به صدای ماشین هایِ در دوردست گوش می دهم. که با باد آمیخته شده. بوق هایی مبهم، شاید کامیونی است خسته که میخواهد سر بر شانه ی خاکی اتوبان بگذارد.
و ناغافل چشمم به تکه آجری می افتد. غمگینم می کند. تکه آجری تصادفی غمگین ام میکند. روزی خواهد آمد که من نیستم، که من در هیچ کجای این هستی نیستم، اما این تکه آجر هست!
روزها و سالهای فراوانی خواهند بود که من ساکن سرزمین مردگان شده ام اما دیوار روبرویم، همین که سرد و ساکت جلوی من ایستاده است، همینطور خواهد بود.
روزگاری که من قادر نخواهم بود دیگر خنکی هوای اول صبح را بر پوستم حس کنم، صدای آمیخته به بادِ ماشین های دوردست را بشنوم، و عبور عابری تصادفی از کوچه را تماشا کنم. روزگاری که این چیدمان مولکولی هیچ خاصیتی نخواهد نداشت جز اشغال بخشی از خاک.
اما این دیوارها و میله ها و تکه آجرها خواهند بود. همین جا خواهند بود، درست در همین نقطه که همیشه بوده اند.
Post #645
1.47K
- 💔 19
- 👍 18
- ❤ 11
- 👎 2
- 😐 1