TGViewer
بارو بارو @baruwiki · 4.38K subscribers
Post #1200 2.99K
یک هفته خانه نبودم، وقتی برگشتم دیدم بابا دم در دارد آب خالی می‌کند، آب باران… در جنگل هم باران می‌آمد، چه هوایی، چه بویی دارد جنگل نمناک، رفته بودم طبیعت‌گردی، طبیعت پاییز را خیلی دوست دارم، چقدر رنگ… قبلاً پاییز را در شهر گشت می‌زدم. در حیاط دانشگاه، پارک و خیابان، به‌خصوص بلوار کشاورز. از وقتی که درسم تمام شده، دنبال طبیعت نابم… در نمای شیشه‌ای ساختمان کله‌ام برق می‌زند… دارم کچل می‌شوم… مهم نیست… می‌شود کاشت… تهران شهر زیبایی‌ست. شاید دلم تنگ شود. کاش می‌توانستم همین‌جا کار و باری راه بندازم و زن بگیرم و زندگی تشکیل بدهم… زبان خواندن هم بد نیست… فقط کاش می‌شد خانه‌ام را از بابا مامان جدا کنم… طبیعت پناه آدم است… بابا می‌گفت مثل بازنشسته‌ها… اما شنیدن پادکست انگلیسی وسط درخت‌ها… مثل تینیجرها… بعد از یک هفته که برگشتم دیدم بابا دم در کوچه ایستاده سطل‌سطل آب خالی می‌کند تو خیابان، آب باران جمع شده دم در و راه گرفته تو خانه، خدا را شکر که باران زیاد نمی‌بارد و همان یک نم هم خیلی طول نمی‌کشد… رفتم کوله‌ام را گذاشتم تو اتاقم و شلوارک پوشیدم. با پدرم آب خالی می‌کنیم. نمی‌دانم چرا دم در باز گودال شده… مگر تازه همین سه ماه پیش آسفالت نشده بود؟ خودم هم رفتم دم در و با کارگرها حرف زدم،گودی درست شده بود، شیب برطرف شده بود… آب که خشک شد از پنجره دیدم باز دوباره آسفالتش کرده‌اند؛ آن هم درست روبروی خانۀ ما را. آن هم این شکلی! آسفالت را همین‌طوری کُپه کرده‌اند و مالیده‌اند و گند زده‌اند به خیابان که شیبش تازه درست شده بود و آب می‌ریخت تو جو، حالا باز جمع می‌شود می‌ریزد تو خانۀ ما که افتاده تو گودی خیابان. صبح که می‌روم دنبال کارهام از احد می‌پرسم، حتماً خبر دارد… مغازه‌دارها زود سروسامان می‌گیرند، چه زود بچه‌دار شد… باید ده سالی از من کوچکتر باشد… می‌گوید حالا چه مهم است کی آسفالت کرده… نگاهش را از من می‌دزدد… باز هم باران… دم غروب باز آب سرازیر شد تو خانه… پدرم باز با سطل ایستاده دم در و از راهرو آب خالی می‌کند… کمرش یک جوری خراب است که نمی‌تواند صاف بایستد و همیشه کمی دولاست… الان هم دولا دولا دارد با سطل آب جمع می‌کند… بچه که بودم این موقع‌های سال می‌رفتیم پشت‌بام برف پارو می‌کردیم… همۀ دکترها گفته‌اند باید عمل کند اما او زیر بار نمی‌رود… نمی‌خواهد بچسبد به تخت… دوستش گفته هرکی عمل کرده چسبیده به تخت… خدا را شکر خشکسالی داریم، همین چند روز بهار و پاییز را باید رد کنیم… پدرم خبر دارد؟ اصلاً چرا دوباره آمده‌اند عدل همین یک تکه را آسفالت کرده‌اند، آن هم این‌شکلی؟ با سرش اشاره می‌کند به در روبه‌رویی و می‌گوید که کار آقای مهدوی است… شلپ‌شلپ آب… وسط جنگل برکه بود… سنگ که بهش می‌زدیم، چشم می‌دوختیم که قبل از این که تا همیشه فرو برود، چند بار می‌جهد… سطل را از بابا می‌گیرم، دولا دولا می‌رود حیاط و پاهاش را می‌شوید. بقیه‌ش را باید با خاک‌انداز جمع کنم و تهش را هم تمیز کنم… آقای مهدوی حتماً مرض دارد! سر شام از مادرم می‌پرسم که چرا آقای مهدوی جلوی خانه‌اش را دوباره آسفالت کرده، آن هم این‌شکلی؟ مادرم می‌گوید چون هر کاری کرده نتوانسته خون دخترش را از روی آسفالت پاک کند...

◄ کلیک کنید: متن کامل داستان ►


■ از داستان «آسفالت تازه» | نوشتهٔ زهرا خانلو | باروی داستان


B A R U
مجله بارو دفتر شانزدهم بارو - آسفالت تازه - زهرا خانلو - مجلهٔ بارو دفتر شانزدهم بارو ــ آسفالت تازه ــ زهرا خانلو: رفتم کوله‌ام را گذاشتم تو اتاقم و شلوارک پوشیدم. با پدرم آب خالی می‌کنیم. نمی‌دانم چرا دم در باز گودال شده... مگر تازه همین سه ماه پیش آسفالت نشده بود؟ خودم هم رفتم دم در و با کارگرها حرف زدم،گودی درست شده بود،…
  • 👍 17
  • ❤ 5
More from @baruwiki
  1. Aug 29, 2026داریوش آشوری فصل ۲۶ کتاب شهریار ماکیاوللی را برابرِ دوربینِ بارو می‌خواند: فراخوانشی به ره…
  2. Aug 29, 2026زهی ریا! زهی بی‌شرمی! ـــــــــــــــــ سرور کسمائی ــــــــــــــــــ یادداشت روز این روز…
  3. Aug 8, 2026داریوش آشوری‌، مترجمِ چنین گفت زرتشت نیچه، در زادروزش سطرهایی از این کتاب را انتخاب کرد و…
  4. Jan 26, 2026علی اسداللهی، شاعر و مترجم، دیشب با یورش مأموران امنیتی به خانه‌اش در تهران بازداشت و به م…
  5. Jan 7, 2026به شجاعانتان چشم بدوزید ـــــــــــــــــ علی شاهی ـــــــــــــــــــ یادداشت روز ‌ اگر ا…
  6. Jan 4, 2026خیابان و قدرت مؤسس ـــــــــــــــــ میلاد روشنی پایان ـــــــــــــــــــ یادداشت روز خیا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →