زن، زندگی ، آزادی :
ادامهی رادیکالتر مشروطه
گمان می کنم تاریخ یک و نیم قرن اخیرمان را میتوانیم تلاشی متاسفانه نافرجام برای هماهنگی سه ضلع بدانیم: توسعه سخت ، توسعه نرم / سیاسی، امنیت ملی.
مسئلۀ پهلوی اول و پهلوی دوم (به ویژه تا اخر دهه ۴٠) توسعه سخت افزاری کشور است: احداث جاده و سد دانشگاه و کارخانه و .... . مسئلۀ پهلوی دوم از اواخر دهه ی ۴٠ عمدتا معطوف می شود به امنیت ملی.
مسئله ای که من گمان می کنم در ج.اسلامی هم ادامه می یابد.
از این زاویه، مشروطه لحظهای است که «توسعهی سیاسی» برای نخستینبار به شکل جدی به مسئلهی عمومی ایران تبدیل میشود. مسئله فقط ایجاد مجلس نبود؛ پرسش بنیادیتر این بود که آیا قدرت سیاسی باید محدود، قانونی و پاسخگو باشد؟ آیا رعیت باید به شهروند تبدیل شود؟ آیا شاه بالاتر از قانون است یا خود او نیز درون قانون قرار میگیرد؟ بنابراین مشروطه را میتوان پروژهی تبدیل حکومت شخصی به حکومت قانون دانست.
به گمان من هر سهی این پروژهها در ایران معاصر ناتمام ماندهاند. اما پروژهی مشروطه نه فقط ناتمام ماند، بلکه برای مدتی طولانی مسکوت ماند و به بایگانی تاریخ سپرده شد. مسئلهی آزادی سیاسی، محدود کردن قدرت و تبدیل رعیت به شهروند، زیر سایهی ضرورتهای دولتسازی، توسعه و امنیت قرار گرفت.
اینجاست که «زن، زندگی، آزادی» برای من معنا پیدا میکند. من این جنبش را ترجمهی قرن بیستویکمی مشروطه میدانم؛ اما نه ترجمهای مستقیم و سرراست بلکه صورتی رادیکال تر از مشروطه.
مشروطه پروژهی محدود کردن بود؛ زن، زندگی، آزادی پروژهی آزاد کردن است.
مشروطه میخواست قدرت دولت را مهار کند. اما «زن، زندگی، آزادی» یک گام رادیکالتر برمیدارد. مسئلهاش فقط محدود کردن قدرت سیاسی نیست؛ مسئله آزاد کردن چیزی است که حتی پیش از قانون و نهاد سیاسی وجود دارد: زندگیِ زیسته و بدن.
از این زاویه، «زن» و «زندگی» در این شعار صرفاً دو واژه نیستند؛ هر دو نامهای دیگری برای بدناند. بدنی که دولت، دین، قانون و سنت سالها تلاش کردهاند آن را تعریف کنند، بپوشانند، مهار کنند، تفکیک کنند و به انضباط درآورند.
«زن» نامِ بدنی است که مستقیماً موضوعِ کنترل بوده؛ بدنی که دیگر بدن نیست بلکه میدانِ اعمال قدرت است. موی سر چیزی نیست که زیست شود، بلکه چیزی است که باید کنترل شود،پوشانیده شود.
و زندگی یعنی ادعای مالکیت بر همین قلمرو مادی و جسمانی. اینکه بدن من پیش از آنکه موضوع قانون، اخلاق رسمی، دین یا سیاست باشد، متعلق به خود من است. که بدن من مدرسه یا خیابان نیست: قلمرویی برای اعمال سیاست و قدرت.
اینجاست که «زندگی» معنایی کاملاً سیاسی پیدا میکند: امتناع از تبدیل شدن به موضوعِ کاملِ حکومت. بنابراین مطالبه دیگر صرفاً این نیست که «قانون عادلانهتری برای من بنویسید». مطالبه رادیکالتر از این حرفهاست: اصلاً درباره بدن برای من قانون ننویسید.
Post #636
2.17K
- ❤ 21
- 👏 9
- 🤔 4
- 👎 3
- 👍 2
- 🤨 1