و آوا، مردم اینجا نمی‌توانند یک سری کلمات فارسی را درست بیان کنند، همان طور که ما در بیان یک سری واژگان انگلیسی دچار دردسر می‌شویم. این موضوع باعث دشواری ارتباط دو طرفه شما با آنها می‌شود. برای مثال بیان کلمه‌ی “بی‌بالان” برای آنها راحت‌تر است تا کلمه‌ی “مهرداد”. تا جایی که فهمیدم وجود حرف “هـ” (h) وسط کلمه آنها را به دردسر می‌اندازد، در نتیجه “مهرداد” را “مِرداد” یا “مِداد” تلفظ می‌کنند. یا تلفظ “بی‌بالان” برای آنها خیلی دشوار است و به جای آن گفتن “بای-بلن” برای آنها راحت‌تر است.

خاطره از کار:
چند وقت پیش با یکی از دوستانی که چندسالی است اینجا زندکی می‌کند صحبت می‌کردم و صحبت به رزومه و پیدا کردن کار رسید. ایشان خاطره جالبی گفت و از من خواست که موقع ارسال رزومه به این نکته توجه کنم. گفتند که یکی از دوستان‌شان که نام و نام خانوادگی‌اش مثل خیلی از ایرانی‌ها شامل نام، نام خانوادگی و پسوند بود (فرض کنید “حسنعلی حسین زاده بالا بی‌بالانی”) مدت‌ها بود که به شرکت‌های کاریابی و سایر شرکت‌ها رزومه ارسال می‌کرد ولی هیچ تماسی از طرف آنها گرفته نمی‌شد. تقریبا ناامید شده بود. بر اساس بازخوردهایی که گرفت نامش را در رزومه تغییر داد (فرض کنید به حسن – زاده). در کمال تعجب هفته‌ی بعد چندین تماس از شرکت‌های کاریابی داشت. هر چند نمی‌توان این اتفاق را بدون تحقیق فقط به این تغییر نسبت داد ولی هر چه باشد، تجربه‌ی افراد در اینجا نشان می‌دهد که شما برای ارتباط با جامعه مجبور هستید تغییراتی در نام خودتان ایجاد کنید. نام‌تان هر چه ساده‌تر و قابل بیان‌تر در زبان انگلیسی باشد، ارتباط شما با جامعه تسهیل می‌شود. و البته این موضوع برای کسانی که اینجا زندگی می‌کنند کاملا توجیه‌شده و پذیرفتنی است و بدون هیچ قضاوتی آن را می‌فهمند (بماند که جامعه پذیرفته نام هر فردی بخشی از زندگی شخصی اوست). دوست عزیزم می‌گفت تجربه‌ی ما این است که شرکت‌های کاریابی وقتی رزومه را می‌بینند و نمی‌توانند اسم فرد را راحت تلفظ کنند، با صاحب رزومه تماس نمی‌گیرند.

خاطره از کودکان:
یکی از مسأله‌های خانواده‌های ایرانی در اینجا هنگامی که تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند این است که اسمی برای نوزاد انتخاب کنند که هم ایرانی باشد و هم در زبان انگلیسی به راحتی قابل بیان باشد. در نتیجه اسامی مانند “کیان”، “رایان”، “دنیل”، “سارا” و “حنا” در اینجا زیاد شنیده می‌شود.

پس‌گفتار:
حالا که به گذشته نگاه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که قضاوت نکردن در مورد یک سری موضوعات بهترین اقدام است. نتیجه‌ی بعدی این داستان برای من این است که ناآگاهی چقدر می‌تواند برداشت ناامیدکننده‌ای از رفتار دیگران در ذهن ما ایجاد کند.
Post #207 151
زمستان ۱۳۹۴: دوره متدهای چابک
Post #206 160
الگوی ایجاد نرم‌افزار: تجزیه – ترکیب!
پیش‌گفتار
:
مدتی است که با خود می‌اندیشم تجربیات‌م را در حوزه‌ی نرم‌افزار در اینجا بنویسم، هم ماندگار خواهد شد و هم شاید به دوستی کمک کند. نمی‌دانم “الگوی ایجاد نرم‌افزار” عبارت مناسبی هست یا نه، ولی تا یافتن عبارت مناسب‌تر از آن استفاده خواهم کرد.

داستانی از عبید زاکانی:
گویند؛
روزی “مطربی” نزد “مرحوم کرباسی” که از علمای “عهد فتحعلی شاه” بود آمد و حکم شرع را در مورد “رقصیدن” پرسید.
کرباسی با عصبانیت جواب داد:
“عملی است مذموم و فعلی است حرام.”
مطرب پرسید: “حضرت آقا، اگر من دست راستم را بجنبانم حرام است؟”
مرحوم کرباسی گفت: “خیر!”
مطرب پرسید: “اگر دست چپم را بجنبانم؟!”
مرحوم کرباسی گفت: “خیر!”
سپس مطرب از “حکم شرعی” در مورد تکان دادن پای راست و چپ پرسید و هر بار مرحوم کرباسی گفتند: “خیر” ایرادی ندارد. اصولا دست و پا برای “جنبانده شدن” خلق گشته اند.
مطرب که منتظر این فرصت بود از جای خود بلند شد و در مقابل دیدگان بهت زده مرحوم کرباسی و حاضران مجلس “شروع به رقصیدن کرد” و گفت: “حضرت آقا، رقص همان تکان دادن دست ها و پاهاست که فرمودید حرام نیست.
مرحوم کرباسی در جواب گفت: “مفرداتش” خوب است…
ولی “مرده شوی ترکیبش را ببرد”
به این معنی که تک تک امور به تنهایی خوب هستند اما مجموعشان فعل حرام است و به درد نمی خورد.
منبع: اینجا

مفردات نرم‌افزاری:
یکی از روش‌های حل مساله این است که مساله را به قسمت‌های کوچک‌تری تقسیم کنید و بعد از حل هر قسمت که انتظار می‌رود پیچیدگی کمتری داشته باشد، از ترکیب‌ راه‌کارها به پاسخ اصلی برسید. برای نمونه در طراحی الگوریتم، الگوریتم را به چند گام تقسیم می‌کنیم و هر یک از گام‌ها را به تعدادی زیرگام‌. بعد از آن که جزییات هر زیرگام نهایی شد، آنها را با یک فرایند معکوس، سر هم می‌کنیم تا به الگوریتم نهایی دست پیدا کنیم. مثلا برای تولید و چاپ اعداد اول (به گونه‌ای که چاپ آنها نیز بر مبنای یک الگوی خاص باشد)، مساله را به دو گام تولید اعداد اول و چاپ اعداد تولیدشده تقسیم می‌کنیم. بعد از حل هر دو گام، از سر هم شدن آنها، کل مساله حل می‌شود. در این شرایط هر بخش پاسخ ما به تنهایی فوق‌العاده است و به خوبی کار می‌کند.

بعضی اوقات نیز به ناچار هر گام از مساله با یک تکنولوژی خاص انجام می‌شود. مثلا شما برای ایجاد اعداد اول تصمیم می‌گیرید که از یک کتابخانه موجود استفاده کنید. هم‌چنین فرض کنید که برای چاپ اعداد هم از کتابخانه‌ی دیگری استفاده می‌نمایید. دو گام/بخش راهکار شما به صورت جداگانه به خوبی کار می‌کنند.

ترکیب‌های نرم‌افزاری:
نکته اینجاست که وقتی پاسخ تک‌تک اجزا (گام‌های الگوریتم یا زیربخش‌ها) را پیدا می‌کنید، هنگام سرهم‌بندی این اجزا با این واقعیت مواجه می‌شوید که این راهکارها قابل تجمیع در یک راهکار جامع و اصلی نیستند. به عبارت دیگر فرایند تجمیع که فرایندِ عکس فرایند تجزیه است، وقتی روی زیرراهکارها پیاده می‌شود، یا ‌انجام‌پذیر نیست و یا در صورت انجام‌پذیری، موجود تجمیع‌شده پاسخ مساله‌ی اصلی نیست. این اتفاق به ویژه وقتی گام‌ها/اجزا با تکنولوژی‌های متفاوت و به صورت جداگانه پیش‌ برده می‌شوند، بسیار بیشتر به چشم می‌خورد.

اینجاست که عبید زاکانی جلوی شما ظاهر می‌شود و با صدای بلند برای‌تان می‌خواند: تجزیه‌اش خوب بود، ولی مرده‌شور ترکیب‌ش را ببرد!

برای این که ذهن‌مان به هم نزدیک شود اجازه بدهید مثالی بیان کنم. نمی‌دانم تا حالا رادیو یا ضبط‌ یا کامپیوترهای قدیمی را باز کرده‌اید یا خیر. یکی از بستگان جوان ما عادت داشت که وقتی رادیوی خانه‌شان خراب می‌شد، آن را با آچار و پیچ‌گوشتی باز می‌کرد و بعد از ساعت‌ها کار مهندسی فشرده و طاقت‌فرسا 🙂 ، وقتی می‌خواست رادیو را دوباره سرهم کند یک سری قطعه و یک عالمه پیچ اضافه می‌آورد. به عبارت ساده فرایند سرهم‌بندی مطابق با فرایند جداسازی پیش نمی‌رفت. البته این فامیل ما همیشه می‌گفت که کارخانه‌ی سازنده‌ی رادیو این تجهیزات را به عنوان قطعات یدکی و اضافی در رادیو قرار داده است. 🙂

امیدوارم تجزیه و ترکیب‌هایتان فوق‌العاده باشد.

گزیده:
یک برنامه‌نویس بد به راحتی می‌تواند دو شغل جدید در هر سال ایجاد کند. 🙂
دیوید پرناس

https://www.bibalan.com/?p=3590

https://t.me/bibalan_com
Telegram سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Post #205
سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان pinned «سلام، وقت به خیر این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم. شاد…»
Post #204 197
نامه‌ای برای کشف شدن

این روزها، نامه‌ی معروف تام هنکس 17 ساله را بارها و بارها خوانده‌ام. با هر بار خواندنش، احساس جالبی پیدا می‌کنم و انگیزه‌ام برای انجام یک سری از کارهای دشوار دوچندان می‌شود. تام هنکس جوان، این نامه را در سال 1974 به کارگردان معروف آمریکایی، “جرج روی هیل” که در همان سال برنده جایزه اسکار شده بود، نوشت. جوانی گمنام که بعدها به یکی از بهترین بازیگران سینمای آمریکا و جهان تبدیل شد. تام هنکس در این نامه از هیل می‌خواهد که او را “کشف کند“، چیزی که بارها در زندگی به آن نیاز پیدا می‌کنیم!

گزیده:

If it wasn’t hard, everyone would do it. It’s the hard that makes it great. Tom Hanks

نامه:

“آقای هیل عزیز

فیلم بسیار سرگرم‌کننده و برنده جایزه “نیش” به کارگردانی شما با بازی پل نیومن و رابرت ردفورد را دیدم و از دیدن آن بسیار لذت بردم. در مجموع شایسته و مناسب است که بگویم شما باید من را “کشف” کنید. اکنون، در این لحظه می‌دانم شما به چه فکر می‌کنید: “این بچه کیست؟” و من می‌توانم نگرانی‌های شما را درک کنم. من هیچ‌کس نیستم. هیچ‌کس خارج از دبیرستان اسکای‌لاین اسم من را نشنیده است… من ظاهر خیره‌کننده‌ای ندارم، شبیه یک خدای یونانی نیستم و حتی سبیل هم ندارم، اما تصور می‌کنم اگر آدم‌ها پول بدهند تا فیلم‌های خاص را ببینند… پول می‌دهند تا من را ببینند.

اجازه بدهید روی جزئیات کشف کردن من کار کنیم. می‌توانیم این کار را همان‌طور که لانا ترنر کشف شد، انجام بدهیم. من در یک مغازه روی چهارپایه نشسته‌ام، شما وارد می‌شوید و من را می‌بینید و -بنگ- من یک ستاره هستم.

یا شاید بتوانیم به این شکل عمل کنیم. من یک روز به دفتر کار شما می‌آیم و تقاضا می‌کنم به من کاری بدهید. شما برای اینکه از شر من راحت شوید نقش یک بدل را در فیلم بعدی‌تان به من می‌دهید. هنگام فیلمبرداری پای ستاره فیلم در رختکن می‌شکند و از آنجا که شما همین حالا هم از برنامه زمانی عقب هستید، به زور آن نقش را به من می‌دهید و -بنگ- من یک ستاره هستم.

من با هیچ‌یک از این نقشه‌ها مشکلی ندارم، شاید هم بتوانیم آن‌طور که شما می‌خواهید این کار را انجام بدهیم. برای من فرقی نمی‌کند! اما اجازه بدهید یک چیز را صریح بگویم آقای هیل، من نمی‌خواهم یک سوپراستار هالیوود باشم که در اوج شهرت قرار دارد و اطرافش پر از دختر است. فقط می‌خواهم یک پسر آمریکایی باشم که خیلی معروف است، یک پورشه دارد و رابرت ردفورد را “باب” صدا می‌کند.

با احترام
دوست همیشگی شما
تامس جی. هنکس”
منبع: هنر آنلاین
https://www.bibalan.com/?p=3448

https://t.me/bibalan_com
Telegram سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →